صفحه نخست >> سیاسی تعداد نظرات: 0

وقتي خاتمي از براندازي پشيمان مي‌شود!

خاتمي که ادعا مي‌کند اصلاح‌طلبان برانداز نبوده‌اند، ديدار چندباره‌ي خود با جورج سوروس، پشتيبان انقلاب‌هاي مخملي، گرفتن کمک مالي از برخي حاکمان کشورهاي مستبد همسايه و يا پيشنهاد رفراندوم براساس دستورالعمل مايکل لدين، دستيار وزير دفاع وقت آمريکا را از ياد برده است؟

کد خبر: 1235

متن پيش رو در برهان منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست.

خاتمي که ادعا مي‌کند اصلاح‌طلبان برانداز نبوده‌اند، ديدار چندباره‌ي خود با جورج سوروس، پشتيبان انقلاب‌هاي مخملي، گرفتن کمک مالي از برخي حاکمان کشورهاي مستبد همسايه و يا پيشنهاد رفراندوم براساس دستورالعمل مايکل لدين، دستيار وزير دفاع وقت آمريکا را از ياد برده است؟
جملات نقل‌شده از سيد محمد خاتمي در ديدار نمايندگان تشکل دانشجويي، بار ديگر اين مسئله‌ي مهم را در ذهن‌ها درخور تأمل نمود که نسبت ميان جريان تجديدنظرطلب و براندازي نظام اسلامي چيست؟ او گفته بود: «اصلاح‌طلبان بارها گفته‌اند با براندازي و براندازان مخالف‌اند. براندازان جايي در ميان جامعه ندارند. ما اين کشور و نظام و پيشرفت آن را مي‌خواهيم و همه در چارچوب اين قانون اساسي حرکت مي‌کنيم. ممکن است نقد به قانون اساسي هم مطرح باشد، اما مبناي حرکت در جامعه قانون اساسي است و قانون اساسي ظرف يکبارمصرف نيست که دور بيندازيم و ما پايبند به اين قانون اساسي هستيم.»[1] فهم دقيقي از مقوله‌ي براندازي و نيز نگاهي اجمالي بر نظرگاه‌ها و کنش سياسي جريان متبوع وي، مي‌تواند روشن‌کننده‌ي حقيقت بر ناظران باشد.

براندازي و براندازي نرم

واژه‌ي براندازي (subversion) از نظر لغوي، مترادف با از بين بردن، سرنگون کردن، فروپاشي و ايجاد تغيير و تحول دانسته شده است. در توصيف براندازي گفته‌اند: «براندازي و فروپاشي، هر دو واژگاني هستند که به يک مفهوم به نابودي يک حکومت دلالت دارند. با اين تفاوت که براندازي به نيت عمل و قصد فاعل و فروپاشي در مقابل، بر فعل و مفعول ناظر است. براندازي هرچند به معناي عملي آگاهانه است، ولي نمي‌توان از افراد و گروه‌هاي سياسي که ناآگاهانه در مسير براندازي قرار مي‌گيرند، ياد نکرد.

از سوي ديگر، گاهي از اوقات، براندازي مترادف انقلاب معني مي‌شود. با اين تفاوت که براندازي معمولاً در قبال يک حکومت مشروع اتفاق مي‌افتد، ولي انقلاب، براندازي توسط نيروهاي مردمي عليه يک حکومت نامشروع است. براندازي با توطئه هم نزديکي بسيار دارد. توطئه (conspiracy) توسط افراد يا سازمان‌هاي اقليت انجام مي‌شود که محدوده‌ي آن نهان‌کارانه است. براندازي معمولاً معطوف به اصول و پايه‌هاي يک رژيم سياسي يا حکومت است. لذا منتقداني که هدف اصلاح معايب را در ذهن مي‌پرورانند، برانداز نيستند. اما اگر نقدها به‌گونه‌اي طرح شود که اصول و مباني يک نظام زير سؤال رفته و نابودي آن ‌را به‌عنوان هدف، در نظر داشته باشد، بي‌گمان اين عمل براندازانه است.»[2]

با توجه به ماهيت مبتني بر هويت نظام اسلامي، مي‌توان گفت يکي از پايه‌هاي حرکت براندازي نرم نظام اسلامي، استحاله‌ي آن و جدا شدن آن از روح حقيقي‌اش است. بايد دانست که طيفي از دوم‌خردادي‌ها با معرفي دوم خرداد به‌عنوان جنبش و انقلاب، گرايشي برمبناي تجديدنظرطلبي ايجاد کردند که هدف آن، تغيير و استحاله‌ي نظام بود.

