صفحه نخست >> فرهنگی تعداد نظرات: 0

گفت‌وگو با «بانوي پولادين» ايران

فيلمي که چند جايزه معتبر جهاني را از آن خود کرد. احتمالاً روند زندگي اين سياستمدار انگليسي به گونه‌اي بوده که نويسندگان فيلمنامه به اين جمع‌بندي رسيده‌اند که خانم تاچر يک «بانوي آهنين» بوده است. شايد اعطاي اين لقب، نوعي نا‌ن‌قرض‌دادن سياسي باشد يا بتوان آن را يک انتخاب خوب براي نام فيلمي درباره يک سياستمدار زن ارزيابي کرد اما هر چه که هست، امروز مارگارت تاچر به عنوان «بانوي آهنين» انگلستان شناخته مي‌شود.

کد خبر: 2468

ايسنا/ آمريکايي‌ها، مارگارت تاچر تنها نخست‌وزير زن تاريخ بريتانيا را «بانوي آهنين» لقب دادند و برايش فيلم ساختند؛ فيلمي که چند جايزه معتبر جهاني را از آن خود کرد. احتمالاً روند زندگي اين سياستمدار انگليسي به گونه‌اي بوده که نويسندگان فيلمنامه به اين جمع‌بندي رسيده‌اند که خانم تاچر يک «بانوي آهنين» بوده است. شايد اعطاي اين لقب، نوعي نا‌ن‌قرض‌دادن سياسي باشد يا بتوان آن را يک انتخاب خوب براي نام فيلمي درباره يک سياستمدار زن ارزيابي کرد اما هر چه که هست، امروز مارگارت تاچر به عنوان «بانوي آهنين» انگلستان شناخته مي‌شود.

حالا بانويي مقابل ما نشسته که هرگز نخست‌وزير نبوده، هرگز برايش فيلمي ساخته نشده و هرگز عنوان و لقب ژورناليستي دهن‌پرکني از کسي دريافت نکرده اما محکم‌ و نستوه در مدار سياست بر سر آرمان‌ها و اصولي که به آن اعتقاد داشته، جانانه ايستاده و حالا بعد از سال‌ها مي‌توان با افتخار به او عنوان «بانوي پولادين» را داد.
قرار بود فقط خواندن ياد بگيرد، نوشتن هم نه؛ اما سفير ايران شد در ابلاغ نامه امام (ره) به گورباچف. مکتب رفتن برايش ممنوع بود و گفتند روي بقيه دخترها را باز مي‌کند و بايد در خانه بماند؛ اما سر از جنبش‌هاي چريکي سوريه و لبنان درآورد و سال‌ها بعد به تدريس در دانشگاه پرداخت. پيش از انقلاب مبارز بود و در زندان‌ها شکنجه شد، بعدها هم براي سرپرستي چند خانواده فقير شب‌ها مسافرکشي کرد.
مرضيه حديدچي (دباغ)، بي‌شک زني جسور و پرتلاش است. از جمله آدم‌هايي که براي آرمانش شجاعانه تا پاي جان مي‌جنگد و براي لحظه‌اي هم از پا نمي‌نشيند. وقتي به عنوان يک انسان براي خود رسالتي قائل شود، ديگر زن يا مرد بودن برايش مسأله نيست. تک‌تک سال‌هاي زندگي‌اش اين را مي‌گويد.

«جمعيت زنان جمهوري اسلامي» مراسم عزاداري براي رحلت پيامبر (ع) برگزار کرده؛ مي‌گويند «حاج خانم» با وجود حال نامناسبش هر طور که باشد در اين مراسم شرکت مي‌کند. در بيمارستان بستري بوده اما تقريباً همه مطمئن هستند که امشب در مراسم حاضر خواهد شد. از بيمارستان به دفتر جمعيت که مي‌رسد يک گوشه روي صندلي مي‌نشيند. در اولين نگاه مي‌توان فهميد که راه رفتن برايش دشوار است. مهمانان مراسم يکي يکي مي‌آيند و سلام و احوال‌پرسي گرمي مي‌کنند. با بعضي‌هاشان گپي مي‌زند و اوضاع و احوالشان را جويا مي‌شود.
به رسم عيادت خواسته بودم زمينه ديداري هرچند کوتاه فراهم شود. مي‌گويند «گاه پيش مي‌آيد خانم دباغ چند شبي در بيمارستان بستري بماند و دوباره راهي خانه شود. با اين حال پزشکان توصيه کرده‌اند در تهران نماند و به همين دليل اين روزها بيشتر در روستايي اطراف طالقان زندگي مي‌کند. مي‌شود در حاشيه مراسم عزاداري احوال‌پرسي‌اي کرد.»
