صفحه نخست >> هنر تعداد نظرات: 0

گفت و گويي جذاب با کارگردان «بابادوک»، ترسناک ترين فيلم سال

«بابادوک» از فيلم‌هاي تحسين‌شده‌‌ي امسال است. يک فيلم ترسناک، و به زعمِ برخي، يک تريلر روان‌کاوانه، محصول کشور استراليا، که تنها با دو ميليون دلار ساخته شده و البته چشم‌هاي بسياري از سينمادوستان را در سرتاسر جهان خيره کرده است و حالا گفتگويي جذاب و خواندني را با بانوي کارگردانِ اين شاهکار کوچکِ ژانر وحشت مي‌خوانيم.

کد خبر: 1701

کافه سينما/ «بابادوک» از فيلم‌هاي تحسين‌شده‌‌ي امسال است. يک فيلم ترسناک، و به زعمِ برخي، يک تريلر روان‌کاوانه، محصول کشور استراليا، که تنها با دو ميليون دلار ساخته شده و البته چشم‌هاي بسياري از سينمادوستان را در سرتاسر جهان خيره کرده است و حالا گفتگويي جذاب و خواندني را با بانوي کارگردانِ اين شاهکار کوچکِ ژانر وحشت مي‌خوانيم.
جنيفر کِنت بيش از دو دهه است که در صنعت فيلمسازي مشغول به کار ‌است. او بعد از حضوري مستمر به عنوان هنرپيشه در سال‌هاي دهه‌ي 90 و اوايل هزاره‌ي جديد، فعاليت حرفه‌اي‌اش را به عنوان نويسنده/کارگردان آغاز کرد. همان‌طور که خودش اذعان مي‌کند، شاگردي‌ نزد لارس فن‌ترير سر ساخته‌شدن «داگويل» برايش يک کلاس فيلمسازي بود. او بعدها چند فيلم کوتاه ساخت تا بالاخره نوبت به اولين فيلم بلندش «بابادوک» رسيد که با استقبال گسترده‌اي هم روبرو شده است. مصاحبه‌اي که در ادامه با هم خواهيم خواند، امپايرآن‌لاين تلفني با خانم کنت انجام داده و او درباره‌ي دستاورد فيلم براي سينماي وحشت، چگونگي کارگرداني‌کردنِ بچه‌ها و پروژه‌(ها)ي بعدي‌اش صحبت کرده است.
اين نخستين فيلم بلند شماست. ساخته‌شدنش با چه دشواري‌هايي همراه بود؟ قصدِ طعنه‌زدن ندارم اما داستان‌هاي وحشتناکِ فراواني از زبان کارگردان‌اولي‌ها مي‌شنويم.
اين‌طور به نظر مي‌رسد که سال‌ها براي ساختن اولين فيلم بلندم تلاش کرده‌ام، اما راستش آن‌قدرها هم طول نکشيد. کمتر از سه سال زمان بُرد که به هر حال در استراليا خيلي هم سريع است؛ دقيقا نمي‌دانم شرايط در انگلستان (محل انتشار مجله‌ي امپاير) چگونه است. ساخته‌شدنِ فيلم من روند طبيعي خودش را طي کرد. مطمئنا نمي‌گويم که کار آساني بوده. اما اصول و قواعدي به قدر کفايت وجود داشت که حمايت‌ از ما را هم شامل مي‌شد و ادامه داديم تا بالاخره بودجه‌ي ساخت فيلم را به‌مان دادند.
يعني صرفا به پي‌گيري و پشتکار شما برمي‌گشته؟
چيزي که گاهي اوقات در فيلمسازان شاهدش هستم اين است که آن‌ها از اصول و ديدگاه‌هايشان دست مي‌کشند و بيش از حد براي تغيير تلاش مي‌کنند، اما من فکر مي‌کنم که يک کيفيتِ واقعا خوب در هر کارگرداني، ميزان مناسبي از سرسختي‌ در وجودش است. من به کلاس فيلمسازي نرفتم؛ لارس فن‌ترير و داگويل کلاس ‌فيلمسازي من بودند. ديدم که او چقدر سرسخت است و از اين نظر خيلي چيزها ازش ياد گرفتم.
