صفحه نخست >> فرهنگی تعداد نظرات: 0

گفتگو با «مريم نوابي‌نژاد»

سوژه‎هاي «ماه عسل» چگونه پيدا مي‌شوند؟

برنامه «ماه عسل» از زماني که روي آنتن رفت با فراز و نشيب‌هاي بسياري همراه بود. اين برنامه مجريان بسياري را به خود ديد تا در نهايت با «احسان عليخاني» به آرامش رسيد. طي سال‌هاي اخير نيز اين برنامه تلويزيوني با تغيير در محتوا و شکلي که به خود گرفت به قله نزديک شد و حال بايد ديد از اين به بعد اين برنامه که هر سال ماه‌ رمضان مخاطبان بسياري را با خود همراه مي‌کند، چه برنامه‌ريزي براي حفظ اين مخاطبان انجام داده است.

کد خبر: 2478

حدود 70، 80 درصد سوژه‌ها را اول تعريف مي کنيم بعد دنبالشان مي گردم و پيدايشان مي‌کنم. الان بيشتر از هزار تا شماره تلفن دارم که ممکن است در بزنگاهي با يکي از اين سوژه‌ها تماس بگيرم.برنامه تلويزيوني «ماه عسل» مخاطبان بسياري دارد و هر شب ميليون ها نفر به تماشاي زندگي افرادي مي نشينند که داستان زندگي متفاوتي دارند. اما اين داستان ها را چه کسي پيدا مي کند.
برنامه «ماه عسل» از زماني که روي آنتن رفت با فراز و نشيب‌هاي بسياري همراه بود. اين برنامه مجريان بسياري را به خود ديد تا در نهايت با «احسان عليخاني» به آرامش رسيد. طي سال‌هاي اخير نيز اين برنامه تلويزيوني با تغيير در محتوا و شکلي که به خود گرفت به قله نزديک شد و حال بايد ديد از اين به بعد اين برنامه که هر سال ماه‌ رمضان مخاطبان بسياري را با خود همراه مي‌کند، چه برنامه‌ريزي براي حفظ اين مخاطبان انجام داده است.

اما قطع به يقين آنچه که روي آنتن مي‌رود، دسترنج احسان عليخاني به تنهايي نيست و گروهي او را در رسيدن به اين نقطه اوج همراهي مي‌کنند. يکي از کساني که در اين همراهي نقش موثر و همراهي را ايفا مي‌کند، «مريم نوابي‌نژاد» است. کسي که بسياري از سوژه ها با همراهي او انتخاب و گزينش مي‌شوند. راه‌هاي بسياري را مي‌پيمايند تا بالاخره به جعبه جادو برسند و قصه‌شان را براي مردم سرزمينشان بازگو کنند.

آنچه در ادامه مي‌خوانيد، گفتگو با «مريم نوابي‌نژاد» است:

خانم نوابي‌نژاد خودتان را براي بسياري از مخاطباني که شما را نمي‌شناسند معرفي کنيد.

-سال هاست خبرنگار حوزه اجتماعي‌ام. اوايل دو، سه سالي در حوزه ادبي کار مي‌کردم و خيلي اتفاقي به دليل غيبت يکي از همکاران سر يک سوژه اجتماعي رفتم و بعد از آن انقدر به اين سوژه‌ها و جهان‌هاي موازي خودمان وابسته شدم که دلم خواست در همان حوزه بمانم و الان شايد بيش تر از 20 سال است که در اين حوزه‌ها هستم. در رشته شيمي دانشگاه صنعتي شريف درس خواندم و بعد از آن به دليل علاقه‌ام به اين حوزه‌ها، تحصيلاتم را در رشته جامعه‌شناسي دانشگاه علامه ادامه دادم.