اين مسئله يکي از دغدغه‌هاي مقام معظم رهبري در آن سال‌ها بود: «به‌عنوان تغيير و تحول و پيشرفت، کساني بيايند که با اساس ارزش‌ها و با اصل اسلام و با اصل تدين مردم و با اصل عدالت اجتماعي مخالف‌اند، دچار همان سرمايه‌سالاري غربي‌اند، دنبال کيسه دوختن‌اند، با اصل رفع تبعيض طبقاتي مخالف‌اند، با نام دين هم مخالف‌اند، ولو به زبان نياورند، اين‌ها به نام تحول، به نام تغيير، به نام پيشرفت، به نام اصلاح، بيايند وارد ميدان شوند و ميدان‌داري کنند... اگر کساني بيايند با عدم اعتقاد به اساس ارزش‌ها، دم از تحول بزنند، معلوم است که تحول مورد نظر آن‌ها چيست، تحول مورد نظر آن‌ها، يعني تحول نظام اسلامي به نظام غيراسلامي، تحول مورد نظر آن‌ها يعني حذف نام اسلام، حذف حقيقت اسلام و حذف فقه اسلامي، اتفاقاً ما بعضي از اين‌ها را هم مي‌شناسيم.

حالا بعضي که از تفاله‌ها و پس‌مانده‌هاي رژيم گذشته‌اند که در آن رژيم خوردند و چريدند و گوشت حرام بالا آوردند، بعد هم توانستند خودشان را در لابه‌لاي جماعت مردم جا بزنند و حالا بتوانند نفسي تازه کنند و سر بلند کنند و ادعاي آزادي و مردم‌سالاري و دموکراسي کنند... يک عده هم کساني هستند که مال آن رژيم نيستند، اما از اول انقلاب، بلکه بعضي پيش از انقلاب، نشان دادند که به اداره‌ي کشور برطبق احکام اسلام، از بن دندان عقيده‌اي ندارند. آن‌ها اسم اسلام را مي‌خواهند و اسم اسلام را دوست مي‌دارند. دشمن اسلام به آن معنا هم نيستند، اما مطلقاً اعتقادي به فقه اسلامي، به احکام اسلامي و به حاکميت اسلامي ندارند.

معتقد به همان روش‌هاي فردي‌اند. اوايل انقلاب هم يک عده از همين‌ها توانستند امور را قبضه کنند و در دست ‌گيرند. اگر امام به داد اين انقلاب نمي‌رسيد، همين آقايان، خشک‌خشک انقلاب و کشور را به دامن آمريکا برمي‌گرداندند! اين‌ها هم دم از اصلاح مي‌زنند...»[3]

پايه‌هاي حرکت براندازي نرم نظام اسلامي، استحاله‌ي آن و جدا شدن آن از روح حقيقي آن است. طيفي از دوم‌خردادي‌ها با معرفي دوم خرداد به‌عنوان جنبش و انقلاب، گرايشي برمبناي تجديدنظرطلبي ايجاد کردند که هدف آن، تغيير و استحاله‌ي نظام بود.

دوم خرداد، براندازي خاموش در کرسي قدرت

در رد اين ادعا که اصلاح‌طلبان بارها «گفته‌اند» با براندازي و براندازان مخالف‌اند، مصاديق بارزي قابل‌ ارائه است که برخي از اين به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان، حتي در مقام سخن و شعار نيز پايبندي به‌ نظام اسلامي ندارند و صراحتاً از براندازي سخن مي‌گويند. خاتمي براي مشاهده‌ي اين مصاديق کافي است تلويزيون خود را روشن کند و ياران اصلاح‌طلب خود را که اکنون در قامت تحليل‌گران رسانه‌هاي بيگانه، نسخه‌هاي مبارزه با نظام اسلامي را مي‌پيچند، بنگرد.