با همان صداي رسا مي‌گويد: «يک آدم سياسي هر چقدر هم که پير و فرسوده شود، دست از مسير و راهي که انتخاب کرده برنمي‌دارد؛ مگر آدم‌هايي که از روي هوا و هوس به جريان‌هاي سياسي ورود کرده باشند و بعد از مدتي ‌ببينند چيزي در اين راه نصيبشان نمي‌شود. بنابراين رها مي‌کنند و به دنبال راه انداختن شرکت و کارخانه مي‌روند.
کساني که با بينش سياسي و مذهبي مسير و راه انقلاب را - که رهبري آن به دست امام راحل(رض) بوده است - انتخاب کرده باشند، تصور نمي‌کنم بتوانند و بخواهند لحظه‌اي از آن راه فاصله بگيرند. در اطرافيانم خيلي‌ها اينگونه بودند. مرحوم آقاي عسگراولادي رحمت‌الله عليه، انسان وارسته‌اي بود که شايد بتوان به راحتي گفت در 70 سال عمرش لحظه‌اي از مسائل سياسي و اجتماعي جدا نبود. تا لحظات آخر زندگي‌اش هم مسئوليت داشت و چند شب پيش از درگذشتش هم درباره موضوعات مهم کشور صحبت کرده بود و همه مسائل را دنبال مي‌کرد.
با اين حال گاهي اوقات خودِ انسان از آن سرعتي که در زمان‌هاي مختلف دارد، مقداري کُند مي‌شود؛ نه اينکه خودش کُند بودن را انتخاب کرده باشد، زيرا آنچه خداوند متعال داده در زمان پيري يک به يک پس گرفته مي‌شود. البته شايد کساني که در زمان جواني در حد وسع به خودشان فشار آورده باشند، در لحظه مرگ هم چندان قواي جسماني‌شان را از دست ندهند.
گاهي با بعضي دوستان که صحبت مي‌کنم، مي‌گويند ديگر کِشِش نداريم و از مشکلات جسمي و اين جور مسائل صحبت مي‌شود. به آنها مي‌گويم خودمان باعث شديم که اين کشش کم و کوتاه شود. زماني بود که پايه تيربار را روي دوشم مي‌گذاشتم و از سياه کوه سنندج بالا مي‌رفتم؛ طبيعي بود در آن سن مي‌توانستم، انجام مي‌دادم و باکم نبود. امروز به جاي آن تيربار يک عصا دستم است که اگر نباشد، نمي‌توانم دو قدم راه بروم. اگر آن زمان مسائل را به اين وضوح مي‌ديدم شايد به جاي سه بار، يک بار از آن تپه‌ها بالا مي‌رفتم، يا پايه تيربار را به دوش يکي از برادران که توان بيشتري دارند مي‌دادم و خودم با همان اسلحه سبک‌تر مي‌آمدم.
بيمارستان که رفته بودم، پزشک از من پرسيد عمل جراحي هم داشته‌ايد و من پاسخ دادم که من در شکمم فقط معده‌ام را دارم و از بقيه بدنم، همه‌چيز را تکه تکه جراحي کرده‌اند و از بدنم خارج شده‌اند، اما اينکه امروز نفس مي‌کشم، راه مي‌روم و گاهي اوقات حرف مي‌زنم، اينها همه عنايت خاص خداوند متعال است.
در اثر بيماري‌هاي مختلف، طحال، کيسه صفرا و تمام اندام زنانگي‌ام را درآورده‌اند و از طرفي به دليل از مچ آويزان شدن در زندان، اسکلت بدنم دچار مشکلاتي شده است. سه تا از مهره‌هاي پشتم را که در جبهه شکسته بود، عمل کردم و با اينکه حدود 28 سال از آن زمان مي‌گذرد اما دردها و مشکلاتش عود کرده است. نمي‌توانم زياد بنشينم و تکيه بدهم. بالاخره درد است ديگر. در سنين بالا به شکل‌هاي مختلفي سراغ آدم مي‌آيد. بايد تحمل کرد تا ان‌شاءالله حضرت عزرائيل تشريف بياورند و خدمتشان برسيم!
اين روزها تحت مراقبت‌هاي پزشکي هستم و بيشتر وقت خود را در منزلم در روستا مي‌گذرانم. مطالعه مي‌کنم و گاهي ملاقات‌هايي دارم که دوستان زحمت مي‌کشند و به منزلم مي‌آيند.
