صفحه نخست >> سایر ویژه ها تعداد نظرات: 0

يادداشت ماهايا پطروسيان درباره مرتضي پاشايي

ماهايا پطروسيان در يادداشتي درباره مرتضي پاشايي افزوده است: از روز جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳ که تو چنين غريبانه و دردناک رفتي، هرکس در اين مرز و بوم به شيوه خود به اين پرواز غافلگير‌کننده و نا‌به ‌هنگام، عکس‌العمل نشان داد. هرکس که تو را خوب مي‌شناخت يا نه، هرکس که تو را از نزديک ديده بود يا خير، هرکسي با توجه به شناخت و درک و فهم خود از تو، موسيقي مردمي، جايگاه هنرمند در اين ديار، جبر، درد و مبارزه‌اي به شدت و به غايت نابرابر، ناکامي و هزاران واژه‌اي که در پس آن دنيايي از مفهوم و معنا نهفته است، به شيوه خود به اين پرواز پرداخت.

کد خبر: 514

هنر و هنرمند در اين ديار، نه در بين مردم، بلکه در ميان خواصي که البته خود را خود را خاص مي‌پنداشته‌اند، همواره مهجور و مظلوم بوده‌ اند؛ ادبيات، نمايش، سينما و از همه بيشتر موسيقي و آوازه‌خواني! اين هنر‌ها از هر دو طيف متحجر و روشنفکرنما، آسيب‌ها ديده‌اند.

ماهايا پطروسيان در يادداشتي درباره مرتضي پاشايي افزوده است: از روز جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳ که تو چنين غريبانه و دردناک رفتي، هرکس در اين مرز و بوم به شيوه خود به اين پرواز غافلگير‌کننده و نا‌به ‌هنگام، عکس‌العمل نشان داد. هرکس که تو را خوب مي‌شناخت يا نه، هرکس که تو را از نزديک ديده بود يا خير، هرکسي با توجه به شناخت و درک و فهم خود از تو، موسيقي مردمي، جايگاه هنرمند در اين ديار، جبر، درد و مبارزه‌اي به شدت و به غايت نابرابر، ناکامي و هزاران واژه‌اي که در پس آن دنيايي از مفهوم و معنا نهفته است، به شيوه خود به اين پرواز پرداخت.

مدتي بود که غفلت‌زده نسبت به مردم سرزمينم نااميد بودم. از جوانان وطنم و انفعال و سکوت و بي‌عملي شان دلخور بودم. نمي‌دانستم و نمي‌فهميدم چرا خود را آشکار نمي‌کنند، چرا در خود فرو رفته‌اند، چرا احساسي در آن‌ها نمي‌بينم، چرا به ظواهر چنين دلبسته‌اند، چرا به سرنوشت خود و کشور و فرهنگ شان کم توجهند... اما... اما با پرواز تو، مردم سرزمينم بار ديگر به شيوه‌اي غيرقابل باور و غيرقابل پيش‌بيني چنان خود و قلب پاک و زيبايشان را به نمايش گذاشتند که متحير شدم، به خود باليدم... مردم سرزمين ات براي تو «سوگ سياوش»ي نوين برپا کردند؛ براي غم از دست دادن تو در شروع شکوفايي و آغاز پختگي... ديدن فوج فوج جماعتي که از همه جاي تهران و ايران براي وداع معنادار با تو آمده بودند و چه بسيار کساني که به واسطه کار و دانشگاه و روز غير تعطيل بودن، نتوانسته بودند در اين مراسم باشکوه، حضور فيزيکي داشته باشند؛ اما عميقاً با ديگر مردم و با اين غم همراه بودند، دلم را دوباره مملو از عشق به توده مردم وطنم کرد.

باز باور کردم و ايمان يافتم که در ميان توده مردم ايران، حقيقتي گم نخواهد شد. مردمي که در قرن بيست ويکم، عزاداري‌اي نوين، اما شرقي و ايراني را برگزار کردند. عزاداري‌اي که با فرهنگ نهفته در اعماق وجودشان عجين و به درازاي هزاران سال است.

به يادآوردم که در حافظه جمعي مردم ايران، هميشه نيک و بد، جايگاه خود را پيدا خواهد کرد و مردم با شعور و درک ذاتي خود با معرفت نهفته در جان شان، همواره مي‌دانند چگونه ياد‌ها را گرامي بدارند، چگونه نيکان را تشخيص دهند و بر صدر نشانند. در تاريخ اين مرز و بوم، سرهاي حلاج‌ها بر دار رفته است. حضرت حافظ از سالوسان و زاهدنمايان و بي‌دلان، بار‌ها و بار‌ها ناليده است و فردوسي، بزرگ‌مرد شعر پارسي، بدون دريافت ديناري در اوج دردمندي و گله‌مندي اين جهان خاکي را ترک کرد، اما اين ايرانيان بودند که در طول تاريخ با فرهنگ مردمي خويش، بزرگان را بر صدر دل‌ها و ياد‌ها نشاندند و تاريکي‌ها را زدودند... همين مردمي که در عمق وجود خود، هزاران سال است که به دنبال نور، نيکي، زيبايي و پاکي هستند.