سال‌هاي سال است که در مطبوعات مختلف کار کرده‌ام. دبير سرويس بودم، مجله و سايت راه انداختم. حوزه‌هاي اجتماعي هم در جاهاي مختلف کار کردم و بازخوردهاي آن را در جاهاي خوبي هم ديده‌ام اما طبيعي است که هرچقدر مطبوعات خوب عمل کند به اندازه تاثير يک رسانه تلويزيوني نيست. شايد معجزه اين سوژه‌ها را با «ماه عسل» فهميدم. اگرچه قبل از آن در برنامه‌اي با آقاي فواد صفاريان يکي، دو سوژه را تست کرديم و خيلي هم خوب درآمد.
برنامه‌اي که در کافه‌اي دونفر روبه‌روي هم مي‌نشستند و راجع به هر موضوعي گفت‌وگو مي‌کردند. ما دو موضوع را تست کرديم که خيلي هم خوب شد. يکي مادر پنج‌قلوها که الان فرزندانش 35 ساله هستند و تمام شان تحصيل کرده اند. اين مادر هيچ وقت پرستار نگرفته و هميشه خودش بالاي سر بچه‌ها بوده، ديگري قصه مادري بود که فرزند ناشنوايي داشت و ما روي اين قصه زوم کرده بوديم که چرا براي بچه‌اي ناشنوا لالايي مي خواني وقتي که صدايت را نمي‌شنود؟ و او مي گفت که اين کار يک ارتباط دروني ميان آن هاست .اينها يک جور روايت شعرگونه است؛ نه سوژه اجتماعي صرف است و نه حوادثي. تعليقي بين اينهاست که مرا جذب کرد. ما اين کارها را تست کرديم و يک سري کارهاي مستند با آقاي اينانلو ساختيم تا اينکه سر و کارم به برنامه «ماه عسل» سال 88 افتاد.

بخشي که اتفاقا موضوع گفت و گوي امروز ما هم هست. بفرماييد چطور شد که با گروه ماه عسل همکاري کرديد.

-در يک مجله يکسري مشاوره مي‌دادم و براي ماه رمضان و فکر کرديم تنها موردي که مي‌توانيم با او گفتگو کنيم آقاي عليخاني است.

از يکي از همکاران خواستيم که براي گفتگو برود که به من گفت جايي گير افتاده و نمي‌تواند برود. ناچار شدم خودم بروم. موقعي که با آقاي عليخاني شروع به صحبت کردم به طور اتفاقي يکي دو تا از برنامه‌هايش را ديده بودم. يکبار حميد مهراز را ديدم و از نگاهش خوشم آمده بود. سر مصاحبه صحبت از سوژه‌هاي اجتماعي شد. به او گفتم سال‌ها روي اين قصه ها کار کرده ام .از سال ٧٣ برايش گفتم که در هفته نامه اي با خانواده‌اي گفتگويي کردم که بچه‌دار مي‌شدند ولي بچه عقب‌افتاده ذهني را به فرزندي قبول کرده بودند و اين کار را با مشکلات فراواني انجام داده بودند چراکه به آنها مي‌گفتند شما خودتان بچه‌دار مي‌شويد و در نتيجه بچه اي به شما تعلق نمي‌گيرد.

وقتي به منزلشان رفتم يک دختر فوق‌العاده زيبا را ديدم که با عکسي که ديده بودم يک دنيا تفاوت داشت. در آن عکس بچه اي سرش را تراشيده بود و سوءتغذيه داشت و جزو بچه‌هاي کم‌هوش حساب مي‌شد و بعد فهميده بودند از آنجا که اين بچه ترک‌زبان بوده و ميان بچه‌هاي فارس بوده نمي‌توانسته ارتباط بگيرد.

بعد اين ها فهميده بودند که اتفاقا اين دختر خيلي هم باهوش است طوري که همين الان خبر دارم که الان در امريکا استاد دانشگاه است و فوق‌العاده موفق است. اين داستان را نوشتيم و با اينکه هفته‌ نامه مان شنبه‌ها چاپ مي‌شد، دوشنبه همان هفته به چاپ دوم رسيد. يعني اينقدر تاثير داشت که توانست تيراژ هفته‌نامه را بالا ببرد. مدتي هم صفحات «نسل سوم» جام‌جم را درمي‌آورديم و ان صفحات هم تيراژ روزنامه را در زمان خودش خيلي بالا برد و خيلي از روزنامه نگارهاي مطرح و فعال الان از همان صفحات نسل سوم شروع کردند.

پس شما معتقديد در حقيقت آن «نگاه» است که سوژه‌ها را متمايز مي‌کند حتي ماه‌عسل را.

-آن نگاه بين من و آقاي عليخاني مشترک بود. گفت که سوژه‌هايش اجتماعي است و من هم گفتم که اجتماعي کار کرده‌ام و به همين سادگي! در واقع به من اعتماد کرد و اين اعتماد خيلي به من بال و پر داد. مرتضي مهرزاد را آورديم که پسر قدبلند 2 متر و نيمي بود و يک اتاق کوچکي داشتند که حتي نمي‌توانست پاهايش را دراز کند! که بعد از آن اتفاقات خوبي برايش افتاد. آرزو داشت علي کريمي را ببيند که با هماهنگي زياد علي کريمي را به رستوراني در سئول دعوت کرديم که اصرار داشت دوربيني در کار نباشد؛ درحالي که از آن طرف دوربين را هماهنگ مي‌کرديم. مرتضي باور نمي‌کرد و مي‌پرسيد اگر به آنجا برود حتما علي کريمي هست؟