از مسائل فکري و دغدغه‌هايش که مي‌پرسم، مي‌گويد: «نمي‌توانيم بگوييم دغدغه داريم، زيرا وقتي رهبري در رأس انقلاب قرار دارند، ممکن است در برخي موارد اما و اگر‌هايي هم بشنويم اما جاي نگراني ندارد؛ زيرا پايه محکم و ستون اصلي اين خيمه است. ستوني است که ايستاده و با قدرت تمام هم آن خيمه را نگه مي‌دارد. بنابراين نگراني از اين جنبه‌ها نداريم. الحمدلله رب العالمين.
البته گاهي اوقات براي آدم نگراني پيش مي‌آيد که چرا در مملکت اسلامي که اينقدر ما شهيد داديم، اينقدر جانباز داريم، اين همه مردم خالص و مخلصي داريم که مي‌بينيم يک‌باره 20 ميليون آدم پياده به کربلا مي‌روند و براي برگشت آن همه صدمه مي‌خورند تا به کشور برگردند، نمي‌توانيم اينها را ناديده بگيريم. ما نگراني براي اين داريم که نتوانستيم بعد از سي و چند سال برنامه‌ريزي فوق‌العاده‌اي براي برخي مسائل داشته باشيم.
اينها براي مردم مقداري دلهره و نگراني ايجاد مي‌کند. من نگران نمي‌شوم زيرا مي‌دانم که در بعضي از مسائل يک طرف دارد مصالح گروهي و شخصي خود را دنبال مي‌کند، اما اگر رهبر انقلاب کوچکترين اشاره‌اي کند اين موضوعات حل مي‌شوند. آدم دقيقاً احساس مي‌کند که براي مردممان سخت است. با اين همه ايثارگري‌هايي که دارند و گذشت‌هايي که مي‌کنند و فشارهايي که بر دوششان است، بالاخره با تحريم‌ها مقداري ممکن است مشکلاتي ايجاد شده باشد. چرا بايد اين ملت را آزرده‌خاطر کنيم؟ براي هيچ چيز! براي اينکه يک نفر پول بيشتري را در جيبش بگذارد. بعضي از مسائل اينگونه آدم را نگران مي‌کند اما اين نگراني من براي ملت است نه براي شخص. مردم ما بسيار خوب هستند. کاري به ظواهر امر ندارم. اينکه عده‌اي بدحجاب هستند و بعضي کلاه‌بردارند، اين موضوع در همه کشورها و زمانه‌ها بوده است. زمان حضرت امير (ع) استاندار انتخاب کرده بود براي مدائن و زماني خبردار شده بودند که خلاف‌کاري داشته، تا اينکه براي دستگير کردنش مي‌روند و او فرار مي‌کند.
در هر زماني آدم‌هايي که براي مسئوليت ساخته نشده‌اند يا اينکه اصلاً نمي‌خواهند ساخته شوند، وجود دارند اما ما نگراني درباره اين قشر نداريم. تا وقتي اين ستون با قدرت در جاي خود ايستاده است به کسي اجازه نمي‌دهد.
خداوند به همه ما توفيق دهد که بتوانيم تا آخر عمر پاس ايثارگري و خون شهدا و جانبازان را داشته باشيم؛ چون اگر يکي از اين جانبازان فرداي قيامت از ما شکايت کند، همه مضطريم. اگر يکي از شهدا تقاص خونش را بخواهد که چرا ما از خونش آن طور که بايد حراست نکرديم، خيلي خطرناک است! زيرا آنجا نه راه بازگشت است و نه راه ترميم. در آيات قرآن آمده است که در روز قيامت بعضي‌ها از خداوند مي‌خواهند که آنها را به دنيا برگرداند تا اعمالشان را اصلاح کنند؛ خواسته‌اي که اجابت نمي‌شود. خيلي خطرناک است اما انگار بعضي از ما فعلاً يادمان رفته که اين مسائل هم وجود دارد. مسائلي را که بر اين بچه‌ها در جنگ گذشت، يادمان رفته است. بچه‌ها در جبهه مي‌خوابند و فرمانده‌شان آخرين نفر است که مي‌خوابد. يک‌باره مي‌بينند کسي جلوي سنگر کاري انجام مي‌دهد. جلو مي‌روند و مي‌بينند که آقاي بابايي دارد کفش‌هاي بچه‌ها را واکس مي‌زند. شما چه فکر مي‌کنيد؟ ممکن است بعضي از مادرها تا اين اندازه فکر بچه‌هايشان نباشند که مثلاً حالا که اين بچه‌ها خوابند براي اينکه صبح بيدار مي‌شوند روحيه خوبي داشته باشند و خوشحال شوند، چنين کاري کنند.