حتي اگر ادعاي بياني اين طيف در مخالفت با براندازي را بپذيريم، کنش سياسي آنان چيز ديگري را نشان مي‌دهد. دو دهه پيش، زماني که اينان با نماد سيادت، بر اريکه‌ي قدرت مستولي شدند، با شعار توسعه‌ي سياسي، عملاً مسير انحراف و نهايتاً و تغيير نظام سياسي را دنبال کردند. سخن وقيحانه‌ي اکبر گنجي در مصاحبه با نشريه‌ي «تاگس اشپيگل» که از به موزه سپرده شدن حضرت امام راحل عظيم‌الشأن سخن به ميان آورد، آتش سنگين توپخانه‌ي روزنامه‌هاي زنجيره‌اي همسو با دوم خرداد که با تمام قوا هجمه به مقدسات اسلامي و ارزش‌ها را دنبال مي‌کردند، اردوکشي‌هاي خياباني در تيرماه 1378 براي ضربه زدن به اصل نظام، تهديد به برگزاري رفراندوم، پروژه‌ي نافرجام خروج از حاکميت که براساس مدل پيشنهادي ساموئل هانتينگتون، مشروعيت قهقرايي نظام را پيگيري مي‌کرد و از همه مهم‌تر، مجلس ششمي که مدعيات راديوي رژيم صهيونيستي و راديوي سلطنتي انگلستان از تريبون آن شنيده مي‌شد، تنها بخشي از سياهه‌ي ننگين اين به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان است که امروز خود را مبراي از براندازي مي‌دانند.

هزار نکته‌ي باريک‌تر از مو اينجاست که تمام اين‌ها زماني اتفاق افتاد که اينان خود در مناصب اجرايي قرار داشتند و تيشه به ريشه‌ي شجره‌اي مي‌زدند که خود از قِبل آن توانسته بودند به اين جايگاه دست يابند. بايد پرسيد که اگر صف اين جريان از براندازان واقعاً جدا بود، پس چه کساني نظام اسلامي را اين‌چنين به مخاطره انداختند؟

تجديدنظرطلبان معتقد بودند که اصلاح‌طلبي مدنظر خودشان در چارچوب نظام اسلامي، دير يا زود به بن‌بست مي‌رسد و بايد به‌سوي اصلاح‌طلبي خارج از نظام حرکت کنند. اطلاق عنوان تجديدنظرطلب بر اين طيف بدان جهت است که آن‌ها در پرتو شرايط ايجادشده، به دنبال روگرداني از نظام و تغيير آن به شيوه‌ي آرام و دموکراتيک بودند. براساس اين ديدگاه، آن‌ها رأي به محمد خاتمي، پيروزي در انتخابات مجلس ششم و برتري نامزدهاي اصلاح‌طلب در اولين انتخابات شوراها را غلبه‌ي گفتمان تغيير مي‌دانستند.[4]

ياران خاتمي، وي را ميخائيل گورباچف ايران مي‌دانستند که بايد به‌عنوان شخصيتي براي دوران گذار به آينده، به ايفاي نقش بپردازد. او همانند گورباچف شايد نتواند نهادهاي نظام قبلي را به‌طور کامل برچيند، ولي بايد با ايفاي نقش يک محلل و واسطه، شرايط را براي دوران بعد از خود آماده کند.[5]

«خاتمي بايد شفافيت، صراحت و نشان دادن عزم و اراده‌ي جدي براي تغيير وضع موجود و تداوم قدرتمند اصلاحات در چهار سال دوم را همچنان در پيش بگيرد... آقاي خاتمي صريحاً با آن‌ها (مردم) عهد ببندد که در چهار سال بعد، با اتکا به اين رأي قاطع، ملت در مقابل همه‌ي موانع خواهد ايستاد و هرگونه مماشات و محافظه‌کاري و در واقع ملاحظه را کنار خواهد گذاشت. چنانچه آقاي خاتمي با اين اپوزيسيون به صحنه بيايد، من فکر مي‌کنم که روحيه‌ي پُرنشاط و باانگيزه در بين مردم مجدداً فعليت پيدا خواهد کرد.»[6]

