صفحه نخست >> فرهنگی تعداد نظرات: 0

ازترس خانواده قرآن رادر کولر پنهان ميکردم

«نورا السمان» زن جوان دو رگه‌اي است که در خانواده‌اي مسيحي متولد مي‌شود ولي در سن 15 سالگي با دين مبين اسلام آشنا مي‌شود ولي از سوي خانواده‌اش با آزار و اذيت زيادي روبرو مي‌شود ولي سرانجام در 20 سالگي شهادتين گفته و مسلمان مي‌شود.

کد خبر: 2405

باشگاه خبرنگاران/ «نورا السمان» زن جوان دو رگه‌اي است که در خانواده‌اي مسيحي متولد مي‌شود ولي در سن 15 سالگي با دين مبين اسلام آشنا مي‌شود ولي از سوي خانواده‌اش با آزار و اذيت زيادي روبرو مي‌شود ولي سرانجام در 20 سالگي شهادتين گفته و مسلمان مي‌شود.

نورا درباره خود اينگونه مي‌گويد:
*در خانواده‌اي کاتوليک متولد شدم/ در 15 سالگي به راهبه‌شدن مي‌انديشيدم
«مادر من اصالتا سوري بود (از يکي خانواده‌هاي سرشناس حلب) ولي در ديترويت متولد شده بود، پدرم نيز يک آمريکايي با اصالتي لهستاني بود.»
«من در ديترويت متولد شدم، پدر و مادر کاتوليک و مادربزرگم ماروني (مسيحي مقيم لبنان) بود».
«در نوجواني، زماني‌که 15 سال بيشتر نداشتم همواره به راهبه شدن مي‌انديشيدم، در کلاس تاريخ جهان دبيرستان، ما درباره تمام اديان مهم جهان مي‌خوانديم، زماني‌که به دين اسلام رسيدم، به آن خيلي علاقمند شدم، يک همکلاسي مصري (مسلمان)در کلاسمان بود که زماني‌که معلمان دچار اشتباهي مي‌شد، آن را تصحيح مي‌کرد. و ما با خود مي‌انديشيدم که واي خداي من، او چه ايمان قويي دارد که مي‌تواند اشتباهات معلمي چون معلم ما را تصحيح کند.»
*زماني‌که خواندن قرآن را شروع کردم احساس کردم اسلام با اعماق قلبم رسوخ کرده است
«بالاخره يک روز از او پرسيدم که تقاوت ميان کاتوليک و اسلام چيست؟ او گفت که خيلي نيست. جواب او نتوانست مرا قانع کند، به همين خاطر از مادرم خواستم تا يک نسخه از قرآن ترجمه شده به زبان انگليسي را برايم تهيه‌ کند. او اينکار را کرد و زماني‌که من شروع به خواندن آن کردم، ديگر نتوانستم آن را زمين بگذارم. همچنان به خواندن ادامه دادم و همان جا بودم که متوجه شدم که اين کتاب حقيقتا از جانب خداوند است و به هيچ عنوان امکان ندارد که يک انسان بتواند چنين کتابي بنويسد. قرآن را کتابي شگفت‌آور يافتم و باعث شد که اسلام به اعماق قلبم رسوخ کند.»

*واکنش خانواده‌ام خيلي بد بود/ مجبور بودم روسري‌ام را در کمد و قرآن را در کولر پنهان کنم
«واکنش خانواده‌ام خيلي بد بود، همه چيز خيلي سخت شروع شد، من شروع کردم به نماز خواندن و روزه گرفتن. خانواده‌ام، بالاخص مادرم به من خيلي سخت مي‌گرفت، من خيلي جوان بودم و تصور مي‌کردم که آنها نيز همانند من عاشق اسلام خواهند شد ولي مسئله درباره آنها کاملا فرق مي‌کرد. آنها دائما مي‌خواستند، حجاب من، سجاده من، قرآن من و تمامي چيزهاي مربوط به اسلام را از من پنهان کنند. پدرم هر روز اتاقم را مي‌گشت و من مجبور بودم که روسري‌ام را در کمد مخفي کنم.حتي مجبور بودم قرآنم را در کولر پنهان کنم تا از دست آنها در امان بماند. مادرم روابط دوستي من را تحت نظر داشت و اجازه نمي‌داد با مسلمانان دوستي يا رفت و آمد کنم و حتي به والدين دوستان مسلمانم زنگ مي‌زد و به آنها مي‌گفت که به فرزندانشان بگويند که ديگر درباره اسلام با من صحبت نکنند، چون من گيج و سردرگم شده‌ام.»

*براي توجيه من نشستي با حضور چند کشيش برگزار کردند/ خواب من از مسلمان شدنم را به شيطان نسبت دادند
«پدر و مادرم مرا مجبور مي‌کردند که به کليسا بروم و من آنجا در کليسا مي‌نشستم و با خود مي‌انديشيدم که اين مردم چقدر از هدف دور شده‌اند. يک روز مادرم با حضور من، خودش و چند کشيش يک جلسه گفتگو برگزار کرد. آنها شروع کردند که به گفتن چيزهاي مختلف از انجيل و من به آنها گفتم که تا چه اندازه عاشق دين اسلام هستم و چرا آنها چرا چيزي به اين زيبايي را تا اين اندازه بد مي‌دانند؟ آنها حتي به من گفتند که خوابي که ديده بودم (شبي خواب ديدم در حالي‌که حجاب دارم به يک کشور اسلامي سفر مي‌کنم) يک خواب شيطاني بوده و بايد به خداوند پناه ببرم. ولي من به اين فکر مي‌کردم که شيطان در آنها رسوخ کرده است. هيچگاه چهره آنها را فراموش نمي‌کنم.»

