صفحه نخست >> سیاسی تعداد نظرات: 0

ظریف: درحدتوان تمام تلاشم راکرده ام، سعي کردم منافع کشور را فداي منافع خودم نکنم

من خودم را خدمتگزاري مي‌دانم که تمام تلاشش را در حد توانش کرده، سعي کرده منافع کشور را فداي منافع خودش نکند و منافع ديگران را هم در نظر بگيرد. قضاوت در مورد نتايج تلاش‌هايم با مردم بلندنظر و پرگذشت است که اميدوارم کاستي‌هاي مرا ببخشند و البته قضاوت نهايي با خداوند عليم و کريم است که بيش از هر چيز به مغفرت واسعه دل بسته‌ام.

کد خبر: 3595

وزير امور خارجه ايران يکي از وزراي دولت يازدهم بود که به دلايل مختلف بسيار مورد متوجه رسانه‌ها و مردم قرار گرفت.
ديروز سالگرد تولد ۵۵ سالگي محمدجواد ظريف بود و روزنامه ايران گفت‌وگويي با محمدجواد ظريف در سالروز تولدش انجام داده است که متن آن را در زير مي خوانيد.
پرسش و پاسخ پاياني نيز بريده‌اي از مصاحبه ظريف در کتاب «آقاي سفير» است.

* در آغاز بهتر است بدانيم که شما در چه سالي و در چه شهري متولد شديد؟
- من در هفدهم دي ۱۳۳۸ در تهران متولد شدم. مادرم دختر مرحوم حاج ميرزا علي نقي کاشاني از تجار بزرگ تهران و پدرم از تجار به‌نام اصفهان بود.

* در کدام محله تهران زندگي مي‌کرديد؟
- خانه ما بين خيابان کاشان و خيابان کمالي، پشت باغ شاه سابق بود؛ خانه‌اي بزرگ و قديمي که تا بعد از فوت پدرم آن را داشتيم. بعد از ايشان نگهداري آن خانه براي مادرم مشکل شد. در شش سالگي، چند ماهي به اصفهان رفتيم و من در دبستان کار مشغول شدم اما خيلي زود به تهران بازگشتيم و با آغاز سال تحصيلي بعد من به دبستان علوي رفتم. فکر مي‌کنم کلاس دوم دبستان بودم که اولين سخنراني‌ام را در روز عيد غدير انجام دادم. اين شد که از همان ابتدا به نوشتن متن و سخنراني عادت کردم.

* پدرتان در چه سالي به رحمت خدا رفت؟
- پدرم در سال ۱۳۶۳ مرحوم شدند. همسرم دو ماهه باردار بود که ايشان از دنيا رفتند. آن زمان من در آمريکا بودم و متأسفانه نتوانستم براي مراسم پدرم به ايران بازگردم.

* دوران کودکي شما مصادف با کدام تحولات سياسي و اجتماعي در ايران بود؟
- من در خانه تنها فرزند بودم و هيچ هم‌بازي‌اي نداشتم. از طرفي خانواده ما به شدت محافظه‌کار بودند.

* به لحاظ سياسي؟
- از همه لحاظ. ما در منزلمان تلويزيون و راديو نداشتيم. پدرم راديو را در کمدي مي‌گذاشت و در آن را قفل مي‌کرد. فقط براي شنيدن دعاي سحر ماه مبارک رمضان از آن استفاده مي‌کرد.

* با اينکه توان مالي خريد تلويزيون را داشتيد.
- بله. بيش از اينها توانايي مالي داشتند، اما به علت اعتقاداتي که داشتيم، تلويزيون خريداري نشده بود. فکر مي‌کنم تا ۱۵ سالگي به سينما نرفتم. علاوه بر اين روزنامه‌اي هم در خانه ما پيدا نمي‌شد. پدر و مادرم اجازه رفت و آمد را نيز به من نمي‌دادند.