آدم اگر کمي فکر کند روي همين بچه‌هايي که در جبهه به شهادت رسيدند و به قول حضرت امام (ره)، وصيت‌نامه‌شان را بخواند، مي‌بيند چقدر از آنها فاصله دارد. اگر بخواهد به آنها برسد بايد از خيلي از چيزهايش بگذرد.»
ديگر صداي قرآن و مرثيه‌خواني بلند شده است، بيشتر مهمان‌ها رسيده‌اند. هنوز مشغول گفت‌وگو هستيم که چند نفري هم از همسران سرداران دفاع مقدس آمدند. احوال‌پرسي‌ که مي‌کند، مي‌گويد «استغفرالله؛ همين الان داشتم درباره شما و ايثارگري‌هاي سرداران جنگ مي‌گفتم ...»
با همه مهربان است. شايد تصورش ساده نباشد که آن خانم سختِ مبارز، با بچه‌ها کودکانه صحبت کند، «مامان مرضي» خطابش کنند و همکلامش شوند.
صداي اذان مغرب که بلند مي‌شود، مي‌گويد: «مادر! وقت اذان است، نمازم را بخوانم.» با گفتن "يا زهراي عزيز" توانش را جمع مي‌کند و بلند مي‌شود. دوربين را برمي‌دارم و با همان چادر سفيد نمازش عکس‌هايي از او مي‌گيرم.
مرضيه دباغ، قائم‌مقام جمعيت زنان جمهوري اسلامي ايران است. او خرداد سال 1318 در محله امامزاده عبدالله همدان متولد شد. دومين دختر خانواده است و بعد از او سه دختر و دو پسر ديگر به دنيا آمدند.
در خاطراتش آورده است که «پدرم مرحوم "علي پاشا حديدچي" در همدان نام‌آشنا بود و اين سرشناسي بواسطه فضل و عرفان و درک بالاي او بود. استاد اخلاق و معتبر براي مردم شهري که براي مسائل و مشکلاتشان به او رجوع مي‌کردند.»
دباغ در خاطرات کودکي‌اش از شيطنت‌هاي کودکانه‌اش مي‌گويد: «کودک که بودم مرا به مکتب‌خانه فرستادند تا پيش زني به نام آجي ملا، خواندن ياد بگيرم. يک روز آجي ملا جلوي چند تا از بچه‌ها کاغذ سفيدي گذاشت و به من کاغذي نداد. بعد وقتي قيافه مات و متعجب من را ديد گفت "پدرت سپرده تا به تو فقط خواندن ياد بدهم! فقط خواندن!"
وقتي فهميدم اجازه يادگيري نوشتن را ندارم، آتش به دلم زدند. پُر شدم از سوال. با چشم اشکي آمدم خانه. رو به پدر و مادرم کردم و گفتم شما گفتيد آجي ملا به من نوشتن ياد ندهد؟! پدر با مهرباني اشک‌هايم را پاک کرد و سري تکان داد و جواب داد بله! من از او خواستم. صلاح نيست دخترها نوشتن ياد بگيرند. ممکن است نامه‌اي به اشتباه بنويسند يا جواب نامه‌اي را بدهند که برايشان دردسر درست بشود. باورم نمي‌شد پدرم با آن همه کتابي که خوانده و با آن همه جواب‌هايي که براي سوال از من دارد دوست نداشته باشد من نوشتن ياد بگيرم. حل کردن اين موضوع برايم خيلي سخت بود. هرچه اصرار کردم بي‌فايده بود.
تصميمم را گرفتم. خودم دست به کار شدم. پنهاني، از کاغذ باطله‌هاي پدرم برداشتم و با قلمي و کتابي به زيرزمين خانه‌مان رفتم که از تاريکي محضش، بزرگترها جرأت رفتن به آنجا را نداشتند. شمعي روشن کردم و کتاب را باز کردم و سعي کردم مثل نوشته‌هاي کتاب بنويسم. بعد به اندازه‌اي که به غيبتم شک نکنند، نوشتم و بلند شدم و کاغذها را آتش زدم و خاکسترش را خاک کردم.
کم کم، نوشتن حروف و گرفتن قلم در دستم را ياد گرفتم. شيطنت و بازيگوشي و کنجکاوي‌ام باعث شد اجازه رفتن به مکتب‌خانه را هم از من بگيرند. ماجرا از آنجا قوت گرفت که برخلاف عرف آن زمان که زشت و بد مي‌دانستند دختر جوان يا زني بدون مردش سوار درشکه بشود با مقداري از پول توجيبي‌ام، درشکه‌اي کرايه کردم که تا مدرسه من را برساند. در راه همکلاسي‌ام را هم سوار کردم. ناگهان پدر دوستم ما را در ميانه راه ديد و دخترش را از درشکه کشيد پايين. اما من با همان قدي به درشکه گفتم تا به راهش ادامه دهد.
