صفحه نخست >> هنر تعداد نظرات: 0

ترفندهاي محمود کياني، مستندساز تحسين شده در بازي گرفتن از حيوانات

چهره و شخصيت ساده و صميمي محمود کياني فلاورجاني، به واسطه توليد فيلمي در ارتباط با زندگي و نيز ساخت مستند- پرتره اي به نام «راننده و روباه» ساخته آرش لاهوتي وي را به جهانيان بيش از پيش معرفي نموده است. وي که نشان زمرد و تنديس جشنواره مستند ايران را دريافت کرد، فيلمسازي متفاوت، با خصوصياتي متفاوت و مشکلاتي متفاوت در سينماي مستند ايران و جهان است.

کد خبر: 206

سينماپرس/ چهره و شخصيت ساده و صميمي محمود کياني فلاورجاني، به واسطه توليد فيلمي در ارتباط با زندگي و نيز ساخت مستند- پرتره اي به نام «راننده و روباه» ساخته آرش لاهوتي وي را به جهانيان بيش از پيش معرفي نموده است. وي که نشان زمرد و تنديس جشنواره مستند ايران را دريافت کرد، فيلمسازي متفاوت، با خصوصياتي متفاوت و مشکلاتي متفاوت در سينماي مستند ايران و جهان است.

در آيين اختتاميه هشتمين جشنواره بين المللي سينماي مستند ايران «سينما حقيقت» مراسم نکوداشت سه مستند ساز پيشکسوت استان اصفهان برگزار شد. در اين ميان «محمود کياني فلاورجاني»، فيلمساز تجربي مستند ايران، اگرچه چهره اي آشنا و در عين حال غريب است، ليکن سبک منحصر به فرد وي در ساخت مستند با حيوانات، نام اين مستندساز ايراني را جهاني کرده است. چهره و شخصيت ساده و صميمي او، به واسطه فيلمي در ارتباط با زندگي و نيز ساخت فيلمي به نام «راننده و روباه» ساخته آرش لاهوتي در مورد پرتره وي، کياني فلاورجاني را به جهانيان بيش از پيش معرفي نموده است. وي که نشان زمرد و تنديس جشنواره مستند ايران را دريافت کرد، فيلمسازي متفاوت، با خصوصياتي متفاوت و مشکلاتي متفاوت در سينماي مستند ايران و جهان است. به بهانه نکو داشت او در مورد زندگي هنري و شيوه ساخت آثارش با او گفتگويي دوستانه داشته ايم که از نظر خوانندگان گرامي مي‌گذرد:



*آقاي کياني فلاورجاني لطفا از نحوه آشنايي تان با سينما بگوييد و اينکه انگيزه ساخت آثار مستند، از کجا در شما شکل گرفت.

من زمان کودکي عاشق دوربين عکاسي بودم و اينکه عکس هاي مستند بگيرم. پشت خانه مان هم به صحرا مي خورد و منظره زيبايي داشت. خيلي دلم مي خواست عکاسي کنم. يادم است که ۷ سال بيشتر نداشتم و يک دوربين لوويتر خريدم که ۱۲ تا فيلم مي خورد. با آن دوربين از کشاورزها و مردم عکس مي گرفتم و آن ها را در عکاسي در اصفهان ظاهر مي کردم. عکس هاي ظاهر شده از اهالي و کشاورزها را به ديوار کوچه باغ ها آويزان مي کردم و کشاورزها در برگشت از صحرا با ديدن عکس هاي خود فوق العاده خوشحال مي شدند و مي خنديدند. من در عالم کودکي از اين کار لذت زيادي مي بردم.

از همان زمان عشق من به تصوير شروع شده بود، يادم است که اولين فيلمي که در سينما ديدم را در سن ۱۵ سالگي ديدم. فيلمي از چيچو و فرانکو (کمدين هاي محبوب ايتاليايي) بود. از همان سن با ديدن سينما در روياي فيلمسازي بودم و هميشه به اين رويا فکر مي کردم که فيلمساز شوم. عشق من به سينما تا مدت زيادي در همين سطح باقي ماند، چراکه نه پولي داشتم و نه امکاناتي در شهر ما بود که بتوانم راه فيلمسازي را ياد بگيرم. ولي هرکجا که صحنه فيلمبرداري مي ديدم ناخوداگاه جذب آنجا مي شدم و ساعت ها به تماشا مي ايستادم.