* با دوستان؟
- اجازه رفت و آمد با هيچ‌کس را نمي‌دادند. من فقط هر روز صبح به مدرسه مي‌رفتم. حتي پدرم براي کنترل بيشتر، به باغبان خانه سپرده بود که مرا تا ايستگاه اتوبوس مدرسه همراهي کند. لذا در کودکي بسيار از جامعه دور بودم. البته به خاطر گرايش‌هاي شخصي و مطالعه خودم، کم و بيش از اوضاع جامعه باخبر مي‌شدم. مثلاً در آن زمان به تازگي حسينيه ارشاد افتتاح شده بود و مرحوم شريعتي در آنجا صحبت مي‌کرد. من نيز براي بعضي سخنراني‌هايم به هر طريق ممکن از کتاب‌هاي مرحوم شريعتي استفاده مي‌کردم. در آن مقطع کتاب‌هاي زيادي مي‌خريدم که خواندن بعضي از آنها نيز در آن زمان ممنوعيت داشت.

* در همان شرايط خانواده شما بيشتر به کدام طيف سياسي گرايش داشتند؟ منتقداني مانند جلال آل‌احمد، مرحوم شريعتي، گروه‌هاي اسلام‌خواهي مانند حزب مؤتلفه اسلامي يا گروه‌ها و جريانات ملي، همانند جبهه ملي ايران؟
- هيچ‌کدام. پدربزرگ من در زمان مرحوم مصدق از لحاظ اقتصادي به ايشان کمک مي‌کرد. از طرفي ايشان با مرحوم کاشاني آشنا بود و رفت و آمد نزديک داشت. اما من در مدرسه با کساني که گرايش‌هاي سياسي داشتند، مانند چند نفر از فرزندان سردمداران حسينيه ارشاد ارتباط داشتم و در هر فرصتي از آنها کتاب مي‌گرفتم و مي‌خواندم.
مرحوم آقاي مطهري نيز به مدرسه علوي مي‌آمدند، اما من هيچ‌گاه سعادت ديدن ايشان را نداشتم. در مدرسه علوي ديدگاه‌هاي متدين را مطالعه مي‌کرديم. همچنين کساني که سياسي‌تر بودند کتاب‌هاي مرحوم آقاي طالقاني را مي‌خواندند. به خاطر ندارم ديدگاه‌هاي ملي‌گرايان در آنجا رواج داشته باشد.

* گرايش شما بيشتر به کدام سمت بود؟
- بنده کتاب‌هاي سنتي و انقلابي را همزمان مطالعه مي‌کردم و از معدود شاگردان مدرسه علوي بودم که هم در جلسات حجتيه و هم در جلسات انقلابيون شرکت مي‌کرد. در مدرسه دو طيف وجود داشت؛ يک طيف حجتيه‌اي بودند و در جلسات مرحوم آقاي حلبي که بعضاً در منزلشان تشکيل مي‌شد، شرکت مي‌کردند. بنده نيز به منزل ايشان مي‌رفتم و از طرف ديگر در جلسات بچه‌هاي انقلابي نيز شرکت مي‌کردم. بنابراين فکر مي‌کنم قبل از سفرم به آمريکا با هر دو تفکر آشنايي پيدا کردم.

* چطور بحث سفر شما به آمريکا در خانواده مطرح شد؟
- اين عزيمت به اصرار من صورت گرفت. پدر و مادرم مخالفت مي‌کردند و بيشتر آمادگي داشتند در صورت ضرورت مرا به انگليس که به ايران نزديک‌تر است، بفرستند. خاطرم هست که دعواي خيلي جدي هم بين ما پيش آمد، زيرا پدر و مادرم مي‌گفتند کمي صبر کنم تا به لندن بروم. اما من نگران بودم که خيلي دير بشود. آنجا بود که با رفتنم به آمريکا موافقت کردند. به ياد دارم در اين ميان با مرحوم پدرم خيلي تندي کردم. خدا از سر تقصيرات همه ما بگذرد.

