صفحه نخست >> چهره ها تعداد نظرات: 0

«ناصر پاشايي»: مرتضي پاشايي، عاشق زندگي بود

گفت و گو با «ناصر پاشايي» وقتي مهيا شد که در تکاپوي تاسيس بنياد خيريه اي به نام پسرش براي کمک به بهبود اوضاع سرطاني ها بود. از پدر «مرتضي پاشايي» راجع به جزييات دوره بيماري او پرسيديم: پدري که با هر بار پلک زدن، انگار حضور فرزندش را تجسم مي کند. در اين گفت و گو عموي مرتضي، منصور، نيز با بعضي توضيحات همراه ما بود.

کد خبر: 4499

برترين ها/گفت و گو با «ناصر پاشايي» وقتي مهيا شد که در تکاپوي تاسيس بنياد خيريه اي به نام پسرش براي کمک به بهبود اوضاع سرطاني ها بود.

گفت و گو با «ناصر پاشايي» وقتي مهيا شد که در تکاپوي تاسيس بنياد خيريه اي به نام پسرش براي کمک به بهبود اوضاع سرطاني ها بود. از پدر «مرتضي پاشايي» راجع به جزييات دوره بيماري او پرسيديم: پدري که با هر بار پلک زدن، انگار حضور فرزندش را تجسم مي کند. در اين گفت و گو عموي مرتضي، منصور، نيز با بعضي توضيحات همراه ما بود.

چطورشده که پسرتان فهميد سرطان دارد؟

- مرتضي به نوع غذا خوردنش حساس بود و توجه داشت. حواسش به خاصيت ها و نيازهاي غذايي بود و بدغذايي نمي کرد. در طول 10 سال گذشته دو، سه بار به خاطر ناراحتي معده به پزشک مراجعه کرده بود اما هربار با قرص و شربت رفع مي شد و تشخيص خاصي مبني بر بيماري وجود نداشت. ناراحتي معده، معمولي بود و آزمايش ها سطحي، شراط طوري نبود که وضعيت را جدي بگيرد اما آذرماه پارسال که دوباره دچار رفلاکس معده شد و ترش مي کرد، علي لهراسبي به او گفت به نظرش بايد حتما چکاپ انجام بدهد.

پس اين بار شرايطش طوري بود که اطرافيان متوجه ناراحتي شديدش بشوند.

- بالاخره وضعيتي بود که دوستش به او گفت با اين وزن کم، به نظر مي آيد مشکل جدي داري. بعد هم نزد پزشکي رفتند که او معرفي کرد و آزمايش ها انجام شد. بعد از آزمايش ها و کارهاي تشخيصي، دکتر بدون آگاهي قبلي، مستقيما به خودش گفت که تومور معده داري که به علت بزرگ شدن، خيلي از بخش هاي بدن را نشانه رفته و خود معده آب آورده است. گفت که حداکثر دو، سه ماه زنده مي ماني و رفتني هستي.

اولين واکنش مرتضي به اين خبر ناگهاني چه بود؟ آن هم در شرايطي که دکتر مستقيماً به خودش گفته بود.

- روش دکترش اين بود که بيمار از شرايط بيماري و ميزان گسترش آن خبردار باشد. خب، او هم به طور طبيعي ابتدا ناراحت شد و کمي در خودش فرو رفت اما بعد از نيم ساعت گفت حالا که اتفاق افتاده بايد با اين بيماري مبارزه کنم. همانجا تصميمش را گرفت.

خانواده چه واکنشي نشان دادند؟ به هر حال به طور ناگهاني از بيماري مرتضي خبردار شديد.

ما هم شديدا ناراحت شيدم. حتي برادرش مصطفي که اين ماه ها همراهش بود آن موقع سر عمل مرتضي بيهوش شد اما خودش روحيه محکمي داشت. او را که مي ديديم، روحيه مي گرفتيم؛ اگر روحيه پسرم نبود ما بيشتر ضربه مي خورديم.

