صفحه نخست >> فرهنگی تعداد نظرات: 0

حکايت/ درس سگ به عابد

کد خبر: 2610

قدس آنلاين/ عابدي در کوه لبنان زندگي مي کرد. وي روزها روزه مي گرفت و هر شب گرده ي ناني براي او مي آمد. با نيمي از آن افطار و نيم ديگر را براي سحر مي گذاشت. مدتي بر اين وضع زندگي مي کرد و از کوه پايين نمي آمد.

شبي اتفاق افتاد که نان برايش نرسيد. گرسنگي او را فرا گرفت، آن شب خوابش نبرد، بعد از نماز پيوسته انتظار مي کشيد که غذاي هر شبه اش برسد، چيز ديگري نيز نيافت تا گرسنگي اش را رفع کند. در پايين کوه روستايي وجود داشت که ساکنان آن نصراني بودند. صبحگاه عابد از کوه پايين آمد و از مردي نصراني تقاضاي غذا کرد. دو گرده نان جوين به او دادند. نان ها را گرفت و به طرف کوه رهسپار شد، سگ گَر و لاغري که بر درِ خانه ي مرد نصراني بود دامن او را گرفت. عابد يک نان را نزدش انداخت شايد برگردد. سگ نان را خورد و براي مرتبه ي دوم به دامن او چسبيد و او نان ديگر را نيز جلوي سگ انداخت. سومين مرتبه نيز عابد را رها نکرد و دامنش را پاره کرد.

عابد گفت: سبحان الله! سگي به اين بي حيايي نديده بودم. صاحب تو دو گرده ي نان بيشتر به من نداد هر دو را از من گرفتي ديگر چه مي خواهي؟!

پس خداوند آن سگ را به زبان آورد و گفت: من بي حيا نيستم. بر درِ خانه ي اين مرد مدتي است زندگي مي کنم، گوسفندان و خانه اش را نگهداري مي کنم و به نان يا استخواني قانع هستم. گاهي چند روز مي گذرد به غذايي نمي دهد، با اين وصف درِ خانه ي اين مرد را رها نکرده ام؛ اما تو يک شب که نانت قطع شد تاب نياوردي و به دشمن روي آوردي.

اکنون بي حيا منم يا تو؟ عابد پس از شنيدن اين سخن چنان تحت تأثير قرار گرفت که بر سر خود زد و از حال رفت!

منبع:
1- شيخ بهايي. کشکول، ج 1: 37.

نظرات بینندگان

ارسال نظر