صفحه نخست >> سبک زندگی تعداد نظرات: 0

داستان چادري شدن من و مادرم

چند روزي تا روز مادر مانده بود. براي مادرم پارچه چادري خريدم و با يکي از چادر نمازهايش پيش خياط بردم تا برايش بدوزد. از آن‌جايي که يک مادر از هديه‌اي که فرزندش برايش خريده استفاده مي‌کند، مادر من هم از چادرش استفاده کرد و هنوز هم آن را نگه داشته! از آن روزها، سه يا چهار سال گذشته و در حال حاضر، من و مادرم، هر دو با چادر وارد اجتماع مي‌شويم.

کد خبر: 4155

تبيان/ اولين روزي که با چادر وارد مدرسه شدم، همه هم‌کلاسي‌ها به من لبخند زدند. لبخند شيرين و محبت‌آميز براي اينکه تغيير کرده بودم. دوستي که باعث چادري شدنم شده بود، با اين جمله به من تبريک گفت: «تو خوب بودي، با چادر بهتر شدي».
پوششي معمولي داشتم. مانتويي تا روي زانو، به علاوه يک شال، البته بدون آرايش؛ تا اينکه سال سوم راهنمايي با يکي از هم‌کلاسي‌هايم آشنا و دوست شدم که ظاهري متين و چادري داشت. بعد از مدتي هم‌نشيني با او، ظاهر او بر من اثر گذاشت. او اهل مسجد بود. گاهي به بهانه اينکه با دوستم در مسجد قرار دارم، با چادر از خانه خارج مي‌شدم و به مسجد مي‌رفتم، اما در مهماني‌ها بدون چادر بودم؛ با اينکه پوششم تغيير کرده بود و محجوب‌تر شده بودم.
دوستم که روز به روز با او صميمي‌تر مي‌شدم، آدمي مذهبي و معتقدي بود. به من گفت: «دوست دارم دوستي که دارم، شبيه خودم باشه». دوستش داشتم و به راهي که مي‌رفت، اطمينان پيدا کردم و با راهنمايي‌هاي حاج آقاي مدرس، حرف‌هاي دوستم برايم به اثبات رسيد. (صحبت‌هاي پيش‌نماز مدرسه‌مون بعد از هر نماز) تصميمم را گرفتم. از پول توجيبي‌هاي خودم يک چادر مناسب خريدم و موقع رفتن به مدرسه، در کوچه جلوي درب خانه، بدون اطلاع خانواده چادرم را سرم کردم.
سال سوم راهنمايي با يکي از هم‌کلاسي‌هايم آشنا و دوست شدم که ظاهري متين و چادري داشت. بعد از مدتي هم‌نشيني با او، ظاهر او بر من اثر گذاشت. او اهل مسجد بود و گاهي به بهانه اينکه با دوستم در مسجد قرار دارم، با چادر از خانه خارج مي‌شدم.
اولين روزي که با چادر وارد مدرسه شدم، همه هم‌کلاسي‌ها به من لبخند زدند. لبخند شيرين و محبت‌آميز براي اينکه تغيير کرده بودم. دوستي که باعث چادري شدنم شده بود، با اين جمله به من تبريک گفت: «تو خوب بودي، با چادر بهتر شدي». بعد از مدتي، مادرم اتفاقي مرا از روي تراس خانه ديد که در کوچه چادر سر مي‌کنم و از چادر پوشيدنم با اطلاع شد. (پوشش من دقيقاً برخلاف بقيه بود) بعد از کلي صحبت و اعتراض، من استوارتر از قبل، چادر بر سر به مدرسه مي‌رفتم.
سال بعد از طرف آموزش و پرورش به حج مشرف شدم. از آن به بعد، به بهانه اينکه حاجيه خانم بايد چادري باشد، همه جا چادر مي‌پوشيدم. بعد از گذشت مدتي، پوششم در خانواده عادي شده بود ديگر حداقل با خانواده‌ام در رابطه با حجابم مشکلي نداشتم؛ اما اطرافيانم به خاطر اين مسئله از صحبت کردن با من اجتناب مي‌کردند و علاوه بر اين، پاره‌اي از اوقات مرا مورد تمسخر قرار مي‌دادند.
به تدريج مادرم را هم به چادر علاقه‌مند کردم. مثلاً وقتي از حج برگشتم، چون چادر مي‌پوشيدم، به مادرم گفتم: «زشته من چادر داشته باشم و شما نه. زشته دختر چادري باشه، مادر مانتويي!»؛ يا به بهانه‌هاي مختلف، مادرم را مي‌کشاندم به مدرسه، اوايل هفته‌اي يک بار و گاهي حتي هر روز! بهشون مي‌گفتم: «جلوي دوستام زشته چادر نپوشيد!»؛ يا کتاب فلسفه حجاب شهيد مطهري را به مادرم دادم تا بخواند. فکر کنيد کسي که هر روز با چادر به مدرسه دخترش ‌ بيايد، کم کم اين چادر روي سرش ثابت مي‌شود.
چند روزي تا روز مادر مانده بود. براي مادرم پارچه چادري خريدم و با يکي از چادر نمازهايش پيش خياط بردم تا برايش بدوزد. از آن‌جايي که يک مادر از هديه‌اي که فرزندش برايش خريده استفاده مي‌کند، مادر من هم از چادرش استفاده کرد و هنوز هم آن را نگه داشته! از آن روزها، سه يا چهار سال گذشته و در حال حاضر، من و مادرم، هر دو با چادر وارد اجتماع مي‌شويم.

نظرات بینندگان

ارسال نظر