صفحه نخست >> ورزشی تعداد نظرات: 0

پهلوان سميرا؛ اولين زن در تاريخ ورزش زورخانه اي

پهلوان سميرا کاظمي‌فرد اما همه‌ اين تصاوير را به هم مي‌ريزد. او از دور مثل خيلي از ماهاست، حتي شايد قدش کمي کوتاه‌تر باشد. البته حرف زدن و تکيه‌کلام‌هايش را از پهلوان‌ها به ارث برده است.

کد خبر: 602

پهلوان سميرا کاظمي‌فرد اما همه‌ اين تصاوير را به هم مي‌ريزد. او از دور مثل خيلي از ماهاست، حتي شايد قدش کمي کوتاه‌تر باشد. البته حرف زدن و تکيه‌کلام‌هايش را از پهلوان‌ها به ارث برده است.
بازوهاي ستبر و هيکل دم‌کرده، دستان درشت با عضلات بادکرده، موي کوتاه فرفري و سبيل از بناگوش دررفته، مجموع اين کلمات، تصويري را مي‌سازند که خيلي از ما براي موجودي به نام پهلوان قائل هستيم.
تا مي‌گويند پهلوان، ياد مردان درشت‌اندام و هيکلي مي‌افتيم که پاي گود زورخانه زانو زده‌ و ژست گرفته‌اند. تکيه‌کلام‌ خاص فيلم‌ها توي سرمان رژه مي‌رود، جمله‌هايي مثل رخصت پهلوان، فرصت جوان و....
پهلوان سميرا کاظمي‌فرد اما همه‌ اين تصاوير را به هم مي‌ريزد. او از دور مثل خيلي از ماهاست، حتي شايد قدش کمي کوتاه‌تر باشد. البته حرف زدن و تکيه‌کلام‌هايش را از پهلوان‌ها به ارث برده، لحن صحبتش به مردم تهران قديم مي‌خورد، شبيه پهلوانان عودلاجان و دروازه دولاب حرف مي‌زند.
همه‌چيزش خاص است؛ حتي طرز تفکر و شيوه لباس پوشيدنش. پهلوان کاظمي‌فرد نخستين زن در تاريخ ورزش زورخانه‌اي و پهلواني ايران است که نشان درجه سه پهلواني گرفته. او حق صلوات هم دارد؛ يعني به هر زورخانه‌اي که وارد شود، ‌ورزش را به احترامش نگه مي‌دارند و صلوات مي‌فرستند، کاري که فقط براي پيشکسوت‌هاي ورزش زورخانه‌اي اجرا مي‌شود.
سميرا از‌‌ همان بچگي عاشق ورزش‌هاي مردانه بود. همان‌وقت‌ها هم با عمو‌هايش به استاديوم مي‌رفت و فوتبال مي‌ديد ولي از کشتي سر در نمي‌آورد. حوصله‌ اين ورزش عجيب را نداشت اما سفر ملاير همه‌چيز را عوض کرد. در واقع علاقه به کشتي، سوغات جنگ بود. خودش مي‌گويد: «سال ۱۳۶۶ بود، روزگار جنگ.
رفته بوديم ملاير، منزل يکي از اقوام تا از بمباران در امان باشيم. روزي که با جهان‌پهلوان تختي آشنا شدم را خوب يادم هست.
يک روز صبح زود بود.
با صداي راديو که ضرب زدن مرشد «شير خدا» را پخش مي‌کرد، از خواب بيدار شدم. رفتم توي بالکن و ديدم فاميلمان، که ورزشکار زورخانه‌اي هم بود، يک وسيله چوبي بزرگ را بالاي سرش مي‌برد و مي‌چرخاند. پيش خودم فکر کردم لابد يک وردنه خيلي بزرگ است، شايدم هم گرز. مات ماندم و نگاهش کردم. نمي‌دانستم چه‌کار مي‌کند. به نظرم يک‌جور بازي بامزه آمد.
دلم مي‌خواست من هم از آن کار‌ها بکنم. آقا مظفر که انگار علاقه را از چشمانم خوانده بود، ميل را گذاشت زمين و گفت، بلندش کن ولي من نمي‌توانستم. خيلي سنگين بود. براي اينکه کم نياورم، ‌آن‌قدر زور ‌زدم تا رگ گردنم بيرون زد.
دست آخر براي اينکه کم نياورم، هلش دادم و شروع کردم به قل دادن ميل روي زمين.» او درباره‌ ساعت‌هاي بعد از اين آشنايي عجيب، اين‌طور مي‌گويد: «از آقامظفر که فاميل نزديکمان بود، درباره ميل زورخانه پرسيدم و او با حوصله جوابم را داد.