جلوي مکتب‌خانه پدر دوستم را ديدم که زودتر از من رسيده و با آجي ملا مشغول صحبت است. آجي ملا من را که ديد اخمي کرد و ما را فرستاد داخل. بعد به دستور او يک پاي من و يک پاي دوستم را به فلک بستند. حالا نزن و کي بزن. هنوز آتش چوب‌هايي که به کف پايم خورده بود آرام نگرفته بود که آجي ملا دستور داد بايد فردا پدرت بيايد مکتب‌خانه، با او کار دارم.
پدرم که از پيش آجي ملا آمد خانه، صورتش گُر گرفته بود. عصباني بود و خون خونش را مي‌خورد. با ترس آب دهانم را قورت دادم. پدر با غيظ نگاهي کرد. گفت از فردا ديگر مکتب نمي‌روي. خودم بهت درس مي‌دهم. بعدها شنيدم آجي ملا به پدرم گفته دختر شما روي بقيه دخترها را هم باز مي‌کند. بهتر است خانه بماند.
پدرم ساعتي را در روز معين کرده بود و سعي مي‌کرد تا آنچه را که بلد بود و فکر مي‌کرد به آن نياز دارم به من ياد بدهد. او مي‌خواست مکتب نرفتن من را جبران کند و آنچه بچه‌هاي هم سن و سال من در بيرون از خانه ياد مي‌گرفتند به من آموزش دهد.
ديگر داشتم بزرگ مي‌شدم و شيطنت‌هاي کودکانه‌ام کمتر مي‌شد، اما همچنان شوق دانستن تمام وجودم را پر کرده بود و سوالاتم به پيروي از سن و سالم متفاوت شده بود.
به پانزده سالگي که رسيدم حرف و حديث ازدواج و خواستگار توي خانه پيچيد. مادرم گفت "يکي به نام حسن دباغ واسطه‌اي فرستاده تا تو را از پدرت خواستگاري کند". پدرم گفته بود اسمش حسن است. پدرش از دوستان من بود. کار دباغي برايشان ديگر منفعتي نداشته کوچ کردند، رفتند تهران. اين حسن آقا هم الان در تهران شاگرد مغازه‌اي است! حلال‌خور و با ايمان و اهل مطالعه است. او را از بچگي مي‌شناسم. مي‌آمد مغازه من و لوازم‌التحرير، کاغذ و کتاب مي‌خريد. حسابش با بقيه بچه‌ها جدا بود که با او معامله مي‌کردم. نسيه مي‌برد و پدرش آخر ماه مي‌آمد مغازه و حساب و کتاب مي‌کرديم. با اينکه با خواستگارم 15 سال اختلاف سني داشتم اما رضايت پدرم باعث شد سر سفره عقد بنشينم. سر سفره عقد من و داماد جدا نشسته بوديم. او در اتاق آقايان و من در اتاق ديگر. مادرم داده بود تا خياطي، لباس سفيد تور و چين‌داري برايم بدوزد. پايين لباسم انگورهايي از پارچه مشکي دوخته بودند و سعي شده بود به نسبت آن زمان لباس زيبايي از آب درآيد.
عاقد را هم نديدم. عمويم آمد و گفت من وکيل تو هستم. قبول داري؟ راضي هستي به عقد حسن آقا دباغ دربيايي؟ من هم گفتم: بله!
بعد عاقد، عقدمان کرد. مهريه‌ام يک جلد کلام‌الله مجيد بود، با يک جفت آينه و شمعدان و 30 عدد سکه يک ريالي نقره و پنج مثقال طلا!
عروسي‌مان بسيار ساده بود. فاميل‌هاي درجه اول بعد از ظهري آمدند و مراسم که تمام شد با داماد رفتم خانه خواهر شوهرم. چند روزي از عروسي‌مان نگذشته بود که پختگي و مهرباني حسن آقا، دلم را ربود. با خاطري آسوده از شوهرم، همراه او، راهي تهران شدم.
