صفحه نخست >> فرهنگی تعداد نظرات: 0

داستان هاي واقعي/

سربازي که از امام رضا(ع) شفا گرفت

شهيد پرويز بيات در عملياتي در جنوب و منطقه ام الرساس ( عمليات والفجر 8) در گردان حاج علي اکبر جزو خدمه آرپي جي 21 که دست ساز بچه ها بود، حضور داشت.

کد خبر: 823

جام نيوز/ شهيد پرويز بيات در عملياتي در جنوب و منطقه ام الرساس ( عمليات والفجر 8) در گردان حاج علي اکبر جزو خدمه آرپي جي 21 که دست ساز بچه ها بود، حضور داشت.
درآن عمليات از ناحيه گوش و پاها به شدت مجروح شد مخصوصا پاي راست او شديدا دچار گرفتگي موج شد به طوري که ديگر قادر به راه رفتن نبود، پس از مجروحيت توسط اورژانس به عقب برگشتيم.
بعد از گذشت مدتي که در بيمارستان امام خميني بستري بود پزشکان نظر به قطع کردن پايش دادند که او نپذيرفت و به دکتر ديگري مراجعه کرد، به سفارش دکتر ديگر هر شب پايش را با آب گرم ماساژ مي داديم که باز هم کار ساز نبود.او در آن مدت با عصا راه مي رفت. بعد از گذشت حدود يک ماه گفت برويم جبهه.
اسفند ماه سال 64 بود، چند روزي به عيد نوروز مانده بود. به راه آهن رفتيم اما قطار پيدا نکرديم همانجا گفت که به مشهد برويم مي گفت خواب ديده که امام رضا او را طلبيده است. با سختي بسيار زيادي روانه مشهد الرضا شديم. بعد از يک روز يک اتاق قديمي در مشهد پيدا کرديم وحدود سه روز آنجا مانديم.
نزديک سال تحويل خودمان را به نزديک ترين نقطه حرم رسانديم. شب بسيار خوب و پر خاطره اي بود. چند دقيقه قبل از سال تحويل من مشغول خواندن دعاي توسل براي او بودم که او به خواب رفت، حرم خيلي شلوغ بود و گاهي مردم پايش را لگد مي کردند و او از خواب مي پريد.
سال تحويل شد و همه مردم برخاستند او هم به همراه همه مردم از جا برخاست عرق کرده بود و گريه مي کرد، من چند دفعه تکرار کردم که عصا را بگير اما او به حرف من توجهي نکرد؛ و از بين جمعيت به طرف صحن حرکت کرد من هم سعي کردم به دنبال او بروم اما موج جمعيت من را به عقب برگرداند ولي پرويز به هر طريقي بود رفت و ضريح را زيارت کرد و برگشت.
او بدون اينکه از کسي شنيده يا ديده باشد گفت پيرزني بيرون حرم شفا پيدا کرده و مرا به بيرون صحن برد و ديديم که مردم پيرزني را روي دستها گرفته و ميبرند فهميديم که شفا يافته است.
آن شب بدون اينکه به کسي چيزي بگوييم به خانه برگشتيم و او تا منزل دويد ديگر آرام و قرار نداشت، کاملا خوب شده بود.
من از مشهد برگشتم و به خانواده اش خبر دادم چند روز بعد خود پرويز آمد و چند روزي ماند و دوباره عازم جبهه شد.

در عمليات فکه بوديم و بعد هم به غرب رفتيم. بعد از اتمام ماموريتش تسويه کرده بود و مي خواست برگردد ولي چون کسي نبود که از محوطه گردان نگهباني کند در جبهه ماند.
آن زمان مصادف بود با عمليات کربلاي يک (آزاد سازي شهر مهران). ما به سمت مهران حرکت کرديم در آنجا پرويز را ديديم به او گفتم شما که تسويه کرده بودي اينجا چه مي کني؟
گفت: بابا... عملياتو بچسب.... بعد از چند روز همسنگر و دوست صميمي او محمد پورقاسمي را ديدم واز پرويز پرسيدم که ديدم گريه مي کند و فهميدم دلاوري بسيجي و مخلص به غافله کربلاييان پيوسته است.
پيکر مطهرش با شرکت تمام مردم علي آباد(شاهد شهر امروزي) تشييع شد و در گلزار شهداي علي آباد شهريار در کنار ديگر دوستان شهيدش به خاک سپرده شد.
شادي ارواح طيبه شهدا صلوات

*راوي: رضا تاجيک

نظرات بینندگان

ارسال نظر