يادم هست صبحانه هم نخوردم. محو صحبت‌هايش شده بودم. وسط کار برايم گفت و اينکه الگويش در زندگي و ورزش بوده است. حرفش که تمام شد، چاي را که سر کشيد، پيله کردم که مرا به زورخانه ببرد.
مي‌خواستم تختي را ببينم ولي نمي‌شد. دختر‌ها را به زورخانه نمي‌بردند. آنقدر پا کوبيدم و گريه کردم تا قبول کرد. گفت در را باز مي‌کنم. توي گود را ببين و برگرديم. قبول کردم. رفتيم دم در، از گوشه‌ پرده داخل گود را ديد زدم و برگشتيم.»
پهلوان کاظمي اين صحنه کوتاه چند ثانيه‌اي را هيچ‌وقت فراموش نمي‌کند. گود خلوت بود، با يک مشت عکس قاب شده کوبيده به ديوار.
بزرگ‌ترين عکس، تصويري سياه و سفيد بود از غلامرضا تختي. مي‌گويد: «در راه برگشت از آقا مظفر پرسيدم، تختي‌‌ همان عکس بزرگه بود؟ سرش را تکان داد که بله. ‌ اصرار کردم که ببينمش ولي پهلوان مظفر جواب سربالا مي‌داد. آخرش کلي فکر کرد و گفت: «خدا تختي را دوست داشت. براي همين او را با خودش برد توي آسمان. جهان‌پهلوان الان در آسمان است، زمين نمي‌آيد.»
شنيده بودم خدا به حرف بچه‌ها گوش مي‌کند. فکر کردم اگر از خدا بخواهم، عکس جهان‌پهلوان را از‌‌ همان بالا نشانم مي‌دهد، به حرفم گوش مي‌کند. نظر آقا مظفر را در اين‌باره پرسيدم و او لبخند زد.
سکوتش را به نفع خودم تعبير کردم و شب، به اميد ديدن عکس تختي در آسمان سر به هوا شدم. مدتي که گذشت و فهميدم کلاه سرم رفته، بدجوري پکر شدم.
پا کوبيدم و گريه کردم. شام هم نخوردم تا روزهاي بعد که باز هم تختي، تختي از دهانم نيفتاد.» کاظمي هنوز هم، هروقت گذرش به ملاير مي‌افتد، سري به اين زورخانه مي‌زند تا ياد خاطره‌هاي خوب کودکي برايش زنده شود. او که هنوز داستان زندگي آقا تختي را خوب يادش مانده بود، ‌ مي‌گويد: «تا روزهاي بعد، هرجا مي‌رفتم از تختي حرف مي‌زدم.
بعد‌ها هم که سواد خواندن و نوشتن ياد گرفتم، ‌ اولين کتابي که خواندم زندگينامه‌ جهان پهلوان بود. يک کتاب قطور و عجيب قديمي که زياد از نوشته‌هايش سر در نمي‌آوردم. پدرم استاد ادبيات بود.
کتاب 500صفحه‌اي را مي‌گرفتم دستم و معناي کلمات عجيب را مي‌پرسيدم. بابا حرص مي‌خورد و مي‌گفت، وقتي چيزي را نمي‌فهمي، چرا مي‌خواني؟ ولي من کتاب را با هر بدبختي که بود، يک روزه خواندم.»
موقع خواندن همين کتاب بود که سميرا عکسي از آرامگاه تختي را ديد و فهميد جهان‌پهلوان ديگر در جهان نيست. ‌ از فهميدن اين خبر، مدتي افسرده بود و با کسي حرف نمي‌زد. پدر که با ديدن دخترش، از غصه آب شده بود، فکر کرد بهتر است جلوي دخترش را بگيرد تا به آرامگاه تختي نرود. مي‌خواست از دختر يکي‌يکدانه‌اش مراقبت کند.
دلش مي‌سوخت: «خانواده هميشه با اينکه سراغ ورزش زورخانه‌اي بروم، مخالف بودند. مي‌گفتند ورزش زورخانه‌اي يک کار مردانه است و دختر نبايد در آن دخالت کند. مي‌ترسيدند فشار کار مردانه خردم کند ولي چيزي از درون من را به جلو هول مي‌داد.»