* پس ايده سفر به آمريکا نظر خودتان بود؟
- خارج شدن از ايران نظر بنده بود. در سه ماهي که در دبيرستان خوارزمي بودم روزي به مدرسه علوي رفتم تا دوستانم را ببينم. يکي از مربيان مدرسه مرا صدا کرد و گفت که از آنجا بروم، زيرا احتمال دارد براي خودم و مدرسه دردسر درست کنم. حتي يکي از معلم‌هاي مدرسه خوارزمي بيرون از کلاس به بنده هشدار داد که بيشتر مواظب خودم باشم. من فقط شانزده سال داشتم و طبيعتاً اين موارد باعث نگراني او مي‌شد. به همين خاطر براي رفتن به آمريکا به خانواده‌ام اصرار مي‌کردم.

* يعني دقيقا در ۱۷ سالگي از ايران خارج شديد؟
- سال دوم نظري را تمام کرده بودم. سه ماه از سوم نظري را نيز در مدرسه خوارزمي تجريش گذراندم که در ژانويه ۱۹۷۷ و در زمان حکومت کارتر از ايران خارج شدم.

* چه سالي ازدواج کرديد؟
- در تابستان ۱۳۵۸ به تهران بازگشتم. با مادرم تماس گرفتم که مي‌خواهم به ايران بازگردم و ازدواج کنم. به فاصله يک هفته به اصفهان رفتم تا خواهرم را که پانزده سال از من بزرگتر است، ببينم. ايشان نيز خواهر يکي از دوستان خودش را به عنوان دختري متدين و انقلابي، براي ازدواج معرفي کرد.

* و اين اولين مراسم خواستگاري براي شما بود؟
- بله؛ اولين و آخرين. اقامت بنده در ايران سه هفته به طول انجاميد. در ماه مبارک رمضان بود که روزي خواهرم آنها را به خانه خود دعوت کرد. دو خانم جوان آمدند، اما من دقت نکردم و حتي متوجه نشدم منظورشان کدام‌يک از آنهاست. مادر و پدرم هنوز در تهران بودند. بنابراين با اجازه آنها همراه خواهر و شوهر خواهرم به خواستگاري رفتيم. ايشان همانطور که فکر مي‌کردم، متدين و انقلابي بودند. به ياد دارم در آن جلسه کمي قرآن و حديث خواندم که ايشان پسنديده بودند. زماني که به خانه بازگشتيم به مادرم اطلاع دادم که براي تشريفات به اصفهان بيايند. نامزدي‌مان مصادف با شب‌هاي احيا بود. در آن زمان ايشان ۱۷ سال داشتند و من ۱۹ ساله بودم که ازدواج کرديم. جالب اينکه پسرم نيز در سن ۱۹ سالگي و دخترم در ۱۷ سالگي ازدواج کردند.

* به لحاظ فرهنگي چگونه با آمريکايي‌ها کنار آمديد؟
- من در دوره دبيرستان به سانفرانسيسکو رفتم. آن زمان دوران اوج حضور ايراني‌ها در آمريکا بود؛ يعني بيشترين تعداد دانشجوي خارجي در آمريکا را ايرانيان تشکيل مي‌دادند. هر جايي که مي‌رفتم، به خصوص در کاليفرنيا، آنقدر حضورشان پررنگ بود که خود را در همان محيط ايراني حس مي‌کردم. فارغ از گرايش‌هاي مذهبي، در همان دبيرستاني که من ثبت‌نام کردم به اندازه کافي دانش‌آموز ايراني وجود داشت.

* از مليت‌هاي ديگر هم بودند؟
- چيني‌ها هم بودند. عرب‌ها نيز به تازگي شروع به آمدن کرده بودند، اما ايراني‌ها جو غالب را تشکيل مي‌دادند. در مجموع در طول دوران دانشجويي‌ام تنها يک بار به همراه دوستان به منزل معلم دبيرستانمان دعوت داشتيم و يک بار نيز براي ناهار ميهمان يکي از استادهاي دانشگاه بوديم. به جرأت مي‌توانم بگويم که فقط همين دو بار بود که به محيط آمريکايي وارد شدم. نزد معلم دبيرستان سالاد خورديم و نزد آن استاد دانشگاه نيز چون با فرهنگ اسلامي آشنايي داشت، مقداري پنير خورديم؛ چراکه ساير غذاها ذبح شرعي نشده بود.