به نظر مي‌رسد که بابادوک داستاني کاملا شخصي است؛ جرقه‌ي اوليه‌اش کجا زده شد؟
جالبه. الان مشغول نوشتن فيلمنامه‌اي هستم که واقعا شخصيست و واقعا نقبي است به زندگي‌ام، و از زمين تا آسمان هم متفاوت از بابادوک. اما در مورد بابادوک، حقيقتا معتقدم که بايد با وجه تاريک وجودمان روبرو شويم. ما ساده‌انديشانه تصور مي‌کنيم که زندگي بايستي ايده‌آل باشد، و فکر مي‌کنم هر چه زودتر متوجه ‌شويم که اين آيده‌آل به هيچ عنوان واقعيت ندارد، شادتر خواهيم بود. زنِ فيلمِ بابادوک، که با موقعيت هولناکِ از دست دادن شوهرش مواجه بوده و اثرات منفي اين حادثه بر زندگي‌ او سايه گسترانده، نقطه‌ي ورود من به اين داستان بود و تا آخر هم دغدغه‌ي اصلي‌ام باقي ماند؛ حرفي بود که بيشترين شور و علاقه را براي گفتنش داشتم. پس، از اين جهت، اين مساله‌اي شديدا شخصي است. اما بگذاريد صادقانه بگويم که نمي‌توانم تصور کنم در حال ساختن فيلمي ‌هستم که از نظرم فيلم نيست. واقعا مجبورم چيزي را با نهايتِ شور و علاقه درباره‌ي داستاني که مي‌خواهم بسازم، احساس کنم. شايد اين مساله براي برخي چندان مهم نباشد؛ شايد برخي صرفا از پروسه‌ي کارگرداني‌کردنِ يک داستان لذت ببرند. اما در مورد خودم، مجبورم آن ارتباطي را که گفتم برقرار کنم، چون گمان مي‌کنم که ساختن يک فيلم مزخرف همان‌قدر طول مي‌کشد که ساختن يک فيلم خوب.
به نظر مي‌رسد که فيلم شما يک فيلم ترسناک يا يک تريلر با عُمقي بسيار بيشتر از خيلي فيلم‌هاي ديگر است.
کاملا درسته. فکر مي‌کنم در هر ژانري، فيلم‌هاي زيادي هستند که هيچ معنايي ندارند. تعداد اين قبيل فيلم‌هاي مزخرف به دلايلي در ژانر ترسناک بيشتر از ساير ژانرهاست و به همين خاطر هم اين ژانر شهرت بدي به عنوان يک ژانر بي‌ارزش پيدا کرده است. فکر مي‌کنم اگر مردم با جديت و حساسيت به فيلم‌هاي کليدي اين ژانر، مثل «تلالو» و «اجازه بده آدم درست وارد شود»، يا حتي نمونه‌هاي قديمي‌تري مثل «وَمپير» (دراير، 1932) و «نوسفراتو» (مورنائو، 1922)، فکر کنند، عُمقي واقعي در آن‌ها خواهند يافت؛ و همين‌طور فيلم‌هاي رومن پولانسکي که نمونه‌هاي بومي ژانر وحشت هستند. تصور مي‌کنم که اين فيلم‌ها الهام‌بخش من بوده‌اند. فکر مي‌کنم بهترين فيلم‌هاي ترسناک، از صرفِ پراندنِ تماشاگر وحشت‌زده از روي صندلي، چيزهايي که از کمدها و گنجه‌ها بيرون مي‌آيند، و زناني در حال فرار با پوشش نامناسب، فراتر هستند.