اولين‌ ديدار با تختي
سميراي نوجوان بر رسيدن به هدفش اصرار داشت. آن‌قدر پيگيري به خرج داد تا پدر بگذارد براي اولين‌بار به آرامگاه تختي برود، به مراسم سالگرد درگذشت جهان‌پهلوان. خودش آن سال‌ها را خوب يادش مانده است: «از وقتي سوم دبستان بودم تا کلاس اول دبيرستان، از پدرم خواهش مي‌کردم بگذارد به آرامگاه جهان‌پهلوان تختي بروم.
دست آخر تسليم شد و يک روز، ‌۱۷ دي در سالگرد مرگ جهان پهلوان از مدرسه اجازه گرفتم تا با مادرم به ابن‌بابويه برويم. همان‌جا بابک، پسر جهان‌پهلوان را براي اولين‌بار ديدم. يک تصادف جانانه هم کردم که تجربه تلخي بود.
پدرم فکر مي‌کرد که اين واقعه را به فال بد بگيرم و ديگر آنجا نروم ولي من خيالِِ بي‌خيال‌شدن نداشتم.» او بعد از اين آشنايي عجيب، مي‌شود پاي ثابت مراسمي که در «ابن بابويه»، آرامگاه غلامرضا تختي برگزار مي‌شد، غير از ۱۷ دي که سالگرد درگذشت تختي بود، هر هفته پنج‌شنبه يا جمعه، اگر درسي نداشت، راه چند ساعته رفت‌وبرگشت از پونک به شهرري را با اتوبوس طي مي‌کرد تا نيم‌ساعت يا کمي بيشتر را در ابن‌بابويه بگذراند.
به قول خودش، انگار در‌‌ همان ديدار اول، آقا تختي دل سميراي نوجوان را گرو برداشته بود. بعد‌ها که سنش به کنکور رسيد، در خلاف جهت رودخانه شنا کرد و کنکور نداد. دانشگاه نرفت. گرچه الان دارد در رشته مديريت کسب و کار ورزشي، فوق‌ليسانس مي‌گيرد.
او درباره‌ آن روز‌ها مي‌گويد: «تمام تمرکزم روي زندگي و منش آقاتختي بود و نمي‌خواستم چيزي مزاحم‌ام بشود. اين بود که خيلي جدي ايستادم و گفتم ديگر نمي‌خواهم درس بخوانم. هرچه خانواده‌ام اصرار کردند، من مقاومت کردم. استدلال مي‌کردم که، جهان‌پهلوان تختي ۹ کلاس سواد داشت ولي توانست موفق‌ترين آدم دنيا شود، پس من هم مي‌توانم.
مي‌خواستم يک‌چيزهايي را به همه ثابت کنم که الان کمي ايده آل‌گرا به نظر مي‌رسد. آن موقع بي‌تجربه بودم و يک چيزهايي براي خودم مي‌گفتم، ‌ البته پشيمان هم نيستم.»
پهلوان کاظمي‌فرد دلايلش را اين‌طور توضيح مي‌دهد: «چون دانشگاه نمي‌رفتم، فرصت کافي داشتم تا درباره‌ جهان‌پهلوان مطالعه کنم. يک سال و نيم تمام، از ساعت ۸ صبح تا ۵ بعدازظهر به کتابخانه ملي مي‌رفتم و آرشيو روزنامه‌ها و مجلات را از سال ۱۳۰۰ تا ۱۳۴۶ فيش‌برداري مي‌کردم.
غير از اينها خبر سالگرد را هم در تمام سال‌هاي بعد از آن مرور مي‌کردم. اگر درس خوانده بودم، فرصت چنين کار خوبي را نداشتم. البته آرشيو سال ۱۳۴۶ را در اختيارم نگذاشتند که بعد‌ها از طريق يکي از آرشيوداران بزرگ آن را پيدا کردم.»
کاظمي‌فرد مي‌گويد: «يک‌بار در فضاي معنوي حرم امام رضا بودم. گفتم قطعا اين قسمتم بوده که در چنين راهي قدم بگذارم.. تمام انرژي‌هاي منفي را کنار مي‌زدم و هميشه سختگير بودم چون فکر مي‌کردم دستي من را محکم گرفته و تشويقم مي‌کند. به نظر من، اگر بانويي مي‌خواهد در يک رشته خاص فعاليت کند، نبايد جلويش بگيرند.»