شوهرم اهل کار بود اما نسبت به سياست هم بي‌تفاوت نبود. پاي منبر وعاظ مي‌نشست و گاه گاه اعلاميه‌ها را در بازار جابجا مي‌کرد. وقتي مي‌آمد خانه همه اتفاقات را برايم تعريف و من را با مسائل سياسي و آخرين اخبار روز آشنا مي‌کرد. به او اصرار کردم تا در مبارزاتش من را شريک کند. بالاخره موافقت کرد و در پخش اعلاميه‌ها با او همراه شدم. اعلاميه‌ها را به حمام زنانه مي‌بردم و پخش مي‌کردم.
وقتي فرصتي پيش مي‌آمد شوهرم را سوال‌پيچ مي‌کردم که چرا ادامه تحصيل براي دخترها مقدور نيست؟ چرا نبايد همسر آينده‌شان را خودشان انتخاب کنند؟ چرا همه قوانين به نفع آقايان است؟ و ...
پاسخگويي به سوالاتم براي همسرم هم کمي سخت بود. يک روز حسن آقا آمد خانه و گفت "مي‌خواهي بروي زير نظر پيش‌نماز مسجدمان، حاج آقاکمال مرتضوي، درس حوزوي بخواني؟ به نظرم از پايه بايد شروع کني تا خودت به جواب‌هايت برسي!
آتش شور و اشتياق به دانستن در دلم شعله کشيد. از خدا خواسته، قبول کردم.
با وجود داشتن سه دختر قد و نيم‌قد و کارهاي خانه و خريد، به تحصيل پرداختم. سعي مي‌کردم از وظايفم کم نگذارم؛ گرچه بسيار سخت بود. شبي با فکر و خيال از ظلم‌هايي که به مردم روا مي‌شد، به خواب رفتم. در خواب سيدي را در منزلمان ديدم که از درد شانه ناله مي‌کند. حس کردم آن سيد نوراني وسيله هدايتي است براي من! ولي چرا از درد شانه مي‌ناليد؟
آن خواب تأثير زيادي بر من گذاشت. فکر مي‌کردم بايد ايمانم را قوي‌تر و خود را به خدا نزديک‌تر کنم. براي همين سعي مي‌کردم با ادعيه، نماز و توجه بيشتر به قرآن و معاني آن روحم را پرورش دهم. خيلي زود چهره آن سيدي را که در خواب ديده بودم در عکس‌هايي که در دست مردم و در تظاهرات بود پيدا کردم؛ آيت‌الله روح‌الله خميني! دانستم ناراحتي آقا و ناله‌هايي که از درد مي‌کشيدند، از چه بود.
بعد از دستگيري امام و آزادي ايشان از پادگان عشرت‌آباد و عزيمتشان به قم، به اصرار، همسرم را که به خاطر شغلش وقت محدودي در اختيار داشت، راضي کردم تا به ديدن کسي بروم که او را پاسخگوي همه سوالاتم مي‌دانستم. وقتي به قم رسيديم، وقت ملاقات عمومي تمام شده بود. با شنيدن اين خبر تمام ذوق و شوقم تبديل شد به حسرت. آه جانکاهي کشيدم و گريه امانم نمي‌داد. همه‌اش مي‌گفتم ديدي توفيق ديدار نداري؟! به زيارت حرم حضرت معصومه(س)، رفتيم و شروع کردم با خانم نجوا کردن. در برگشت سَرم را روي پنجره گذاشتم و بر مصيبتي که بر دلم وارد شده بود اشک مي‌ريختم. حسن آقا سعي مي‌کرد دلداري‌ام بدهد و گريه‌ام را متوقف کند اما من مثل داغ‌ديده‌ها آرام و قرار نداشتم. نزديک ساعت دو بود که راننده توي آينه نگاه کرد و گفت آقاي خميني به مجلس شهدا در مسجد رفته‌اند. اگر کسي دوست دارد پياده شود، ما کمي صبر مي‌کنيم.
با شنيدن اين حرف تمام دنيا را به من دادند. با خوشحالي از ميني‌بوس پياده شديم و به طرف مسجد رفتيم. ديدار صورت گرفت، ‌آن هم از راه دور و در خيل جمعيتي که مشتاقانه براي زيارت امام خميني (رض) به آن‌جا آمده بودند.