به او اطمينان مي‌دادم که هست. براي اولين بار «قاتل» را به تلويزيون آورديم و چهره قاتل را نشان داديم بدون اينکه شطرنجي باشد که آن هم داستان عجيب و غريبي داشت. پدر مقتول او را بخشيده بود ولي گفته بود که ديگر صورت او را نبيند! و ما مي‌خواستيم که در برنامه زنده او را براي هميشه ببخشد. در تنها پرواز بندرعباس به تهران ناچار شدم براي آقايي کارت به کارت پول بريزم و از او بخواهم که دست اين پدر را بگيرد و جلو هواپيما بنشاند و موکل او باشد که سرش را برنگرداند تا قاتل پسرش را ببيند وقتي هم به تهران رسيد، از همان در هم پياده شود. قاتل به همراه مادرش عقب هواپيما باشد تا او را نبيند. چراکه اگر مي‌دانست آنها هم به تهران مي‌آيند هرگز نمي‌آمد. آنها در فرودگاه با هم روبه‌رو شدند. جالب است بعد از ريسکهايي که مي‌کردم «اتفاق خوب» مي‌افتاد ، مثلا اين ها در نهايت با هم روبه شدند و او را بخشيد. هيچ‌وقت هم از ما دلگير نمي‌شدند که چرا اين کار را بدون هماهنگي ما کرديد؟ اينکه ما جلو رفتيم، جرئت گرفتيم،
جسارت‌هايمان بيشتر شد و اتفاق هاي ديگر را محک زديم.

پيداکردن سوژه‌هاي خاص کار خيلي سختي است، ضمن اينکه نگاهي هم که بالاتر به آن اشاره شد، بايد در اين سوژه هاي اجتماعي حتما باشد.

-بارها گفته‌ام کسي که بخواهد در برنامه‌اي دنبال سوژه‌اي باشد بايد حتما ادبيات را بشناسد و داستان را خوب بلد باشد. فيلم خوب ديده باشد. شعر را بلد باشد. بعضي زندگي‌ها شعر هستند و نمي‌توان هيچ تعريف ديگري برايشاند داشت. اگر نتوانيد قصه را درست تعريف کنيد مي‌شويد خبرنگار حوادث؛ مثلا يک نفر کسي را کشته و بعد از سال ها قاتل را بخشيده اند اما مردم کمتر مي دانند پشت اين بخشيدن ها چيست؟ برخي مي‌بخشند اما به قاتل مي‌گويند که ديگر از سر کوچه ما رد نشو. و وقتي او ناخواسته از جلوي چشم خانواده مقتول رد مي‌شود او را مي‌زنند! درحالي که کسي که شخصي را بخشيده بايد واقعا بخشيده باشد. اين ميان فقط «جان» نيست که بخشيده مي‌شود. قاتلهاي غير عمد به خصوص آن ها که در عصبانيت و دعوا زده اند کسي را کشته اند، به خودي خود هر روز نصفه و نيمه مي‌شوند و بعد از آن زندگي طبيعي ندارند. وقتي در اين حوزه‌ها ورود مي‌کنيد نگاهتان متفاوت مي‌شود.

من 19ساله بودم که به زندان زنان رفتم و گزارش گرفتم. اينها حوزه‌هايي است که دغدغه من بوده و هست.آن قدر ذهن مرا درگير کرده اند که بعضي وقت ها در سرخط يک خبر يا يک فيلم سوژه به ذهنم مي رسد که آيا مي شود يک داستان واقعي شبيه قهرمان اين فيلم پيدا کرد؟بعد به حوزه هاي مربوط سرک مي کشم و در نهايت پيدايش مي کنم. *وقتي قرار بر «ماه عسل» مي‌شود چه مي کنيد؟

سوژه ها را با آقاي عليخاني و پيوندي تعريف مي‌کنيم و چارت مي‌چينيم؛ مثلا مي‌گوييم خوب است روزهاي اول قصه شغل‌هاي عجيب و غريب را برويم. از آنجا که رسانه تصويري است چه بهتر که چند آدم قد کوتاه را بياوريم که کارشان را هيچکس نمي‌تواند انجام دهد مثلا بايد درون باک هواپيما بروند! و چند آدم هيکلي قدبلند را بياوريم که ماشين جوراب‌بافي 400 کيلوگرمي را در بازار روي دوش خود مي‌گذارد. اين درحالي است که هيچ کدام از اين دو دسته، کار همديگر را نمي‌توانند انجام دهند. تضادهاي تصويري ماجرا را قشنگ مي‌کند. عکس العمل ميهمان، برنامه را جذاب مي کند يعني ميهمان در ابتدا حالش يک طور است بعد مي‌فهمد که قلب پسرش در سينه ميهمان ديگري است که روبه‌رويش نشسته است و حالش عوض شود. بعد با خودش تصميم مي گيرد که بر خودت مسلط باش حالا او جاي پسرت. ما در داستان مي‌گوييم: «تعادل، عدم تعادل، تعادل» اين بايد در برنامه‌سازي هم اتفاق بيفتد. يعني حال مخاطب و مهمان را عوض کنيد و باز به سر جاي اول برگردانيد يا به حال بهتري برسانيدش.