آرزو‌ها و برنامه‌ها
حالا او به گفته‌ خودش، براي اولين بار در تاريخ ورزش کشور نشان درجه سه پهلواني گرفته است و اميدوار است روزي برسد که تعداد بيشتري از بانوان ايراني اين نشان را بگيرند.
کاظمي‌فرد از آرزو‌هايش هم سخن مي‌گويد، از کارهاي بي‌سابقه‌اي که بايد انجامشان داد: «من به عنوان ايراني افتخار مي‌کنم که گام اول را در اين راه برداشته‌ام و اميدوارم بقيه مردم هم آن را دنبال کنند. دوست دارم روزي برسد که بتوانم کلاس‌هايي در رابطه با منش پهلواني براي جوان‌تر‌ها برگزار کنم.
آرزو دارم جوانان ما به جاي اينکه عکس ديويد بکهام را دستشان بگيرند يا پوستر فلان هنرپيشه‌ خارجي در اتاقشان باشد، از سيدحسن رزاز و محمدصادق بلورفروش صحبت کنند. مي‌خواهم روزي برسد که عکس توي گوشي همراه بچه‌هاي ما جهان‌پهلوان تختي، علي‌تِک‌تِک و خسرو معصومي باشد.»
پهلوان سميرا قرار است يکسري سلسله کتاب مرجع درباره‌ ورزش‌هاي زورخانه‌اي بنويسد. اين کتاب‌ها روند پيشرفت اين ورزش را در چند دوره مختلف تاريخي بررسي مي‌کنند.
کتاب‌هايي هم هست که زندگي‌نامه‌ پهلوانان روزگار گذشته و امروز را مرور مي‌کند، از پهلوانان قديمي بگير تا قهرمانان المپيک «دوست دارم در کتاب‌هايم به خواننده بفهمانم که ورزش زورخانه‌اي و کشتي، مثل خواهر و برادر هم مي‌مانند. به نظر من، اين دو رشته بايد به هم اتصال داشته باشند و باعث پويايي همديگر شوند.»

حق صلوات
چندسال پيش، به خاطر کارهاي بي‌چشمداشت کاظمي‌فرد، در يکي از زورخانه‌هاي تهران به او حق‌صلوات مي‌دهند. از آن زمان به بعد، هروقت پهلوان کاظمي وارد زورخانه‌اي شده، مرشد ورزش را به احترامش نگه مي‌دارد و صلوات مي‌فرستد.
حضار هم همراهي‌اش مي‌کنند. پهلوان کاظمي‌فرد اولين ‌بانويي است که «حق صلوات» گرفته است. او نخستين روزي که حق صلوات به او اعطا شد را خوب به ياد مي‌آورد: «اولين‌بار در زورخانه تختي در ابن‌بابويه برايم حق صلوات گرفتند.
وقتي خواستم بيرون بروم، آقاي محمودي، از پهلوانان پيشکسوت و خيرانديش جلويم را گرفت. مرشد، ورزش را نگه داشت و درباره من به مردم توضيح داد. بعد هم صلوات فرستاد که بقيه همراهي‌اش کردند.
صلوات فرستادن مردم تا وقتي از زورخانه خارج شوم، ادامه داشت. خيلي برايم عجيب و افتخاربرانگيز بود چون تا به حال، به هيچ خانمي حق صلوات داده نشده است.» او که شنبه، ۱۵ آذر رسما نشان پهلواني را در مراسمي ويژه دريافت کرده، واژه پهلوان را اين‌طور تعريف مي‌کند: «پهلواني به داشتن بازوبند و گردن کلفت نيست.
پهلوان، حتما نبايد کشتي بگيرد. هر زن يا مرد ايراني، هر دختر و پسري مي‌تواند پهلوان باشد. جهان‌پهلوان تختي جمله جالبي دارد. او مي‌گويد، تنها خوشحالي من اين است که در قلب مردم ايران جاي دارم.
تختي پهلوان بود چون خدا به او عزت داده بود. پورياي ولي را ببينيد. 800سال از روزگارش گذشته ولي مردم هنوز او را مي‌شناسند و نامش را به نيکي ياد مي‌کنند. خدا خودش آدم‌ها را پهلوان مي‌کند و به آنها عزت مي‌دهد. کسي که در دل مردم جا داشته باشد، پهلوان است.»
همشهري جوان/

نظرات بینندگان

ارسال نظر