همچنين تجديدنظرطلبان در راه تحقق و عملي شدن پروژه‌ي تغيير برمبناي گردش نخبگان و شايسته‌سالاري، توصيه مي‌کردند که به دليل حساسيت‌هاي تاريخي و رهايي از دور باطل اصلاح‌طلبي، بايد جهت اصلاحات به‌گونه‌اي باشد که در گام بعدي، نيروهاي غيراسلام‌گرا را در مصدر امور بگذارد.[7] هدف اين بود که موازنه‌ي قوي بين دو جريان سياسي کشور (اصلاح‌طلبان و نيروهاي نظام) را به نفع خود تغيير دهند. برخي پيشنهاد مي‌کردند که علاوه بر عمل کردن براساس فشار از پايين و چانه‌زني در بالا، بايد بخش‌هايي از جنبش در خيابان‌ها با نظام نيروهاي منتسب به آن‌ها درگير شوند.[8] آن‌ها اميدوار بودند همانند آنچه در حوادث تيرماه 1378 طي چند روز در خيابان‌هاي اطراف دانشگاه تهران اتفاق افتاد، نيروهاي طرفدار خود را براي يکسره کردن قدرت و انفعال طرف‌هاي مقابل به خيابان‌ها بکشانند و به‌اصطلاح خيابان‌ها را لبريز از حضور خود کنند.[9]


سخن وقيحانه‌ي اکبر گنجي که از به موزه سپرده شدن حضرت امام راحل عظيم‌الشأن سخن به ميان آورد، آتش سنگين توپخانه‌ي روزنامه‌هاي زنجيره‌اي همسو با دوم خرداد که با تمام قوا هجمه به مقدسات اسلامي و ارزش‌ها را دنبال مي‌کردند، اردوکشي‌هاي خياباني در تيرماه 1378 براي ضربه زدن به اصل نظام، تهديد به برگزاري رفراندوم، پروژه‌ي نافرجام خروج از حاکميت که براساس مدل پيشنهادي ساموئل هانتينگتون، مشروعيت قهقرايي نظام را پيگيري مي‌کرد و از همه مهم‌تر، مجلس ششمي که مدعيات راديوي رژيم صهيونيستي و راديوي سلطنتي انگلستان از تريبون آن شنيده مي‌شد، تنها بخشي از سياهه‌ي ننگين اين به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان است که امروز خود را مبراي از براندازي مي‌دانند.


از نظر تجديدنظرطلبان، تحقق دموکراسي ليبرال و حقوق بشر غربي در چارچوب قانون اساسي و عقب نشاندن افراد و نهادهاي مؤمن به انقلاب، گام اول و گذر از قانون اساسي، گام دوم براي گذر به مردم‌سالاري است: «...اين امکان نيز وجود دارد که عرف اهل نظر و مردم فعال در عرصه‌ي سياست به اين نتيجه برسند که گذر کامل به مردم‌سالاري در چارچوب اين قانون اساسي امکان‌پذير نيست و نياز به ايجاد تغيير (جزئي يا کلي) در آن حس گردد. در اين صورت، بايستي لوازم و پيامدهاي چنين وفاق عمومي را پذيرفت و در جهت آن حرکت کرد.»[10]

از مقطعي به بعد، عبور از قانون اساسي را دنبال کردند و طيف تجديدنظرطلب با صراحت اعلان مي‌کرد که اصلاح‌طلبي در چارچوب نظام جمهوري و قانون اساسي کنوني بيشتر از آنچه اتفاق افتاد، پيش نمي‌رود و بايد به نظامي سکولار، دموکرات و مبتني بر حقوق، به‌عنوان نظامي معقول و قابل اجماع، رو بياورند.[11]

تجديدنظرطلبان در انتخابات مجلس ششم، با شعار ايران براي همه‌ي ايرانيان وارد کارزار انتخاباتي شده بود. آنان اين شعار را که گاهي از آن با عنوان گفتمان نام مي‌بردند، در مقابل شعار خودي و غيرخودي مطرح کرده بودند[12] و هدفشان ايجاد اشتراک مواضع با اپوزيسيون داخل و خارج کشور بود تا با چتري دموکراتيک، همه‌ي تنوعات قومي، نژادي، زباني، جنسيتي، ديني و فرهنگي را پوشش بدهند. آن‌ها معتقد بودند که براي تحقق اصلاحات بنيادي در مقابل طيف‌ها و افراد طرفدار نظام، نيازمند حمايت همه‌جانبه و هدفمند همه‌ي اپوزيسيون، به‌ويژه نيروهاي ملي‌مذهبي هستند.

