صفحه نخست >> فرهنگی تعداد نظرات: 0

نظر شهيد مفتح در مورد تحصيل دخترش

درس خواندن دخترها در آن سال‌ها کار ساده‌اي نبود، خصوصاً چون ايشان روحاني بودند، جامعه روي رفتار خانواده ايشان حساس بود. من فرزند اول خانواده بودم، در نتيجه بايد در بسياري از مسائل دقت مي‌کردم تا خواهر و برادرهايم الگوي غلطي نداشته باشند.

کد خبر: 444

مشرق/ درس خواندن دخترها در آن سال‌ها کار ساده‌اي نبود، خصوصاً چون ايشان روحاني بودند، جامعه روي رفتار خانواده ايشان حساس بود. من فرزند اول خانواده بودم، در نتيجه بايد در بسياري از مسائل دقت مي‌کردم تا خواهر و برادرهايم الگوي غلطي نداشته باشند.
سخن گفتن از منش تربيتي شخصيتي که خود مربي بسياري از حوزويان و دانشگاهيان بوده، سهل و ممتنع به نظر مي‌رسد. چه اينکه از يک سو آثار اخلاقي او در حوزه و دانشگاه اين کشور پراکنده گشته و از سوي ديگر و پس از سپري گشتن سه دهه، ضرورت بازخواني کارنامه تربيتي وي محسوس است. در باب اين موضوع با سر کار خانم بتول مفتح دختر آن شهيد گرانمايه گفت و شنودي انجام گرفته است که نتيجه آن پيش روي شماست.


*پدرتان را با کدام ويژگي‌ها به ياد مي‌آوريد؟
با حوصله و مهرباني‌شان. با اينکه واقعاً مشغله‌شان زياد بود و تعداد ما هم کم نبود، اما براي تک‌تک ما وقت مي‌گذاشتند. مخصوصاً موقعي که بيمار مي‌شديم، با حوصله کج‌خلقي‌هايمان را تحمل مي‌کردند و دارو و غذا به ما مي‌دادند. به‌ ويژه به فرزندان دختر توجه بيشتري نشان مي‌دادند، به همين دليل خيلي راحت حرف‌هايمان را به ايشان مي‌گفتيم. ايشان در تمام مراحل زندگي از تحصيل تا ازدواج در کنار ما بودند و به ما اعتماد به نفس مي‌دادند.

*در مورد تحصيلات شما با توجه به تقيداتي که داشتند چگونه برخورد مي‌کردند؟
درس خواندن دخترها در آن سال‌ها کار ساده‌اي نبود، خصوصاً چون ايشان روحاني بودند، جامعه روي رفتار خانواده ايشان حساس بود. من فرزند اول خانواده بودم، در نتيجه بايد در بسياري از مسائل دقت مي‌کردم تا خواهر و برادرهايم الگوي غلطي نداشته باشند. پدر اعتقاد داشتند فرزندانشان بايد تا سطوح عالي تحصيل کنند، بنابراين به من توصيه کردند با رعايت کامل حجاب نهايت تلاشم را بکنم و فرمودند هر چند به دليل اينکه اجازه مي‌دهم تو در مدارس عادي تحصيل کني تحت فشار خواهم بود، اما به خاطر اينکه مايلم تو تا سطح بالا تحصيل کني، هر چيزي را تحمل مي‌کنم.

*در آن شرايط تا چه مقطعي توانستيد تحصيل کنيد؟
تا ديپلم پيش رفتم، ولي بعد چون بايد وارد سپاه دانش مي‌شدم و به اصطلاح دوره سربازي را مي‌گذراندم و حاضر نبودم اين کار را بکنم، به‌جاي ورود به دانشگاه در دانشسراي مقدماتي ثبت‌نام کردم. البته در آنجا به خاطر اينکه چادر مي‌گذاشتم بسيار اذيت شدم و توهين‌هاي فراواني را تحمل کردم. پس از طي دانشسراي مقدماتي در دانشگاه الزهراي فعلي (مدرسه عالي دختران آن زمان) قبول شدم، منتهي در موقع مصاحبه گفتند بايد چادرم را بردارم که قبول نکردند و به‌ ناچار انصراف دادم. بعد هم ازدواج کردم و به اصفهان رفتم.

*شيوه مواجهه شهيد مفتح با ازدواج فرزندانشان چگونه بود؟دراين باره چه ملاک‌هايي داشتند؟
وقتي قرار بود براي خواستگاري بيايند، با من صحبت مي‌کردند و وقتي مي‌ديدند نگران هستم، با محبت مي‌گفتند از چه مي‌ترسي؟ من مراقب هستم. همين که کسي از تو خواستگاري کرد به اين معنا نيست که بايد بروي. همين شيوه برخورد باعث مي‌شد اعتماد به نفس انسان تقويت شود و با عجله تصميم نگيرد. پدر بسيار روي مسئله ازدواج ما حساس بودند و اگر لازم مي‌شد به زادگاه خواستگار هم مي‌رفتند و تحقيق مي‌کردند.

*چه سالي ازدواج کرديد و چه شد شهيد مفتح به اين خواستگار خاص پاسخ مثبت دادند؟
در سال 50 ازدواج کردم. همسرم از بستگان شهيد بهشتي بودند. مادر خانم ايشان همراه با مادر خودشان به تهران آمدند و مرا ديدند و به شهيد بهشتي گفتند آقاي مفتح چنين دختري دارد. عيد سال 50 به قم رفته بوديم که آنها به ديدن ما آمدند. پدرم از شهيد بهشتي سئوال کرده بودند اگر دختري همسن دختر من داشتيد، حاضر مي‌شديد او را به اين پسر بدهيد؟ و شهيد بهشتي پاسخ مثبت داده بودند. پدرم به هوش و درايت شهيد بهشتي ايمان داشتند و وقتي اين پاسخ را شنيدند، جواب مثبت دادند.