اين ماجرا ادامه داشت تا به سربازي رفتم و بعد از آن با تلاش زياد کار کردم تا پول بدست بياورم. چندين سال مداوم و سخت کار کردم تا توانستم يک کاميون بخرم. بعد از اينکه کاميون دار شدم وضع مالي ام بهتر شد و تونستم دوربين فيلمبرداريm ۱۰۰۰ بخرم. دوربين را هميشه همراهم در ماشين و جاده داشتم. در جاده و شهرهاي مختلف ايران که سفر مي کردم از هرچيزي به نظرم جالب مي آمد فيلم مي گرفتم. در سفرم به تهران، هر وقت باري مي آوردم فيلم هاي جالب را هم به همراه مي آوردم و به برنامه ديدني ها مي دادم. ديدني ها هم هر يکشنبه فيلم ها را نشان مي داد که فيلم هاي من هم بين آن ها بود. من چند سال مرتب با اين برنامه و به همين وضع کار کردم.

تا اينکه ۳ فيلم کوتاه در خانه خودمان درست کردم، ولي تيتراژ نداشتند چون بلد نبودم تيتراژ براي آن ها بسازم. خلاصه به هر زحمتي بود فيلم ها را ساختم و با خودم به تهران آوردم. اسم اولين فيلمم «شکوه عاطفه ها» بود. ماجراي مرغي بود که جوجه هايش از تخم هاي اردکي بودند که رويشان خوابيده بود، وقتي جوجه اردک ها طبق غريزه مي خواستند به آب بروند، تضادي با مادر آن ها که يک مرغ بود به وجود مي آمد و مرغ مدام بي قراري مي کرد. به تهران که آمدم به انجمن سينماي جوان رفتم، ماجرا را براي آن ها گفتم، اما آن ها من را مسخره کردند و شايد حق هم داشتند، چون من بار سيمان خالي کرده بودم و سر و وضع خوبي نداشتم.

يکي از آن ها براي من روي کاغذ آدرسي نوشت که متعلق بود به سينمايي ديگر، گفت آنجا فيلم هاي تو را تماشا مي کنند و شايد از تو بخرند. البته آن ها به قصد همان تمسخر داشتند اين پيشنهاد را به من مي دادند. به هر حال من رفتم و قرار شد که آن ها فيلمم را ببينند. آن زمان آقاي آفريده گفتند که اولين فيلمت يکشنبه هفته آينده از تلويزيون پخش ميشود. با شنيدن اين حرف انگار برق من را گرفت. از جا پريدم. باورم نميشد که فيلمم قرار است از صدا و سيما پخش شود. بعد از مدتي ديدم که هر سه فيلم از سينماي ديگر پخش شدند در حالي که تيتراژ هم داشتند که نمي دانم آقاي آفريده آن ها را درست کرده بودند يا از دستيارانشان.

*لطفا در ارتباط با سبک فيلمسازيتان بيشتر توضيح بدهيد و اينکه چطور شد حيوانات را براي روايت داستان هايتان انتخاب کرديد؟ آيا از قبل با خصوصيات رفتاري آنها آشنايي داشتيد؟

من از کودکي حيوانات را دوست داشتم. من اگر بخواهم حرفي در سينما بزنم به جز استفاده از حيوانات و زبان آن ها راه ديگري ندارم. چون من فيلم داستاني کار کردن را بلد نيستم. در واقع علاقه اي هم به ساخت فيلم هاي داستاني ندارم. علاقه من به دنياي حيوانات، طبيعت و محيط زيست هست. من در طول اين سال ها متوجه شدم که از طريق حيوانات مي توانم حرف دلم را در سينما بزنم. از آنجايي که من از طرفداران و مدافعان محيط زيست هم هستم، در اين زمان که محيط زيست به شدت در حال تخريب و تهديد هست، ترجيح مي دهم همچنان مضمون فيلم هايم در ارتباط با محيط زيست باشد. به عنوان مثال فيلم هاي اجاره نشين، يا مرگ زمين يا فيلم زندگي، مضمون محيط زيستي دارند.