بر همين مبنا، يکي از اهداف برگزاري کنفرانس برلين، اين بود که نيروهاي تئوريک، اجرايي و نويسندگان اپوزيسيون خارج از کشور را به داخل وصل نمايد و بين طيف‌هاي مقابل نظام، نوعي همسويي و همکاري ايجاد کنند.

به‌تدريج و به مرور زمان، بي‌نتيجه بودن راهبردهايي چون «فشار از پايين و چانه‌زني در بالا» در مقابل نظام روشن شد و تنها راه باقي‌مانده براي فرار از وضعيت پيش‌آمده، خروج از حاکميت با استعفاي دسته‌جمعي بود. پيش‌فرض راهکار خروج از حاکميت آن بود که اصلاح‌طلبان متوجه شده بودند وضع موجود به‌هيچ‌وجه به نفع آن‌ها نيست و امکان دستيابي به اهداف تجديدنظرطلبي از طريق عمل کردن در چارچوب نظام و يا گفت‌وگو و چانه‌زني از بين رفته است. تنها اميد آن‌ها سازمان‌دهي و بسيج ناراضيان و گسترش نارضايتي‌ها به مردم و ايجاد شرايط شبه‌انقلابي بود تا به‌واسطه‌ي آن، به‌سوي ايجاد تغييرات حرکت کنند: «طرفداران اين راهکار به حضور مستقيم و معترضانه‌ي مردم در کوچه و خيابان معتقدند؛ چراکه در اين مرحله، رفتن مردم به‌ پاي صندوق‌هاي رأي را ديگر کارگشا ارزيابي نمي‌کنند.»[13]

آن‌ها براي عملياتي کردن اين راهکار با استفاده از برخي عوامل خود، به‌سوي استفاده از برخي ناخرسندي‌ها و نارضايتي‌هاي صنفي رفتند و معتقد بودند که کشاندن مردم به کوچه و خيابان، اگرچه امنيت و استقلال کشور را تهديد مي‌نمايد، ولي در نهايت با منفعل کردن جناح مقابل، آن‌ها را وادار به عقب‌نشيني مي‌کند.

رهبر معظم انقلاب اسلامي در مواجهه با جريان برانداز (که به لطف مسامحه‌ي تجديدنظرطلبان عرصه را بر فعاليت باز يافته بود) فرمودند: «جمهوري اسلامي و مسئولان آن، بعد از اين نه حق دارند و نه تصميم دارند که در مقابل کساني که مي‌خواهند با شعار آزادي عليه منافع مردم، عليه خود آزادي و عليه سرنوشت اين ملت اقدام و حرکت کنند، مماشات کنند. در محافلِ خودشان نشستند و گفتند ما مي‌خواهيم براندازي قانوني کنيم! چيز عجيبي است! ما چيزي به اسم براندازي قانوني نمي‌شناسيم. هر حرکت و تلاشي که به ‌قصد براندازي صورت گيرد، شروع به محاربه است. حکم محارب هم در اسلام معلوم است. اين مخصوص ما هم نيست. ما که اين ‌همه دشمن و معاند داريم و اين‌گونه در دنيا محاصره‌ي اقتصادي و تبليغاتي شده‌ايم، بايد بيشتر به فکر باشيم، اما ديگران نيز همين‌طور فکر مي‌کنند.»[14]

فتنه‌ي 88، پرده‌ي جديد سناريوي براندازي تجديدنظرطلبان

ماجراي براندازي تجديدنظرطلبان به همين‌جا ختم نشد و آن‌گاه ‌که مردم اعتماد خود را از آنان پس گرفتند، بيکار ننشستند و اين‌بار براندازي را در مدل و ساختاري متفاوت، همچنان تعقيب کردند.

