صفحه نخست >> فرهنگی تعداد نظرات: 0

پدر من از همه بهتره!

کد خبر: 2347

روي زمين کنارش نشست.او را بغل گرفت. اشک ها را از صورتش پاک کرد.
-چرا گريه مي کني عزيزم؟
-من پسر رفاعه انصاري هستم. پدرم در جنگ کشته شد. من ماندم و خواهر و مادرم. خواهرم به خانه بخت رفت. مادرم هم دوباره ازدواج کرد و مرا از خودش راند. بچه ها مسخره ام مي کنند و مرا بازي نمي دهند. اشک از چشم پيامبر جاري شد.
-ناراحت نباش،از امروز من پدرت و دخترم فاطمه خواهر توست.
خوشحال شد. شروع کرد به فرياد زدن.
-بچه ها ديگر نمي توانيد مرا مسخره کنيد. پدري دارم که از پدرهاي شما بهتر است.
پيامبر دستش را گرفت و راهي خانه فاطمه شد.
-دخترم اين بچه من و برادر توست. مواظبش باش.
فاطمه لباس تميزي تنش کرد. به سرش روغن ماليد. ظرف خرما را جلويش گذاشت.
-حسن و حسينم !بياييد با هم غذا بخوريد.
بعد از رحلت پيامبر(ص) خاک بر سرش مي ريخت. ضجه مي زد.
-وا ابتاه! امروز يتيم شدم.
از سوز ناله اش همه گريه مي کردند.
گنجينه معارف، ص791

نظرات بینندگان

ارسال نظر