به جز مواردي که گفتيد، آيا فيلم‌هاي ترسناک ديگري هم هستند که فيلم شما را متاثر کرده باشند، يا فيلم‌هايي که ديدن‌‌شان را توصيه کنيد؟
به غير از فيلم‌هايي که اسم‌ بردم، من واقعا تحت تاثير فيلم‌هاي ترسناک دهه‌هاي 70 و 80 بودم. وقتي بچه بودم بسياري از آن‌ها را تماشا کردم. سنم خيلي کم بود و بسياري از آن‌ها متعلق به آرشيو پدر و مادرم بودند. تماشاي اين فيلم‌ها نه تنها مرا مي‌ترساند که به هيجان مي‌آورد. فکر مي‌کنم بسياري از فيلم‌هاي ترسناک ريشه در داستان‌هاي اَجِنه‌ دارند و به اسطوره‌ها مي‌پردازند. قصه‌هاي اساطيري درون همه‌ي ما نفوذ مي‌کنند، و فيلم‌هايي مثل «موجود» (The Thing) و «هالووين» نمونه‌هايي هستند که به خاطر سادگي‌شان دوست‌شان دارم. «چشم‌ها بدون چهره» (ژرژ فرانژو، 1960) از نظر من فيلم فوق‌العاده زيبايي است. مي‌توانم فيلم‌هاي زيادي را فهرست کنم. اما فيلم‌هايي مثل «کشتار با اره‌برقي در تگزاس» را هم دوست دارم، چون واقعا فيلم شوک‌آوري است، و بيشتر از آنچه مردم برايش اعتبار قائل هستند، به اسطوره مي‌پردازد و به درک عميق‌تري از آن مي‌رسد.
جنبه‌ي داستان‌هاي اجنه‌ي کودکان با کتاب مصوري که نقشي کليدي در فيلم شما بازي مي‌کند، مهم است. به نظر مي‌رسد که پيش از شما هم در فيلم‌هايي چون «هزارتوي پَن» (Pan's Labyrinth) يا «روح کندوي عسل» (The Spirit of the Beehive) ارتباط خوبي بين داستان‌هاي اجنه‌ و فيلم ترسناک برقرار شده است.
به صحبت‌هاي گيلرمو دل‌تورو موقعي که هزارتوي پَن را ساخته بود، گوش کردم. او داشت درباره‌ي فيلم ترسناک و داستان‌هاي اجنه صحبت مي‌کرد. مي‌گفت دو نوع داستان‌ اجنه هست. يکي داستان‌هاي هشداردهنده‌اي که براي ترساندنِ کودکان و ساختن يک آدم خوب از آن‌ها طراحي شده‌اند. نوع دوم، همان‌هايي بود که او دوست داشت؛ آن‌هايي که به قول او واقعا به آدم‌ها مي‌گويند: «دنيا پُر از آشوب و هرج‌و‌مرجه. به اون خوش اومدين. [همون‌طور که هست] قبولش کنين!» من هم نوع دوم را دوست دارم. همان آشوبِ فراگيري که نگرانِ نگاه‌کردن به تابوها نيست. در بابادوک، زير سوال بردنِ مقوله‌ي «مادري» يک تابوي بزرگ است. زماني که دنبال فيلم‌ها يا کتاب‌هاي ادبي‌اي مي‌گشتم که به اين مقوله پرداخته باشند، شوکه شدم که چقدر کم به اين موضوع پرداخته شده. پس منطقي اين بود که اين تابو را در قالب يک فيلم ترسناک قرار دهم تا در قالب يک درامِ سر راست.
هميشه داستان‌هاي بسيار اندکي درباره‌ي مادران وجود داشته است. بيشتر اين‌طور به نظر مي‌رسد که هر هنرپيشه‌ي مردِ نقشِ اصلي، عقده‌ي پدر (Father Complex) دارد اما به استثناي نورمن بيتس (در «روانيِ» هيچکاک)، غالبا اين تمايل وجود داشته که مادران ناديده‌گرفته‌شوند.