*نحوه استفاده شما از حيوانات در فيلم هايتان به چه صورت است؟ آيا آن هارا براي فيلم تربيت مي کنيد يا از لحظات خاصي تصوير مورد نظرتان را شکار مي کنيد؟

ببينيد؛ منزل ما در حقيقت طوري است که ما همزيستي نزديکي با حيوانات داريم. بطوري که همسايه ها و اهالي مي دانند که اگر گربه اي، يا هر حيواني مريض شد آن را به در خانه ما مي آورند. حتي پيش آمده که ماشيني دم خانه نگه داشته و روباهي که پايش شکسته بود را داخل خانه ما گذاشتند و رفتند. من خودم آن حيوان را به دامپزشکي بردم، از پايش عکس گرفتم، بعد آن را گچ گرفتم و به خانه آوردم و از روباه پرستاري کردم تا خوب شد. من با همان روباه مشغول ساختن فيلمي بودم. در اواسط اين فيلم بود که روباه با خوب شدن پايش فرار کرد. من ۱ سال معطل شدم و ساخت فيلمم به تعويق افتاد تا توانستم روباه ديگري گير بياورم. اين ماجرا متعلق به فيلم زيستن است.

من با حيوانات اخت هستم؛ چطور بگويم، هر حيواني که فکرش را بکنيد، مانند موش، قورباغه، جوجه تيغي، روباه و لاک پشت و حيوانات اهلي؛ من از اين حيوانات هم مراقبت و پرستاري مي کنم و هم از آن ها براي ساخت فيلم هايم استفاده مي کنم. البته علاقه خاصي به روباه دارم. هم بخاطر تيزي و زيرکي آن و هم اينکه تا بحال فيلمي نديده ام که در آن روباه پرسوناژ اصلي باشد. عموما روباه به خاطر اينکه حيواني حيله گر و نا آرام است کمتر با آن فيلمي درست کرده اند. اما من با آن ها کنار مي آيم و زبانشان را مي فهمم.

*شما سوژه و ايده فيلم هايتان را از کجا پيدا مي کنيد؟ مثلا ابتدا به سوژه مي انديشيد و سپس براي پيدا کردن حيوان مورد نظر اقدام مي کنيد يا بر اساس آنچه در دست داريد و مي توانيد؟ در مورد اين فرايند که منجر به پديد آمدن داستان و پرسوناژهايتان مي شود توضيح دهيد.

بگذاريد به عنوان مثال راجع به فيلم جديدم صحبت کنم. من پيش از فيلمبرداري و يا هر اقدام جدي ديگري تمرگز مي کنم و بعبارتي وارد يک خلصه ذهني مي شوم و در آن فضا از اولين پلان فيلمم تا پلان آخر تماما در مغزم دکوپاژ مي شود. هر نکته ريزي که در روايت بهتر داستانم به من کمک مي کند هم در ذهنم تداعي مي شود. در واقع اين جريان خلاق در ذهن من پديد مي آيد و ديگر نيازي نيست که من فيلمنامه يا دکوپاژم را روي کاغذ بياورم.

يعني شما برنامه ريزي مشخصي را مبناي توليد قرار نمي دهيد و بر بداهه و خلق الساعه تأکيد داريد؟

من مي دانم که در روز فيلمبرداري مي خواهم چه کنم. به عنوان مثال قرار است چند پلان بگيرم. چند نماي p.o.v يا چند l. shot مي خواهم بگيرم. هر آنچه که در ذهن دارم را در آن روز مشخص مي توانم بگيرم و اين شايد چند ده برداشت شود. اما آنچه که در آن روز مي خواهم را عموما بدست مي آورم. يا اگر کارم نيمه کاره ماند يا نمايي که مد نظرم بود را بدست نياورم، فردا جبران مي کنم و ادامه اش را مي گيرم؛ سکانس به سکانس جلو مي روم.