* پس مي‌دانستيد ذبح اسلامي نشده بود؟
- بله، به همين خاطر ارتباط محدودي با آمريکايي‌ها داشتيم. پس از ازدواج نيز ارتباط محدودي داشتيم، تا زماني که نماينده دائم ايران در سازمان ملل متحد در نيويورک شدم. به خاطر نوع کارم و اينکه بايد با محيط آمريکا تعامل داشته باشم، من و همسرم سعي کرديم با آمريکايي‌ها رفت و آمد کنيم. البته بنده حدود ۳۰ سال در اين کشور زندگي کردم و فرهنگ اين کشور را خوب مي‌شناسم. جالب ايناست که اکثر ايرانياني که در آمريکا زندگي مي‌کنند، اسم غذاها و ادويه‌ها را به انگليسي مي‌دادند اما من و هسمرم هنوز نمي‌دانيم.

* چون رستوران کم مي‌رفتيد؟
- به رستوران مسلمان‌ها مي‌رفتيم يا به رستوران‌هايي که ماهي يا سبزيجات سرو مي‌کردند. به خانه آمريکايي‌ها رفت و آمد نداشتيم. به طور کلي حتي رفت و آمدمان در ايران نيز به هر دليل محدود بوده است، شايد به خاطر اينکه چندان اجتماعي نيستيم.

* يعني اين تمايل، برخاسته از تضاد فرهنگ و نظام اجتماعي ميان ايران و آمريکا در وجود شماست؟
- نه الزاماً، زيرا افرادي هستند که خيلي راحت با محيط آمريکا ارتباط برقرار مي‌کنند. شايد به خاطر اين است که من از کودکي تنها بوده‌ام و ميل زيادي به شرکت در ميهماني و عروسي ندارم. حتي در مورد مجالس مذهبي نيز اگر در خانه به روضه گوش بدهم راحت‌تر هستم.

* رابطه شما با شعر، ادبيات و موسيقي و به طور کلي با عالم هنر و خيال چگونه است؟
- سالي که من در دبيرستان سه و نيم نمره تا بيست کم داشتم، ۲ نمره آن از هنر بود. در مورد خط و نقاشي ذوقي نداشتم. هيچ وقت خطم خوب نبوده. به همين خاطر در آمريکا هميشه متن‌هايم را با کامپيوتر تايپ مي‌کردم.

* در مورد شعر و ادبيات چطور؟
- به شعر و ادبيات بسيار علاقه‌مند بودم. در مدرسه علوي به خاطر اينکه انشاء را خيلي خوب مي‌نوشتم، سخنران شدم. از زماني که مطالعه را شروع کردم، خيلي جدي کتاب خواندم. خدا پدرم را رحمت کند. طبع شعري داشت و براي ائمه شعر مي‌گفت. به همين خاطر در خانواده ما علاقه به شعر و شاعري وجود داشت اما هنري مثل موسيقي در بين نبود، زيرا آن را حرام مي‌دانستند. من تا ۱۵ - ۱۶ سالگي هيچ نوع موسيقي‌اي نشنيده بودم. حتي اگر در تاکسي موسيقي پخش مي‌شد، مي‌گفتيم لطفاً خاموش کنيد. اما بعد از آن کمي تغيير کرديم و حتي قبل از انقلاب موسيقي گوش مي‌کرديم. برخلاف فرزندانم، هيچ‌گاه خودم را متعلق به عالم هنر ندانستم. رشته دخترم طراحي داخلي است و پيانو مي‌نوازد. پسرم نيز سنتور مي‌زند.