البته بعضي اوقات سوژه هاي سفارشي نمي گذارند برنامه ساز به خوبي جلو برود.

-بله. درست است. در سازمان ها و نهادها سوژه‌ها معمولا قالبي معرفي مي‌شوند؛ به بهزيستي که مي‌رويد ليستي به شما مي‌دهند و مي‌گويند اين ها نمونه افراد معلول موفق هستند. شما بايد عنوان کنيد که افراد معلول موفق برايتان قابل احترام است و شايد در جايي هم کنار برنامه‌اي از آنها استفاده کنم. ولي جداي از اين افراد مي‌خواهم نگاه خودم را به اين سوژه‌ها داشته باشم. به من اجازه دهيد که کنار پدر و مادري که بچه معلولي را آوردند و به فرزندي قبول کردند، سه بچه
بي‌سرپرست را هم بياورم که پدر و مادرشان رهايشان کردند. سر اين پروژه،پليس‌بازي داشتيم و بهزيستي مي‌گفت که حق نداريد اين کار را انجام دهيد.

هنوز هم عکس بچه‌هاي بهزيستي نه در کاتالوگ‌هايشان مي‌آيد و نه درکليپ هاي تصويري شان. منتها من به آنها مي‌گفتم مگر شما به اين بچه‌ها نمي‌گوييد که به مدرسه که مي‌روند، به کسي دروغ نگويند اما با اين پنهان کاري ها ، از اول اين بچه‌ها دروغ‌گفتن را ياد مي‌گيرند! بچه‌هاي شعبه‌هاي بالاي بهزيستي به مدارسي مي‌روند که بچه پولدارها مي‌روند. مثلا مي‌گفتند که کنارشان بچه وزير يا رئيس مي‌نشسته است. از آنجا که نمي‌توانستند عنوان کنند که در پرورشگاه هستند مي‌گفتند که پدرشان دکتر است و مادرشان جراح قلب، خواهرشان کاناداست و يک خانه عريض و طويل نشان مي‌دادند که مثلا خانه‌شان است. من از مسئولين بهزيستي خواستم اجازه دهيد بچه هاي مراکز شما جلوي دوربين بيايند و بگويند که سر راه گذاشته شده‌اند.

من هنوز با همه آن بچه‌ها هنوز در ارتباط هستم و ماهي نيست که از آنها بي‌خبر باشم. حالشان خوب است و از اينکه اين حرف را زده‌اند احساس غرور و طمانينه دارند که چقدر خوب شد که عنوان کرده‌اند. راحت شده‌ايم و ديگر نيازي نيست در دانشگاه و براي ازدواج خودمان را پنهان کنيم. يکسري قاعده‌ها و قانون‌ها وجود دارد که تا جايي که به حريم انساني ضرر وارد نشود اشکالي ندارد آن ها رابهم بزنيم من ناچار شدم جاهايي بدون مجوز کار کنم ولي خدا را شکر بعد از آن نتايج بسيار خوبي ديديم . امسال خود حسين دولتي با من تماس گرفت و گفت که مي‌خواهد بيايد اما به او گفتم که ديگر قصه بچه‌هاي بي‌سرپرست را نمي‌رويم.بعد قصه رضا پيش آمد و فريبرز را هم از قبل مي شناختم فکر کردم چقدر سرنوشت فريبرز و حسين مثل هم است هر دو پدرهايشان؛ مادرها را کشته بودند و داستان شان ، کنار قصه رضا مي نشست که دعوتشان کرديم. يعني حالا بهزيستي خودش تماس مي گيرد و مثلا مي گويد ما دو بچه داريم که خيلي دوست دارند به برنامه شما بيايند. مي‌گويم شما همان بوديد که پارسال و سال ٩٠ به من مي‌گفتيد اصلا حرفش را نزن! پس چه شد. اين نشان مي‌دهد که در يک جاهايي خدا را شکر خوب عمل کرده‌ايم. و ساير قصه‌ها....

باشگاه خبرنگاران/

نظرات بینندگان

ارسال نظر