سرزمين من از دو نوع تفکر متحجرانه و روشنفکرنمايانه، آسيب‌ها ديده است. هر کدام از اين دو نوع تفکر، هرازگاهي سعي در کشاندن مردم به سمت خود و انحراف آن‌ها از مسير واقعي و طبيعي شان کرده‌اند، در راه پيشرفت و تکامل شان سنگ انداخته‌اند؛ اما درود بر مردم ايران که با خرد جمعي و با پشتوانه فرهنگ غني و توجه محض به قلب و باور خود، هرگز به اين سمت يا آن سمت، کشيده نشده‌اند که اگر چنين بود، وضع ما با وضع دهشت‌بار کشورهاي همسايه، هيچ تفاوتي نمي‌کرد يا با وضع ديگر کشورهايي که در گذر زمان، هويت خود را باختند و از تمدن و فرهنگ شان، اثري باقي نماند. مردمي که مستشرقين جهان در شناخت پيچيدگي‌هاي فرهنگي و رواني شان درمانده‌اند و نمي‌توانند، پيش‌بيني شان کنند.

توده مردم ايران همواره درست‌ترين راه را رفته‌اند، درست‌ترين انتخاب‌ها را کرده‌اند (هرگاه که توانسته‌اند انتخاب کنند)‌، گاه برده‌اند و ‌گاه باخته‌اند، اما سرپا مانده‌اند؛ تمام قد با غرور و افتخار...
تأسف بزرگ اين روز‌هاي مان، التقاط واژه «روشنفکر» با کساني است که خود را از مردم سرزمين شان جدا مي‌دانند، راه شخصي خود را مي‌روند، حرف خود را مي‌زنند. روشنفکري اين قشر در رد هويت ملي و فرهنگي شان ريشه دارد، نه در پربار‌تر کردن و افزودن به اين فرهنگ، در جدايي محض از قرن‌ها فرهنگ و علم و معرفت و هنر و ادب، جدايي محض از هزاران سال قهرماني و صبر و مقاومت و ماندن.

دوره عجيبي ا‌ست، دوره مشوشي است. در دوراني که حتي موسيقي بتهوون و موتزارت در قرن بيست و يک، ديگر به نوعي موسيقي پاپ (به معناي مردمي) به حساب مي‌آيد، کساني يافت مي‌شوند که اين نوع موسيقي را با نواي تو و موسيقي تو قياس مي‌کنند! و در رد احساسات رقيق تو و نوع موسيقي عاشقانه و امروزي تو از تند‌ترين عبارات، سود مي‌جويند! به دنبال چه هستند اين جماعت؟! هنر؟ فرهنگ؟ تويي که در آغاز بودي، تويي که حجب و نجابت و تواضع ذاتي‌ات مانع از آن بود که تا در ميان ما بودي، کلمه‌اي از خود و آثارت دفاع کني و خود را بزرگ جلوه دهي. تويي که سکوت‌ها و صبرهاي معنادار و تحمل‌هاي خاموش آخرين ات، دل مردم سرزمينم را به آتش کشاند. تويي که تسليم محض بودي.

غريب است بشر امروز، چه به خود مي‌نازد که در قرن ۲۱ مي‌زيد. چه با دانش و تخصص و عناوين بالاي آکادميک خود، فخر مي‌فروشد! کدام دانش؟ دانش نسبي امروزي ما که تا چند قرن ديگر به شدت کهنه خواهد شد؟ دانشي چنان ناقص که نتوانست بيماري تو نازنين و هزاران عزيز ديگرمان را درماني يابد؟ دانشي چنان ناقص که نمي‌تواند، لرزش زمين زير پايمان را پيش‌بيني کند تا به از دست رفتن مردم مان و ميراث فرهنگي مان، نينجامد؟ دانشي که هر روز در نقص اثبات شده‌هاي ديروز خود، تئوري‌هاي جديد مي‌بافد؟ به قول فروغ فرخزاد «کدام قله، کدام اوج... »
چه ‌کسي گفته است که معرفت و شعور و جهان‌بيني اين مدرک‌گرفته‌گان به واقع زندگاني نکرده، از پيرمردان و پيرزنان روستايي دنياديده و سرد و گرم چشيده سرزمينم که زندگي را با بند بند وجودشان زيسته‌اند، بيشتر است؟