سران داخلي فتنه و پادوهاي سياسي آنان، آن‌گاه ‌که از کسب اعتماد مردم در انتخابات دهم رياست‌جمهوري نااميد شدند، بازيگر سناريوي تکراري انقلاب مخملي شدند که غرب با آزمايش آن در چند کشور با نظام‌هاي سياسي کم‌عمق و بي‌هويت در آسياي ميانه و اروپاي شرقي، به انتظار موفقيت آن در ايران اسلامي نشسته بود. تشديد شکاف‌هاي داخلي، متهم ساختن نظم اسلامي به توهماتي همچون تقلب و جنايت، کارنامه‌ي سياه تجديدنظرطلبان فتنه‌گر را در براندازي سنگين‌تر کرد.

آيا خاتمي که ادعا مي‌کند اصلاح‌طلبان برانداز نبوده‌اند، سخنان ابطحي در دادگاه رسيدگي به عوامل فتنه را فراموش مي‌کند که به‌صراحت از تلاش‌هاي او براي تضعيف نظام سخن گفت؟ آيا ديدار چندباره‌ي خود با جورج سوروس، پشتيبان انقلاب‌هاي مخملي و گرفتن کمک مالي از برخي حاکمان کشورهاي مستبد همسايه را از ياد برده است؟ آيا فراموش کرده خود او براساس دستورالعمل مايکل لدين، دستيار وزير دفاع وقت آمريکا، از لزوم برگزاري رفراندوم سخن به ميان آورد؟

اين‌ها تنها بخشي از اقدامات اين فتنه‌گر در دنباله‌روي از سناريوي غربي-صهيونيستي فتنه‌ي 88 بود که ذکر همه‌ي اقدامات او و يارانش در يک دايره‌المعارف نيز نمي‌گنجد. اما شگفتا که اينک وي با تغافل از مخالفت با براندازي و براندازان سخن به ميان مي‌آورد!

در فراز ديگري از سخنانش، از نقد احتمالي به قانون اساسي سخن گفته است، اما تأکيد مي‌کند که «مبناي حرکت در جامعه، قانون اساسي است و قانون اساسي ظرف يکبارمصرف نيست که دور بيندازيم و ما پايبند به اين قانون اساسي هستيم.» جاي اين پرسش هست که آيا عملکرد خود و يارانش را در دوره‌ي تسلط بر قوه‌ي مجريه فراموش کرده است؟ آيا از ياد برده است که فشارهاي فزون‌طلبانه‌ي تجديدنظرطلبان براي عبور از قانون اساسي و موازين نظام اسلامي، هزينه‌هاي زيادي را بر نظام و انقلاب تحميل کرد؟ بعيد است که ماجراي لوايح دوقلوي «اختيارات رياست‌جمهوري» و «تغيير قانون انتخابات» را از ياد برده باشد.

لوايحي که اختياراتي فراتر از قانون اساسي براي او و يارانش مطالبه مي‌کرد و در صورت تصويب، مي‌توانست «ديکتاتوري تجديدنظرطلبان» را به بار نشانده و مسلخي براي «مردم‌سالاري ديني» باشد.

اگر واقعاً او و يارانش به قانون اساسي پايبندند، پس اين چه کساني بودند که در فتنه‌ي 88 به راهپيمايي‌هاي غيرقانوني دعوت مي‌کردند و مسيري وراي قانون اساسي را دنبال کردند که پيامدي جز «سلب امنيت و آرامش عمومي» «توقف پيشرفت کشور و حتي عقب‌گرد در برخي حوزه‌ها» را به‌همراه نداشت. آيا جز اين است که زياده‌خواهي‌هاي غيرقانوني فتنه‌گران، دشمن را به داخل کشور اميدوار ساخت و اين اميدواري، نظام سلطه را به تشديد و گسترش تحريم‌ها وسوسه کرد؟

اگر واقعاً خاتمي و يارانش به قانون اساسي پايبندند، پس اين چه کساني بودند که در فتنه‌ي 88 به راهپيمايي‌هاي غيرقانوني دعوت مي‌کردند؟ آيا جز اين است که زياده‌خواهي‌هاي غيرقانوني فتنه‌گران، دشمن را به داخل کشور اميدوار ساخت و اين اميدواري، نظام سلطه را به تشديد و گسترش تحريم‌ها وسوسه کرد؟

اينک کسي که از هدايت‌کنندگان اصلي داخلي فتنه‌ي 88 بوده است، محتاطانه مي‌کوشد خود را از براندازي مبرا کند، بي‌آنکه از سوابق سياه خود در اين امر سخن بگويد. جالب اينجاست که در همين ديدار، او در تناقضي آشکار، از لزوم رفع حصر از همدستانش سخن مي‌گويد و اين‌چنين ثابت مي‌کند هنوز انگيزه‌هاي براندازي و حمايت از براندازان در او هست. او که با رأفت و درايت نظام اسلامي آزادانه فعاليت مي‌کند، نبايد فراموش کند که دوشادوش آن دو نفر، بازيگر اصلي اين فتنه در داخل بود و سناريوي براندازانه‌ي غرب را پيش برد.