ارتباط او با انقلابيون در تهران بيشتر و منسجم‌تر شد. در اين باره آورده است: «با دستور و راهنمايي آيت الله سعيدي به همراه يکي از برادرها رفتيم قسمت خانه‌هاي سازماني پايگاه نيروي هوايي (شهيد ستاري امروز) تا اعلاميه‌هاي امام خميني(رض) را پخش کنيم. مثل حالا براي ورود سخت نمي‌گرفتند. گمان مي‌کردند از مهمان‌ها يا خانواده پرسنل نيروي هوايي هستيم. ما هم راهمان را کشيديم و با يک دسته اعلاميه که توي کيفمان جاسازي کرده بوديم رفتيم داخل پايگاه. اعلاميه‌ها را لاي درخانه‌ها يا زير برف پاک‌کن ماشين‌هاي نظاميان مي‌گذاشتيم. وقتي رسيدم خانه ساعت 9 شب بود. حسن آقا جلوي در اتاق ايستاده بود. حس کردم وقتي من را ديد، نفس راحتي کشيد. بعد از سلام و عليک اخم‌هايش را کرد توي هم و گفت خيلي دير آمديد! اصلاً ديگر راضي نيستم کلاس آقاي سعيدي برويد! خود حسن آقا چون مي‌دانست من شيفته امام هستم آيت‌الله سعيدي را که شاگرد امام بود، معرفي کرده بود. اما با اين وجود سرم را کج کردم و گفتم چشم! شما راضي نباشيد قدم از قدم برنمي‌دارم!
مشغول کارهاي خانه بودم و به بچه‌ها مي‌رسيدم، اما دل توي دلم نبود. دوست داشتم سر کلاس درس لمعه و اخلاق که زيرنظر آقا سيد مي‌خوانديم باشم اما به اين اعتقاد داشتم که اگر همسرم راضي نباشد، روحم پله‌اي به کمال و تعالي نزديک نمي‌شود. گوشي که زنگ زد و صداي آقاي سعيدي را پشت گوشي شنيدم، اين دلتنگي بيشتر شد. گفتند "پس کجايي خانم؟! چرا سه روز است سر کلاس نمي‌آييد؟" گفتم حاج آقا شوهرم مخالف هستند. گفتند "بگوييد بيايند سعيدي با او کار دارد".
همسرم نگاهي به من کرد و نگاهي به آقاي سعيدي. آقاي سعيدي احوال او و بچه‌ها را پرسيدند و گفتند واقعيتش حسن آقا يک نفر مي‌خواهد تجارت پرسودي راه بيندازد و به شما نياز دارد. چشم‌هاي همسرم گرد شد و متعجبانه گفت حاج آقا از شما که پنهان نيست، من سرمايه‌اي ندارم که شراکت کنم. حاج آقا لبخندي زدند و گفتند سرمايه نمي‌خواهد، رضايت شما کافيست. به جايش در سودش شريک هستيد. همسرم گمان کرد حاج آقا دارند شوخي مي‌کنند، براي همين گفت اين چه تاجر ديوانه‌اي است که مي‌خواهد بدون سرمايه‌ام با من شراکت کند و سودش را با من سهيم بشود؟ حاج‌آقا نگاه پرمعنايي کردند و گفتند همسر شما قدم در راهي گذاشته است که پرخطر است، اما براي رضاي خداست و سود آن چندين برابر است. مي‌خواهيد در اين تجارت شريک بشويد؟ لحظه‌اي سکوت حکم‌فرما شد. بعد حسن آقا با خنده گفت چشم حاج آقا! اين مرضيه خانم هم مال شما! و رو به من کرد و گفت از فردا مي‌توانيد سر کلاس درس حاضر شويد، من با شما ديگر کار ندارم. ديگر هيچ‌وقت ممانعتي براي انجام فعاليت‌هايم نکرد. براي همين بود نام ايشان را بر روي خودم گذاشتم و شراکت جديدمان از همان روز آغاز شد.»
ادامه همکاري با انقلابيون، ساواک را به منزل دباغ کشاند. يک روز صبح براي بازداشت او و همسرش به خانه آنها آمدند. او به بهانه جوراب پوشيدن ساواکي‌ها را معطل کرد تا شوهرش از پشت بام بگريزد و بتواند از بچه‌ها مراقبت کند. در زندان شکنجه‌ها آنچنان طاقت‌فرسا بود که وضعيت جسمي‌اش وخيم شد. بوي چرک و عفونت زخم‌هاي بدنش، هم‌بندي‌ها را اذيت مي‌کرد که باعث شد هم‌بندي‌هايش به رئيس زندان نامه بنويسند و بگويند تمام بدن او را عفونت گرفته و از بوي تعفنش در عذابيم.
از زندان که آزاد شد خبر رسيد قرار است دوباره او را به زندان منتقل کنند. از همسرش خواست قبول کند از ايران خارج شود. هشتمين فرزندش خردسال بود که با پاسپورت جعلي به انگلستان رفت. کار سخت براي داشتن يک سرپناه، همراه با روزه‌داري و افطار با چند تکه نان، حکايت آن روزهاي دباغ بود. در نهايت تصميم مي‌گيرد با همراهي سراج‌الدين موسوي، غرضي، جنتي و آلادپوش از طريق زميني و با پاسپورت جعلي زامبيايي براي شرکت در مناسک حج به عربستان بروند تا اعلاميه و کتاب ولايت فقيه امام (ره) را آنجا پخش کنند.