اينکه گفت «با بيماري مبارزه مي کنم» را چه طور انجام داد؟

- مرتضي روحيه متعادل و واقع نگري داشت. به شرايط اعتراضي نمي کرد. چون اگر اين طور بود در رفتارش نااميدي و افسردگي ديده مي شود اما همه يازده ماه پيش از فوتش را با اراده و قدرت پيش برد. همان روزهاي آخر هم که ديگر امکان و توان حرف زدن نداشت و با اشاره به حرفه ها واکنش نشان مي داد، دوستاني که کنارش بودند جمله خودش را به او مي گفتند که اگر هنوز مي گويي «مي خواهم مبارزه کنم»، دست مان را فشار بده و مرتضي باز هم دست شان را فشار مي داد. البته پيش آمده بود که به طور مثال در روزهاي آخرين دوره بستري اش بگويد: «ديگر فايده اي ندارد، دارم مي ميرم». اما همان ماه هايي را که برخلاف انتظار پزشکان دوام آورد، بعد از لطف الهي، نتيجه حفظ روحيه و تعادلش بود.

با اين اوضاع وضعيت زندگي اش چه تغييري کرد؟

- مرتضي مي گفت مي خواهم از لحظه لحظه زندگي ام لذت ببرم. نهايت تلاشش را هم مي کرد با وجود بي حالي و ناخوشي ناشي از شيمي درماني، سعي مي کرد دردش را به ديگران نشان ندهد؛ حتي به برادرش که شبانه روز همراهش بود.

شرايط کاري اش چه طور شد؟

- خب، در اين مدت تعداد کنسرت ها و اجراهايش را سه، چهار برابر کرد. مي گفت فرقي ندارد 30 ساله باشم يا 80 ساله، همه تلاشم را مي کنم. در بعضي کنسرت هاي دو، سه سئانس اجرا داشت که بين آنها تحت مراقبت پزشکي قرار مي گرفت.

تجويز پزشک براي سير درماني چه بود؟

- آزمايش ها توسط دوستانش به چندين دکتر ديگر هم نشان داده شد، براي کانادا هم که مي گفتند پيشرفت هاي خوبي در زمينه بهبود سرطان دارد، ارسال شد اما ديگر فايده اي نداشت. تا همين حد که مي شد و لازم بود، امکانات پزشکي و دارويي در دسترس بود. يک دوره 8 تايي و يک دوره 6 تايي شيمي درماني کرد. دستور پزشک اين بود که از يک رژيم غذايي خاص شامل مواد غذايي ارگانيک استفاده کند. مادرش براي اين موضوع خيلي زحمت کشيد اما به خاطر مسافرت ها از اين رژيم پيروي صددرصد نمي کرد.

به طور طبيعي مراقبت هاي خانواده در سفر مهيا نبوده است.

- بله و البته مرتضي قدر اين توجه و مهر را مي دانست. آخرين غذايي که قبل از آن چند روز آخر خورد، بيسکوييت و چاي بود. از محافظش خواست برايش بيسکوييت مادر بگيرد و مثل بچگي هايش آن را از دست مادرش بخورد.

اين حجم زياد کار و رفت و آمد، ضعيف ترش نمي کرد؟

- مرتضي خودش دائم راجع به سرطان مطالعه مي کرد. بيماري اش از نوعي بود که يادم است در يکي از جلسات، تيم پزشکي گفتند 5 نفر در دنيا با اين سن و شرايط دچارش شده اند. براي همين درمان ها قطعي تلقي نمي شد. البته شيمي درماني اثربخش بود و اندازه تومور را به حداقل ممکن رسانده بود. اميدوار بوديم که به بهبودي مي رسد و شايد يک عمل کوچک لازم باشد يا حتي پرتودرماني کفايت کند. اما اوايل آبان از ناحيه کمر و شکم دچار درد بود و حالش بدتر شد. گفتند به متاستاژ استيج چهار رسيده است و کبد، ريه، طحال و مغز استخوان را درگير کرده است.

نظرات بینندگان

ارسال نظر