صفحه نخست >> ورزشی تعداد نظرات: 0

ماجراي تصادف تختي درترکيه اززبان يعقوبي

دارنده مدال نقره المپيک مي گويد: تختي به درد اين روزگار نمي خورد. او بايد 100 سال قبل از آن به دنيا مي آمد،زماني که نه دروغ بود و نه کلک.

کد خبر: 2999

ايسنا/ دارنده مدال نقره المپيک مي گويد: تختي به درد اين روزگار نمي خورد. او بايد 100 سال قبل از آن به دنيا مي آمد،زماني که نه دروغ بود و نه کلک.

محمد مهدي يعقوبي در گفتگو با ايسنا به بيان خاطرات جالبي از رفاقت با تختي، خريد شراکتي ماشين از آلمان و تصادف در ترکيه پرداخت که در ادامه مي‌خوانيد:
تختي به درد اين روزگار نمي خورد!
" تختي از لحاظ کشتي شايد مانند عباس زندي و عبدالله موحد بود، اما وقتي به جبهه ملي رفت و با مصدق همکاري کرد خيلي اسمي شد. او خيلي آدم با انصاف و با صداقتي بود. تختي به درد اين روزگار نمي خورد. او بايد 100 سال قبل از آن به دنيا مي آمد؛ زماني که نه دروغ بود و نه کلک. او از اين که مي ديد مردم کلک هستند و دروغ مي‌گويند ناراحت بود. نماز او هيچ وقت ترک نمي‌شد و در اين 10 سالي که با او زندگي کردم لب به مشروب نزد."
با تختي از آلمان ماشين خريديم
"يادم مي‌آيد که مسابقات کاپي در استانبول برگزار مي‌شد. با تختي به آنجا رفتيم تا کشتي‌ها را نگاه کنيم و بعد دو تايي به آلمان برويم و شريکي يک ماشين بخريم تا به تهران بياوريم و با فروش آن سود کنيم. در آن موقع نه من پولي داشتم که يک ماشين براي خودم بخرم و نه او. به همين خاطر مي‌خواستيم شريکي ماشين بخريم. از ترکيه با قطار به مونيخ رفتيم. البته او در فرانکفورت نشستي سياسي داشت که به من گفت که در مونيخ بمان. وقتي او رفت و به مونيخ برگشت يک بنز خريديم 10 هزار تومان.
تختي به پل زد و داشتيم مي‌مرديم!
"آن زمان تمام پولمان 13 هزار تومان بود. در برگشت در شهر سامسون کنار درياي سياه ترکيه خيار خريديم. روي داشبورد ماشين نمک ريخته بوديم و خيار را در نمک مي‌زديم و مي‌خورديم. هر دو رانندگي‌مان خوب نبود. تختي پشت فرمان نشسته بود و زماني که روي يک پيچ تند و تيز به پل رسيديم ديدم فرياد مي‌زند که "ماشين دارد از دستم در مي‌رود" او به پل زد و در آب افتاديم. من از شيشه عقب خودم را در آوردم، اما تختي پشت فرمان گير کرده بود و پرس شده بود. او اصلا نمي توانست تکان بخورد و ماشين هم در حال پر شدن از آب بود. وقتي من بيرون آمدم جلوي يک اتوبوس را گرفتم و آنها زنجير انداختند تا ماشين را در آورند. پنج دقيقه‌ ديرتر مي‌شد تختي خفه شده بود. وقتي در آمد گفت "چقدر آب خوردم يعقوبي." سرش هم شکسته بود. من داشتم گريه مي‌کردم. او گفت "براي ماشينت گريه مي‌کني" گفتم "نه براي تو دارم گريه مي‌کنم چون داشتي مي‌مردي." گفت "حالا که نمرده‌ايم سه ماه ديگر المپيک ملبورن است و در آنجا مدال مي‌گيريم" که همين طور هم شد."
" وقتي ماشين را در آورديم پول هم نداشتيم. درشکه‌چي‌ها گفتند سفير شما در هتل است. ظاهرا او به ترکيه آمده و جلسه داشت. اسم او "تورانيان" بود. به او گفتم من و تختي اينجا آمده‌ايم و چپ ‌کرده‌ايم و پول هم نداريم. او به استانبول نرفت و چهار – پنج هزار لير به ما داد و گفت "هر موقع داشتيد به خواهرم در تهران بدهيد." ما ماشين را درست کرديم و در خيابان بوذرجمهر 15 هزار تومان فروختيم. وقتي ماشين را فروختيم تختي گفت "اول پول سفير را بدهيم" به آدرس خواهر او رفتيم و پول را به او داديم. بقيه سودي را هم که مانده بود را نصف کرديم و بعد از آن به المپيک ملبورن رفتيم که او طلا گرفت و من نقره."
به تهران مي‌رفتيم يا در خانه تختي بوديم، يا در خانه گيوه‌چي
صميمي‌ترين رفيق من "گيوه‌چي" بود. با او خيلي قاطي بودم. بعد از او هم با"تختي" خيلي رفيق بودم. وقتي ما شهرستاني‌ها به تهران مي‌رفتيم يا در خانه
تختي بوديم و يا در خانه نارمک گيوه‌چي."

نظرات بینندگان

ارسال نظر