درسته. و به همين دليل برايم در اين فيلم بسيار مهم بود که وقتي سفرِ اين شخصيت به مشکل مي‌خورَد، ما درونِ تجربه‌اش باقي بمانيم، نه اين‌که به او به چشمِ زني ديوانه‌ از بيرون نگاه کنيم و دست به سينه، خارج از گود بنشينيم و بگوئيم: «اَه، اون زنيکه رواني‌يه!». واقعا تا حدودي مجبور بوديم آنچه او احساس مي‌کند احساس کنيم.
بازي دو بازيگر اصلي فيلم شما فوق‌العاده است.
جلوه‌هاي بصري را دوست دارم و جلوه‌هاي بصري براي منِ کارگردان بسيار حائز اهميت‌ است. اما من هنرپيشه‌ها را هم دوست دارم. فکر مي‌کنم بسياري از فيلم‌هاي ترسناک از بازي‌هاي بد است که لطمه مي‌خورند، بنابراين تنها با تمرکز روي شخصيت‌ها بود که مي‌توانستم يک فيلم ترسناکِ موفق بسازم. اين دو هنرپيشه‌ آشکارا متفاوت از هم بودند. نوآه (پسربچه‌ي بازيگر نقش ساموئل) موقع فيلمبرداري تنها شش سالش بود در حالي‌که اِسي (اميليا دِيويس) بيست سال سابقه‌ي بازيگري سينما و تئاتر پشت سرش داشت. به استعداد آن‌ها در اين فيلم بسيار مديون هستم.
(برگردان دو پاسخِ‌ مربوط به بازي‌گرفتن از کودک، در کافه سينما، به زبان محاوره‌اي است)
چگونه آدمي به کم‌سن‌و‌سالي نوآه را کارگرداني مي‌کنيد؟ او فقط يک کودک است.
اون خيلي کوچيکه. صادقانه بگم که وقتي متوجه شدم چه‌چيزايي نوشته‌م و بعدش نوآه رو انتخاب کردم، با خودم فکر کردم: "اوه خداي من، مگه زده به سرم؟ چطور مي‌تونم از اين بچه بازي بگيرم و ازش بخوام چيزايي رو که نوشته بودم بازي کنه؟" ما تو آدِلايد و مرحله‌ي پيش‌توليد بوديم. وحشت‌زده مي‌رفتم خونه و با خودم فکر مي‌کردم نکنه جلوي بقيه ضايع شَم. اما من بيست‌و پنج سال سابقه‌ي بازيگري هم داشتم، و خودم نقش يه بچه رو خيلي طبيعي بازي کردم. يعني ‌فهميدم بازي به عنوان يه بچه يعني چي. ما اونو تو مرحله‌ي پيش‌توليد و سه هفته مونده به شروع فيلمبرداري انتخاب کرديم. اولش قصه‌ي بابادوک رو براش تعريف کردم و بعد اِسي (هنرپيشه‌ي نقش مادر) به ما اضافه شد و سه‌تايي شروع کرديم به بازي‌‌هاي کودکانه با همديگه. بعد رادِک (لادزوک، مدير فيلمبرداري) رو وارد کرديم تا چند جلسه تمرين کنيم، رادِک با دوربين مي‌اومد و به همين خاطر نوآ مي‌دونست که قراره از اون فيلمبرداري شه. اين روندِ معرفي قسمت‌هاي مختلف به نوآه بود. اون واقعا نمي‌دونست که به آدلايد اومده؛ فکر مي‌کرد تو امريکا يا کاناداس چون مامانش اهل کاناداس. اون نمي‌دونست که قراره تو يه فيلم بازي کنه؛ مامانش فقط به‌ش گفته بود قراره با جِن (جنيفر کِنت) يه نمايش کار کنه.