شرايط سخت باعث ‌شد نماينده‌اي را نزد امام(ره) بفرستند تا درباره وضعيتشان از ايشان چاره‌جويي کنند. دباغ به نمايندگي از اين جمع انتخاب و راهي نجف شد.
او شرح ديدار با مرجع و مقتدايش را همواره با شور و حالي خاص توصيف مي‌کند. امام مشکلاتش را جويا ‌شد و وقتي از نگراني‌ها براي هشت فرزندش گفته بود، پاسخ شنيده بود که بمانيد، ان‌شاءالله اوضاع تغيير مي‌کند و همه با هم مي‌رويم.
بعد از آن بود که دباغ از امام اجازه مي‌خواهد که براي گذراندن آموزش‌هاي چريکي و جنگ‌هاي نامنظم به لبنان و مناطق تحت اشغال اسرائيل برود و در عمليات‌ها عليه اسرائيل شرکت کند.
زماني که پليس فرانسه قصد داشت براي محافظت از امام خميني (ره) در نوفل لوشاتو از پليس زن استفاده کند امام موسي صدر گفته بود زني را مي‌شناسد که نسبت به مسائل محافظت خانگي و آموزش پليسي آشنايي دارد و مرضيه دباغ را پيشنهاد داده بود و از آنجا بود که او در منزل امام در نوفل لوشاتو خدمت کرد و از امام لقب «خواهر طاهره» گرفت.
بعد از پيروزي انقلاب از جمله کساني بود که اساسنامه تشکيلات سپاه را نوشت و سپاه غرب کشور را تشکيل داد و خود، فرماندهي سپاه همدان را که مرکزيت سپاه غرب کشور بود، بر عهده گرفت. او در عمليات شکست حصر سنندج و آزادسازي پاوه و کودتاي نوژه حضور داشت و چندين بار از سوء قصد منافقين جان سالم به در برد. در مقطعي مسئول بسيج خواهران کل کشور بود و سه دوره نمايندگي مردم تهران و همدان را در مجلس شوراي اسلامي نيز برعهده داشت. دباغ در دانشگاه علم و صنعت و مدرسه عالي شهيد مطهري نيز تدريس کرده است.
نماينده مردم تهران در مجلس و رئيس زندان زنان تهران بود که از سوي امام(ره) براي ابلاغ نامه به گورباچف انتخاب شد. در زندان کچوئي در حال سرکشي به بندها بود که خبر دادند امام ماموريتي به او سپرده و بايد همراه آيت‌الله جوادي آملي و محمدجواد لاريجاني به شوروي سفر کند.
سيداحمد خميني در پاسخ به پرسش‌هايش درباره علت اين انتخاب، به او گفته بود: «کارهايي را که براي امام انجام داده‌ايد براي ايشان روشن است و اين‌قدر که شما نزد امام شناخته شده هستيد، خانم‌هاي ديگر شناخته‌شده نيستند. شما مي‌دانيد امام چقدر در تصميماتشان دقت دارند. شما امتحانتان را پس داده‌ايد. زير انواع شکنجه‌ها بوده‌ايد و اطلاعاتي بيرون نداده‌ايد. با بدن زخمي و بيمار اين جرأت را داشتيد که با پاسپورت جعلي از کشور خارج شويد و شش ماه در سخت‌ترين شرايط به تنهايي زندگي کنيد. به فنون نظامي هم آشنايي کامل داريد. امام مي‌دانند در مواقع بحراني دچار ترس و رعب نمي‌شويد و بهترين تصميم را مي‌گيريد. اين سفر هم ممکن است پر از مخاطره باشد. امام مي‌دانند چه کساني را انتخاب کرده‌اند.»
هيأت ايراني 13 دي‌ماه 67 عازم شوروي شد و پيام امام را به گورباچف ابلاغ کرد. 26 سال از آن روزها مي‌گذرد. مرضيه دباغ به واقع نشان داد که «يک آدم سياسي هر چقدر هم که پير و فرسوده شود، دست از مسير و راهي که انتخاب کرده برنمي‌دارد». مي‌گويد: «هنوز يک آرزو دارم. تنها از خداوند مي‌خواهم مرگم را شهادت قرار بدهد.»

نظرات بینندگان

ارسال نظر