صفحه نخست >> سبک زندگی تعداد نظرات: 0

داستان هاي واقعي/ اگه خواستي بعد از من ازدواج کني، مانعي نداره...!

انتشارات روايت فتح کتابي را در مجموعه آثار «نيمه پنهان ماه» با نام «قريشي به روايت همسر شهيد» منتشر کرده است که امروز به معرفي اين اثر مي‌پردازيم.

کد خبر: 4571

جام نيوز/ انتشارات روايت فتح کتابي را در مجموعه آثار «نيمه پنهان ماه» با نام «قريشي به روايت همسر شهيد» منتشر کرده است که امروز به معرفي اين اثر مي‌پردازيم.
اين کتاب، زندگي شهيد سيد کمال قريشي را به نقل از همسر وي «زهرا علي عسگري» بازگو مي‌کند. آنها يکم فروردين ماه سال ۱۳۵۸ با هم ازدواج کردند و کمال قريشي در بيستم دي ماه سال ۱۳۶۵ به شهادت رسيد. حاصل زندگي آنها دو پسر به نام‌هاي کميل و محمدحسين و دختري به نام فاطمه شد.
ليلا سادات باقري نويسنده اين اثر، کتاب را با مرور خاطرات دوران کودکي «زهرا علي عسگري» در دوران رژيم پهلوي آغاز مي‌کند و خاطرات خود را با رفتن به مدرسه و آشنا شدن با دختري به نام مريم ادامه مي‌دهد، شخصيتي که در ادامه ماجرا باعث ازدواج او با «کمال قريشي» مي‌شود. رعايت حجاب و مشکلاتي که به واسطه آن در مدارس دوران رژيم پهلوي براي او به وجود مي‌آيد، علاقه‌مندي به انجام فعاليت‌هاي انقلابي و حضور او در مسجد بخش عمده خاطرات «زهرا علي عسگري» را در صفحات آغازين کتاب در برمي‌گيرد و در ادامه ازدواج او با کمال قريشي و فضاي پر محبت زندگي آنها شرح داده مي‌شود.

* آخرين خداحافظي شهيد «سيد کمال قريشي» از همسرش جوانش
در صفحه ۴۰ کتاب نويسنده آخرين ديدار آنها را اينگونه در کتاب آورده است: «همان جا جلوي در وقتي قرآن و آينه و کاسه آب دستش بود، به حرف‌هاي سيد کمال گوش مي‌داد که آنقدر آهسته حرف مي‌زد تا همسايه‌ها بيدار نشوند...
- خودت و بچه‌ها رو به خدا مي‌سپارم؛ اما خودت هم مواظب خودت و بچه‌ها باش.»
سعي کرد بر غم توي دلش غلبه کند با لبخند جوابش را داد: «مثل هميشه مواظبم تا بيايي.» اما مثل اينکه حرفش را نشنيده باشد ادامه داد: «زهرا جان! اگه خواستي ازدواج هم کني، مانعي نداره، اما من ترجيح مي‌دم بعد ازدواجت، بچه‌ها رو اگه نمي‌توني پيش خودت نگهداري، بدي به پدر و مادرم.» و ساکت ماند. انگار دلش مي‌خواست حرفي از او بشنود که شنيد: «حالا نميشه از اين حرف‌ها نزني؟ من فقط يه مرد دارم اونم آقا سيد کماله.»
با آرامش بيشتري نگاهش کرد و گفت: «پس هر جا براي زندگي راحت‌تري اونجا باش. يا همين جا بمون يا اگه خواستي براي ادامه تحصيل برو قم. هميشه خدا رو در نظر بگير. مسؤليت همه چيز با خودت.» و قرآن را بوسيد. آخرين نگاهش را با همان چشم ساکت و آرامش انداخت و رفت.
دلش مي‌خواست همان جا، در همان سرما، در کنار آن خانه نيمه ساخته، زمان مي‌ايستاد و لحظه‌هاي بدون مردش آنقدر بي‌رحمانه از همان جا شروع نمي‌شد.»

نظرات بینندگان

ارسال نظر