چقدر درباره‌ي ابعادِ ترسناک‌تر داستان با او صحبت کرديد؟
کودکي‌ خودم رو به ياد اُوردم؛ يادمه اون موقع اگه متوجه نمي‌شدم دور و برم چه خبره، حوصله‌م سر مي‌رفت و خودمو درگيرش نمي‌کردم. نسخه‌ي G-rated فيلم (فيلمي که تماشاي آن براي تمام رده‌هاي سني مجاز است) رو براي نوآه تعريف کردم. يه‌جا به‌ش گفتم: "سَم (ساموئل؛ شخصيت نوآه در فيلم) فقط مي‌خواد مامانش رو نجات بده. به همين خاطر اين يه قصه‌س راجع به قدرتِ عشق". چشماش درجا برق زد و گفت: "اوه...قدرتِ عشق!" اون واقعا تحت تاثير قرار گرفت! احساس مي‌کرد داره کار مهمي مي‌کنه. من به اون بچه‌ي کوچولو خيلي مديونم. واقعا دوستش دارم.
درباره‌ي اِفِکت‌هاي هيولا چطور؟ آيا صرفا عامل ترساننده‌اي بود گنجانده‌شده در نخستين فيلم بلند شما، يا دقيقا مي‌دانستيد که دنبال چه چيزي هستيد؟
انتقادهايي نسبت به کيفيت پايين صدا در اين افکت‌ها مطرح شده که حسابي مرا مي‌خنداند چون چنين کيفيتي، عمدي بوده. مي‌خواستم تمام فيلم در دوربين باشد. هنگام ساخت فيلم تحت تاثير [ژرژ] مِلي‌يس، پدرخوانده‌ي جلوه‌هاي ويژه، بودم. مي‌خواستم افکت‌هاي فيلم مثل دنياي يک کتابِ متحرکِ سه‌بُعدي (Pop-up Book) جلوه کند. از طريق کتاب است که اين انرژي وارد خانه مي‌شود، و از همان‌جا رشد مي‌کند، بنابراين از همان ابتدا کاملا مشخص بود که مي‌خواستم براي تمام افکت‌هاي بابادوک از تکنيک استاپ-موشن استفاده کنم، يا اين که مي‌خواستم تمام آن‌ها را جلوي دوربين انجام دهم؛ و همين کار را هم کرديم! به اين ايده چسبيديم. اصلاحات زيادي در مرحله‌ي پس‌ از توليد انجام شد اما به گونه‌اي که قدري زمخت و قدري «طبيعي» ( handmade/ بدون استفاده از کامپيوتر) جلوه کنند. هميشه احساس کرده‌ام که فيلم بايد همين‌طور باشد.

براي آينده چه برنامه‌اي داريد؟
خب، به زودي براي چند پيشنهاد کاري روانه‌ي لس‌آنجلس خواهم شد که جملگي بسيار هوس‌انگيزند! مشغول بررسي پروژه‌هاي امريکايي پيشنهادي هستم، و به يک فيلم و يک مجموعه‌ي تلويزيوني بسيار نزديک شده‌ام. نمي‌خواهم زياد درباره‌شان صحبت کنم چون قراردادها هنوز نهايي نشده‌اند. اما اينجا در استراليا مشغول نوشتن دو فيلمنامه هستم که واقعا نسبت به‌شان احساس نزديکي مي‌کنم و شيفته‌ي ساختن‌شان هستم. يکي از آن‌ها در دنياي فيلم‌هاي ترسناک و تاسمانيِ دهه‌ي 1820 مي‌گذرد، و داستان انتقام‌ يک شخصيتِ زن است که اين انتقام دستخوشِ مشکل مي‌شود. هر دوي آن فيلمنامه‌ها ايده‌هايي دارند که واقعا دوباره مرا سر شوق آورده‌اند. احساس مي‌کنم بخت به من روي خوش نشان داده است.

نظرات بینندگان

ارسال نظر