پشيماني نمايشي يا انکار حقيقت؟

در تحليل چرايي طرح اين موضوعات از سوي خاتمي، بايد به رويکردي که او پس از ناکامي در فتنه‌ي 88 برگزيد اشاره کرد. او زودتر از ديگران فهميد راهي که موسوي و کروبي در پيش‌گرفته‌اند، با ناکامي مواجه خواهد شد و دير يا زود اندک هوادارانشان نيز از گردشان پراکنده خواهند شد.

او راهبرد ديگري را برگزيد و تلاش کرد تا در عين اينکه سرمايه‌ي اجتماعي خود را بازيابي مي‌کند، خود را قانون‌پذير و حرکت‌کننده در چارچوب‌هاي رسمي و قانوني نظام معرفي کند.

بايد تأکيد کرد که اين قبيل سخنان را حتي نبايد به‌مثابه‌ي پشيماني و يا توبه‌ي فتنه‌گران از براندازي تلقي کرد. آگاهان سياسي به‌خوبي مي‌دانند اين اظهارات نشانه‌اي از تلاش فرصت‌طلبانه براي بازگشت به قدرت است و کساني که به‌لحاظ بنيادهاي انديشگي و رفتار سياسي، برانداز بودن خود را ثابت کرده‌اند، در صورت مهيا شدن فرصت، از تکرار آنچه در گذشته دنبال کرده‌اند، دريغ نخواهند کرد.

پي‌نوشت‌ها:

[1]. http://namehnews.ir/fa/news/197748
[2]. مرتضي قمري وفا، براندازي در سکوت، تهران، کيهان، 1381، ص 16.
[3]. بيانات مقام معظم رهبري، 23 ارديبهشت 1379.
[4]. محمد مالجو، «شکست اصلاحات حکومتي در ايران»، مجله‌ي آفتاب، شماره‌ي 32، دي و بهمن 1382، ص 7.
[5]. عمادالدين باقي، جنبش اصلاحات دموکراتيک ايران، نشر سرايي، تهران، بهار 1383، ص 501.
[6]. هاشم آغاجري، هفته‌نامه‌ي پيام نو (گفتگو)، شماره‌ي 8، 21 خرداد 1380.
[7]. محسن سازگارا، «ايران، اصلاحات، دور باطل»، مجله‌ي ايران فردا، شماره‌ي 66، سال هشتم، 22 دي 1378، ص 17.
[8]. جلايي‌پور، «دفاع از اهداف و راهبرد اصلاح‌طلبي»، مجله‌ي آفتاب، شماره‌ي 21، آذر 1381، ص 11.
[9]. مصطفي تاج‌زاده، «اصلاحات نيمه‌تمام»، مجله‌ي آفتاب، شماره‌ي 30، آبان 1382، ص 5.
[10]. عليرضا علوي‌تبار، «گذر به مردم‌سالاري در سه‌ گام»، ماهنامه‌ي آفتاب، سال دوم، شماره‌ي 19، مهر 1381، ص 5.
[11]. رضا سياوشي، «عصر ارتباطات و مسئله‌ي تشکيلات»، مجله‌ي آفتاب، سال سوم، شماره‌ي 27، تير 1382، ص 16.
[12]. مصطفي تاج‌زاده، «اصلاحات نيمه‌تمام»، مجله‌ي آفتاب، شماره‌ي 30، سال سوم، آبان 1382، ص 5.
[13]. احمد صدري، «استعفا؛ آري يا نه»، ترجمه‌ي نسيم آگاه، مجله‌ي آفتاب، شماره‌ي 27 تير 1382، ص 4.
[14]. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه صنعتي اميرکبير، 9 اسفند 1379.

 

نظرات بینندگان

ارسال نظر