* آيا شده که همسرتان با پدر و مادرتان گله کنند که اين چه رشته‌اي بود که شما انتخاب کرديد، مثلاً اي‌کاش کامپيوتر مي‌خوانديد و در شرکتي کار مي‌کرديد؟
- الحمدالله چون نياز مالي ندارم، از اين جهت ناراحت نيستم، اما به طور کلي وقت زيادي را با کامپيوتر مي‌گذرانم. اولين بار بنده کامپيوتر را به وزارت خارجه آوردم و اولين مسئول کامپيوتر وزارت خارجه توسط من با کامپيوتر شخصي آشنا شد. رشته‌اي که انتخاب کردم، مسئوليت بسيار سنگيني را برايم به دنبال داشته است. بسيار اتفاق افتاده که با خود فکر مي‌کنم خسارت اشتباهاتي را که من و امثال من در حوزه سياست خارجي مرتکب شديم، در واقع ۷۰ ميليون ايراني متحمل شدند. حتي به اين فکر مي‌کنم که با اين وضعيت، چقدر به جاي اجر و ثواب، نگراني اخروي دارم. البته ناشکري نمي‌کنم؛ زيرا زندگي بسيار راحتي داشتم و به خاطر اموالي که از پدر و مادرم به من رسيده است هيچ‌گاه مشکل مادي نداشتم. هيچ وقت نه نياز داشتم و نه موقيعتش برايم فراهم شده که از عوايد شغلم، چيزي به من برسد و جز حقوقم چيزي دريافت نکرده‌ام. ماشين يا خانه‌اي به خاطر کارم نگرفتم. خانه و هر چيز ديگري که دارم از ارث پدرم و بخشش مادرم است. از اين ۲۵ سال کار، هيچ به دست نياوردم، جز ناسزا؛ هم از طرف مخالفان که من را مانند ديگران مي‌ديدند و هم از طرف دوستان خودمان.

* نمي‌دانم فيلم «حاجي واشنگتن» مرحوم علي حاتمي را ديده‌ايد يا نه؟ داستان فيلم مربوط به سفر اولين نماينده سياسي ايران در عهد قاجار به ينگه دنيا با همان ايالات متحده آمريکاست. آيا شباهت‌ها و تفاوت‌هايي با شخصيت حاجي واشنگتن در خود مي‌بينيد؟ مي‌توانيد با آن شخصيت شباهت‌هايي داشته باشيد يا برقرار کنيد؟
- شايد شباهتش اين باشد که با وجود اينکه با کم و زيادش سي سال در آمريکا زندگي کردم، آداب و رسوم ايراني و اسلامي خود را حفظ کرده‌ام؛ گرچه اميدوارم نکات مثبتي هم از ظواهر فرهنگ غربي، مانند احترام به حقوق و وقت ديگران آموخته باشم. ولي در مجموع هنوز فرهنگ غرب براي بنده، يک فرهنگ بيگانه است.

* و تفاوت‌هاي شما با حاجي واشنگتن؟
- فکر مي‌کنم بقيه ويژگي‌هاي او، جزو تفاوت‌هايمان باشد.

* در پايان تمايل دارم بدانم تعريف شما از خود ديپلماتتان چيست؟ آيا خود را به فرض يک ديپلمات ايراني شيعه انقلابي مدرن جهاني شده يا چيزي شبيه به اين تعبير مي‌دانيد؟
- شما در انتخاب اين عناوين صاحب اختياريد. البته چون بسيار سخاوتمندانه اين عناوين را انتخاب کرده‌ايد! گذشته از شوخي و بدون تعارف، من خودم را خدمتگزاري مي‌دانم که تمام تلاشش را در حد توانش کرده، سعي کرده منافع کشور را فداي منافع خودش نکند و منافع ديگران را هم در نظر بگيرد. قضاوت در مورد نتايج تلاش‌هايم با مردم بلندنظر و پرگذشت است که اميدوارم کاستي‌هاي مرا ببخشند و البته قضاوت نهايي با خداوند عليم و کريم است که بيش از هر چيز به مغفرت واسعه دل بسته‌ام.
منبع:تابناک

نظرات بینندگان

ارسال نظر