*آقاي کياني تا به حال چند فيلم ساخته ايد و شاخص ترين هايشان به نظرتان کدام هستند.

اگر همه فيلم هاي ساخته شده ام را بخواهيد به بيش از ۲۰ فيلم مي رسند. با زمان ها و کيفيت هاي متفاوت. اما فيلم هايي که به صورت حرفه اي ساخته ام و در بيشتر فستيوال ها شرکت داده ام، نامشان اجاره نشين، متجاوز، سارا خاتون، زيستن و مرگ زمين نام داشت؛ همچنين زاغ و روباه، فيلم آخرم که در اين جشنواره رونمايي شد؛ از فيلم هاي غير حرفه ايم نيز چند موردي هست که مي خواهم آن ها را بازسازي کنم و در شرايط بهتري از اول بسازم. يکي فيلم مواظب جيبت باش است که فيلمي ۱۰۰ ثانيه اي است و در جشنواره فيلم ۱۰۰ آن زمان هم شرکت کرد. ماجراي کلاغي است که دزدکي سر جيب يک کارگر افغاني مي رود و سکه هايش را بر مي دارد، بعد مي رود و آن ها را جايي دفن مي کند و مرد افغاني متوجه مي شود که سکه هايش نيست!

*شما در بعضي از فيلم هايتان حيوانات را متفکر تر از آن چيزي که هستند نشان مي دهيد و گاهي به آن ها خصوصيت هايي مي بخشيد که در دنياي واقعي از آن بي بهره اند. اين کار شما به گونه اي استعاره است و قصد داريد نگاهي انساني به شخصيت هايتان ببخشيد يا صرفا حيوانات را همان حيوان مي بينيد؟ به عنوان مثال در زاغ و روباه، کاراکتر ها از آنچه در دنياي واقعي هستند باهوش تر و زرنگ تر هستند.

من از ري اکشن هاي طبيعي حيوانات معني مي سازم. معنايي که خودم در راستاي داستان و ايده فيلمم قصد دارم ديده شود. به عنوان مثال من ترفندهايي به کار مي بندم تا نگاه يا حرکت خاصي را از حيوان ضبط کنم. ولي به واسطه مونتاژ يا کادر بندي معناي خاصي به آن مي بخشم که بيننده هم آن را درک مي کند.

البته مي دانيد که گرفتن ري اکشن از حيوانات کاري بسيار سخت است، خصوصا وقتي که بخواهيد احساس خاصي را از طريق چهره يا حرکت حيوان به بيننده انتقال دهيد. براي مثال من مي خواستم در مقابل روباه ري اکشني از يک گربه بگيرم. گربه گرسنه بود. من تکه اي گوشت را به نخ بستم و جلوتر از او قرار دادم. من با حرکت دادن تکه گوشت مقابل چشمان گربه به ري اکشني از او رسيدم و حسي را در چشمانش ايجاد کردم که در آن پلان احتياج داشتم. من همزمان جهت نگاه و حس گربه را نياز داشتم. البته نميگذارم حيوان عذاب بکشد و بعد از آن پلان گوشت را به او دادم.

من به زندگي حيوان بسيار اهيمت مي دهم و به گونه اي همه فيلم هايم در اين ارتباط بيانيه اي بوده اند براي زندگي حيوانات، زندگي صلح آميز در کنار انسان ها. انگار روباه در فيلم من سخن مي گويد که من اينم و مثلا کارم اين است و ذاتم اين است و اينگونه بايد زندگي کنم. کار من با ضبط مستند رفتار حيوانات در حيات وحش تفاوت دارد. معتقدم با دادن داستان و تزريق اين نوع نگاه زندگي آن هارا براي انسان ترجمه مي کنم.

نظرات بینندگان

ارسال نظر