*مادرم با حيله گوشت خوک به خوردم مي‌داد/ والدينم نماز خواندن را مسخره مي‌کردند
«مادرم به عمد برايم گوشت خوک مي‌پخت و مي‌گفت که گوشت گاو است و بعد مي‌گفت که گوشت خوک بوده. پدرم نيز مرا تهديد مي‌کرد براي اينکه در اين خانه بماني بايد کاتوليک باشي در غير اينصورت بايد خانه را ترک کني! آنها نه تنها جانماز و ديگر وسايل مرا دور مي‌انداختند بلکه مرا هنگام نماز خواندن هم مسخره مي‌کردند. از اينکه والدينم مقابل من و اسلام بودند، لطمه روحي خوردم.»

*تلاش کردم خواهر کوچکترم را با اسلام آشنا کنم/والدينم تهديد کردند که بايد خانه را ترک کنم
« کمي براي خواهر کوچکترم درباره اسلام گفتم و زماني‌که پدر و مادرم فهميدند، مرا تهديد کردند که اگر به اين کار ادامه دهم بايد خانه را ترک کنم، من مجبور شدم که اين کار را ادامه ندهم ولي در همان مدت چيزهاي زيادي به خواهرم گفته بودم، آنچنان‌که او مرتب مي‌پرسيد که مثلاً چرا کاتوليک‌ها نماز نمي‌خوانند و خيلي سؤال‌هاي ديگر.»

*در مسجد شهادتين گفتم/ از تنهايي به حضرت يونس متوسل شدم
«با تمام مشکلات بزرگتر شدم و يک روز که دانشجوي 20 ساله‌اي بودم، در دانشگاه با خانمي آشنا شدم که به من يک قرآن هديه داد، چون در آن نزديکي مسجدي افتتاح شده بود، پيش از آن نزديکترين مسجد يک ساعت و 45 دقيقه فاصله داشت. آن زن به من گفت که آنها به مناسبت افتتاح مسجد نهار مي‌دهند. من هم رفتم و زماني‌که اذان به صدا درآمد، آنقدر خوشحال شده بودم که به گريه افتادم و شهادتين را گفتم و ديگر برايم اهميتي نداشت که اطرافيان چه مي‌گويند و چه مي‌کنند. احساس مي‌کردم که بايد در آن مقطع از از زمان به حضرت يونس که -در شکم نهنگ محصور شده بود- توسل کنم. از همان موقع به طور کلي ارتباطم را با دوستان بدم قطع کردم و اطرافم پر شد از مسلمانان.»

*حجابم را مايه ننگ خانواده مي‌دانستند/ روسري و لباس‌هايم را به تنم پاره مي‌کردند
«ديگر کاملا محجبه شدم. والدينم هم مرتب متذکر مي‌شدند که حق نداري با اين لباس‌ها بيرون بروي. من نيز يا به هر طريقي شده با حجاب از خانه خارج مي‌شدم و يا اينکه اصلا بي‌خيال بيرون رفتن مي‌شدم. گاهي اوقات روسري‌ام را در ماشين سرم مي‌کردم تا آنها مرا با حجاب نبينند چون مادرم مرتب به من مي‌گفت که اسلام گفته بايد از والدينت پيروي کني، بنابراين تو بايد به حرف ما گوش دهي! او مي‌گفت با حجاب همانند پيرزن‌ها مي‌شوي، به همين خاطر نمي‌خواستند که دوستان خواهرم من را با آن لباس‌ها ببينند، بنابراين با خواهرم به زور لباس‌هايم را پاره پاره مي‌کردند و در سطل زباله مي‌ريختند.»

*هنگامي که نماز ‌مي‌خواندم سر و صدا مي‌کردند/ مرا نزد روان‌پزشک بردند
«مادرم مي‌گفت، تو خيلي خودخواهي که با پوشيدن حجاب باعث خجالت خواهرت و ديگر اعضاي خانواده مي‌شودي! او دوست نداشت که من در انظار عمومي ظاهر شدم. در اين ميان مادربزرگم نيز خيلي مرا اذيت مي‌کرد. زماني‌که نماز مي‌خواندم، با صداي بلند سر و صدا مي‌کرد و سرم فرياد مي‌کشيد تا حواسم را پرت کند. او حتي يکبار به من گفت که نمي‌تواند باور کند که تولد حضرت مسيح يک معجزه بوده باشد. آنها صداي قرآن خواندن مرا مي‌شنيدند و مرا مسخره مي‌کردند و حتي به من توهين مي‌کردند. مادربزرگم با من قهر مي‌کرد و مادرم مرا نفرين مي‌کرد. آنها حتي زماني‌که جوانتر بودم، مرا پيش يک روان‌پزشک بردند، مادرم براي او توضيح داد که من مسلمان شده‌ام و آن روان‌پزشک برايم دارو نوشت! من هم آنها را به سطل زباله انداختم. شرايط برايم ديوانه‌کننده شده بود، براي همين به دنبال آن بودم که هر چه زودتر ازدواج کنم.»

*با مسلماني از اهالي دمشق ازدواج کردم/ خداوند پسري به نام يوسف به من هديه کرد
«شکر خدا، بالاخره با يک پسر مسلمان خوب که اهل دمشق سوريه بود آشنا شدم. ما ازدواج کرديم و از آتلانتا به هوستون رفتيم. يک سال بعد نيز خداوند يک پسر به نام يوسف هديه داد. شکر خدا اکنون خيلي خوشبختم و اميدوارم خداوند مهربان سفر به مدينه را قسمتم کند. از خداوند به خاطر آنکه مرا به سمت دين اسلام راهنمايي کرد سپاسگزارم.»

نظرات بینندگان

ارسال نظر