هنر و هنرمند در اين ديار، نه در بين مردم، بلکه در ميان خواصي که البته خود را خود را خاص مي‌پنداشته‌اند، همواره مهجور و مظلوم بوده‌ اند؛ ادبيات، نمايش، سينما و از همه بيشتر موسيقي و آوازه‌خواني! اين هنر‌ها از هر دو طيف متحجر و روشنفکرنما، آسيب‌ها ديده‌اند، هر دو دسته درکي جانانه از آن نداشته‌اند؛ چون هنر مقوله‌اي است که با جان‌هاي نامتناهي در ارتباط است، نه با عقل‌هاي بسته در حصارهاي محدود حواس پنج گانه، نه عقل‌هاي وابسته به منافع شخصي و زودگذر. هنرمندان اين سرزمين را توده مردم درک کرده‌اند و درک خواهند کرد که با قلب‌هاي بي‌آلايش شان به آنان دل باخته مي‌شوند و اصلاً مگر عشق و دل باختگي چيست؟ کجاست؟ جايي که از محدوده عقل و منطق نسبي انسان عبور مي‌کند. اين عشق است که راه به بي‌کرانه‌ها دارد.

هنرمندان موسيقي «پاپ» سرزمين ما در اين چند دهه ظهور خود از هر دو نوع تفکر متحجرانه و روشنفکرنمايانه، آسيب‌هاي جدي ديده‌اند و بلا‌ها کشيده‌اند... خوب به ياد مي‌آوريم، پرواز در غربت فرهاد مهراد را با صداي خسته و دردمند و معترض و فريدون فروغي سال‌ها لب فروبسته و در خود فرورفته و ويران شده را... مرتضي پاشايي عزيز ما که سال‌ها در خلوت خود، بي‌هيچ ياوري و بي‌هيچ امکاناتي، زيرِ زمين ساخت و خواند. چه‌ کسي مي‌داند که هنرمندان مهجورِ تنها در خلوت و ناکامي‌هاي خود، چه ها که نمي‌کشند و جان شان در چه تب و تاب و عذابي است؟

هنر، همواره و همواره، مبحثي سليقه‌اي بوده و هست. مي‌توان اثري را دوست داشت يا نداشت، اما نمي‌توان ديگران را مجبور کرد که اثري هنري را بپسندند يا بالعکس. نمي‌توان ذائقه خود را به ديگران تحميل کرد. نمي‌توان براي دوست داشتن اثري، دليل و مدرک يا ديالکتيک آورد. اوج آزادانديشي و روشنفکري در اين است که اگر حتي چيزي را نمي‌پسنديم و خوش نداريم به خواسته و عشق مردم خود احترام بگذاريم. بگذاريم خود انتخاب کنند که مي‌کنند. اوج آزادانديشي، در درک و فهم آن چيزي است که در دل‌هاي مردم-مان جاري است؛ که اگر مردم مان را دوست داشته باشيم، نبايد کار چندان دشواري باشد. هرچه با عقل و منطق درباره هنر، قلم‌فرسايي شود؛ باد هواست و بي‌اثر! هنر، زبان خود را دارد.

هزاران هزار نفر، صد‌ها هزار نفر، ميليون‌ها ايراني با موسيقي ساده اما دل نشين و متفاوت تو با آواي محزون و بغض خاص تو، تار و پود روح شان به لرزه درآمد. صد‌ها هزار نفر با زندگاني متفاوت تو که برايت رقم زده شد و دردناک بود، اما هرچه بود مال تو بود، براي تو بود، برايت تعيين شده بود ؛ قلب‌هاي شان لرزيد. هزاران هزار نفر از نيکويي‌ها و خصلت‌هاي بزرگ و ويژگي‌هاي اخلاقي تو که ازلي و ابدي‌اند و مربوط به ديروز و امروز و فردا نيستند، گفتند و حسرت زود رفتن ات را خوردند و جان‌هاي شان پر از درد شد.

ميليون‌ها نفر، تصاوير خاص و منحصر به فرد تو را که شبيه هيچ‌کس نبود، اما به غايت انساني بود و به تو هويتي يگانه داد را ديدند و با تمام وجود، لمست کردند. تويي که در مدت بسيار بسيار کوتاه، سبک خاص خودت را ساختي و سبک خاص خودت را زيستي.

مرتضي پاشايي نازنين، تو در فرهنگ و جان و روح مردم سرزمين ات، جاودانه شدي. چه باک که افرادي با تکه کاغذي به نام مدرک عالي دانشگاهي به تو نازنين که در سکوت مطلقي، بتازند... چه باک که بر تو تهمت‌ها زنند... چه باک که سعي در تحقير و تخفيف ات داشته باشند... چه باک... تو بر دل مردم سرزمين ات نشسته‌اي، مردمي که فرهنگ شان به بلنداي تاريخ ايران عزيز است.

از روز جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳ مصادف با ۲۰ محرم که تو سي سال و سه ماه و سه روز زيستي به بعد، هرکس که در ذم و يا مدح تو سخن بگويد، تنها به تو خواهد افزود و بس! در اوج و سرور جاودانه باشي...

سينتا/

نظرات بینندگان

ارسال نظر