*پدر شما همواره درگير مبارزات بودند و پس از انقلاب هم مشغله‌هاي فراواني داشتند. شما فرزندان با اين شرايط چگونه کنار مي‌آمديد؟
پدر هيچ‌وقت مسائل بيرون را داخل خانه نمي‌آوردند و خانه ما فضاي بسيار صميمي و شادي داشت. اگر هم از مشکلات فراوان ايشان اطلاعي پيدا مي‌کرديم، از تلفن‌ها يا گفتگوهاي خصوصي ايشان با مادرمان بود، والا ابداً از نگراني‌هايشان با ما حرف نمي‌زدند.

*شخصاً چگونه با نگراني ناشي از گرفتاري پدر کنار مي‌آمديد؟
اگر احياناً متوجه مي‌شوم، در خودم مي‌ريختم. پدر هم دائماً به ما اطمينان خاطر مي‌دادند که جاي هيچ‌گونه نگراني نيست.

*مادرتان چگونه تحمل مي‌کردند؟
صبر و مقاومت ايشان بي‌نظير بود، مخصوصاً بعد از شهادت پدر فوق‌العاده بي‌تابي مي‌کردم. من و شوهرم در اصفهان زندگي مي‌کرديم و من معلم بودم، اما همين که تعطيلات عيد يا تابستان پيش مي‌آمد به تهران مي‌آمدم و حقيقتاً از لطف، صفا و صميميتي که در خانواده وجود داشت غرق شادي و سعادت مي‌شدم.

*و لابد چون فرزند بزرگ‌تر بوديد، محرم اسرار پدر هم بوديد؟
پدر مي‌دانستند من فوق‌العاده حساس هستم و خيلي از حرف‌ها را به من نمي‌زدند.

*شيوه تربيتي ايشان در برابر خطاي فرزندان چه بود؟
چون ايشان را خيلي دوست داشتيم نهايت تلاشمان را مي‌کرديم که يک وقت ناراحتشان نکنيم. اگر هم موردي پيش مي‌آمد، ايشان همان موقع به روي ما نمي‌آوردند و بعد در موقعيت مناسب تذکر مي‌دادند. مثلاً يک وقت اگر نمره کمي مي‌گرفتيم دعوا نمي‌کردند و مي‌گفتند مي‌دانم نهايت سعي خودت را کرده‌اي. ان‌شاءالله دفعه بعد بهتر مي‌شود.

*پدر مبارز داشتن خيلي سخت است؟
به هر حال مشکلات خودش را دارد و آدم دائماً نگران است نکند پدرش صدمه ببيند، دستگير و زنداني يا تبعيد شود، اما ارزش‌هاي والاي خود را هم دارد. هر دختر يا پسري بخت اين را پيدا نمي‌کند چنين پدر ارجمندي داشته باشد. هيچ ارزشي در زندگي بدون تحمل رنج به دست نمي‌آيد. به نظر من که يک ساعت زندگي در کنار چنين انسان‌هايي به صد ساعت زندگي با ديگران مي‌ارزد.

*چگونه از شهادت ايشان باخبر شديد؟
داشتم سر کلاس درس مي‌دادم که گفتند شوهرم آمده‌اند. به دفتر مدرسه رفتم و ايشان گفتند پدر زخمي شده‌اند و ايشان بايد هر چه زودتر به تهران بروند. به خانه رفتم و به خانم مطهري زنگ زدم. ايشان گفتند پدرتان زخمي شده و ايشان را به بيمارستان برده‌اند. من به تهران آمدم و آقا هادي به استقبال آمدند. گفتم همين الان مرا به بيمارستان ببريد. مي‌خواهم پدر را ببينم. آقا هادي گفتند به خانه برويم و بعد شما را مي‌برم. به خانه رفتيم و من اقوام و دوستان را ديدم که لباس سياه پوشيده‌اند. متوجه شدم چه پيش آمده، اما نمي‌خواستم باور کنم و فرياد مي‌زدم پدر نرفته‌اند.

*کدام ويژگي ايشان در نگاه شما بسيار برجسته است؟
بعد از مهرباني و تواضع، ساده‌زيستي ايشان فوق‌العاده بود. هميشه به من توصيه مي‌کردند سعي کن بيش از نياز تهيه نکني. اگر در مهماني دو جور غذا درست مي‌کردم، تذکر مي‌دادند. ازدواج‌هاي ما هم در نهايت سادگي برگزار شدند. مي‌گفتند هر چه ساده‌تر زندگي کنيد، زندگي پرنشاط‌تري خواهيد داشت. ايشان دوست، معلم، محرم اسرار و همه کس ما بودند.

*و سخن آخر؟
اميدوارم رفتارمان به‌گونه‌اي نباشد که نزد پدر و ساير شهدا سرشکسته باشيم. پس از پدر، مادر تمام سختي‌ها را به جان خريدند و با اينکه فقدان پدر فوق‌العاده برايشان سنگين و ناگوار بود، اما به روي ما نمي‌آوردند و سعي مي‌کردند تمام وقت خود را صرف رسيدگي به ما کنند. خدا کند فرزندان شايسته‌اي براي ايشان باشيم. از شما هم سپاسگزارم با گراميداشت ياد شهدا به تقويت و ترويج ارزش‌هاي اسلامي مي‌پردازيد. شهدا سرمايه‌هي لايتناهي ما هستند و بايد قدر آنها را بدانيم. ‌

نظرات بینندگان

ارسال نظر