صفحه نخست >> سایر ویژه ها تعداد نظرات: 0

«شهرام ناظري»: مولانا تنها شاعري‌ست که مرا زير و رو مي‌کند

وقتي حضرت مولانا در يکي از اشعارش مي‌گويد: "اين جهان وان جهان مرا مطلب/ کين دو گم شد در آن جهان که منم" بايد هم از خودمان بپرسيم جهاني که مولانا درباره‌اش صحبت مي‌کند چطور جايي است! او مي‌گويد براي يافتن من در اين دنيا يا دنياي ديگر زيادي تلاش نکن. به عبارتي مي‌گويد من در جهان ديگري هستم که هر دو اين جهان‌ها در آن گم شده‌اند. جايي با اين وصف و تفاوت، طبيعتا دنياي شگفت‌انگيزي است.

کد خبر: 1720

6 ربيع‌الاول روز تولد مولانا جلال‌الدين محمد بلخي (رومي) شاعر بلند آوازه مشرق زمين است. به نظر شهرام ناظري استاد آواز ايراني "مولانا" قطعا جزو معدود انسان‌هايي است که در طول تاريخ به زبان آبرو داده‌اند. نگاه او وراي واژه است. وقتي به آفرينش واژه‌اي چون "سلسله بندنده" دست مي‌زند در واقع به دنبال نهايت معناست. به همين خاطر زبان آبرو مي‌يابد و از داشتن او به خود خواهد باليد. از سوي ديگر صميميت در کلام او به اوج خود مي‌رسد. شاعران ديگر عموما ترجيح مي‌دهند با زبان با وقار و مدرسه‌اي سخن بگويند اما استفاده مولانا از واژه‌هاي کليشه‌اي هم او را به مقصودش مي‌رساند". به مناسبت تولد مولانا، هنرآنلاين با شهرام ناظري که به حق برترين مولاناخوان آواز ايران است گفت‌وگويي انجام داده که شرح آن در ادامه مطلب آمده است:
استاد. همانطور که مي‌دانيد 6 ربيع‌الاول تولد مولانا جلال‌الدين محمد بلخي (رومي) است. به عنوان کسي که سال‌ها با اين مرد و اشعارش دم‌خور بوده‌ايد مي‌خواهم از شما بپرسم دنياي مولانا از نظر شما چگونه دنيايي است؟
وقتي حضرت مولانا در يکي از اشعارش مي‌گويد: "اين جهان وان جهان مرا مطلب/ کين دو گم شد در آن جهان که منم" بايد هم از خودمان بپرسيم جهاني که مولانا درباره‌اش صحبت مي‌کند چطور جايي است! او مي‌گويد براي يافتن من در اين دنيا يا دنياي ديگر زيادي تلاش نکن. به عبارتي مي‌گويد من در جهان ديگري هستم که هر دو اين جهان‌ها در آن گم شده‌اند. جايي با اين وصف و تفاوت، طبيعتا دنياي شگفت‌انگيزي است. اينگونه است که مقام مولانا فراتر از مقام شاعري است. او تنها شاعري است که مرا زير و رو مي‌کند. وقتي از او سخن مي‌گويم يا شعرش را مي‌خوانم ديگر نمي‌توانم يک جا ساکت و ساکن بنشينم. مرا به جوش و خروج مي‌آورد اين مرد. هنوز که هنوز است پس از سال‌ها حشر و نشر با او وقتي حرفش به ميان مي‌آيد تا صبح در اتاق راه مي‌روم. او مثل اقيانوس پر تلاطمي‌ست که تا ابد جوش و خروش دارد. در کار اين اقيانوس خفتگي و خواب و آرام وجود ندارد. انديشه و کلام اين مرد بزرگ نو به نو حرکت را باعث مي‌شود. گاهي اوقات نمي‌توانم منظور مولانا را از شاعر نبودنش بفهمم. مردي که مي‌گويد شاعر نيست دو برابر حافظ شيرازي وزن عروضي به شعر افزوده است. اگر در نظر بگيريم حافظ با 24 وزن شعرهايش را سروده، مولانا با 48 وزن اين کار را انجام داده است. مايه شگفتي است اين کار و البته حرفي که مولانا مطرح مي‌کند.
پس از به وجود آمدن جريان شعر نو بسياري از آوازخوانان ايراني اين نوع از شعر را فاقد قابليت براي اجراي آواز قلمداد کردند. شما به عنوان يکي از خوانندگان مولاناخوان که البته به شعر نو هم اقبال خوبي نشان داده‌ايد در اين‌باره چه نظري داريد؟ به نظرتان نمي‌آيد مولانا يکي از نوپردازان ميان قدماي شعر پارسي است؟
آفرين! بايد بگويم ماجرا را خوب دريافته‌ايد. کاملا همين طور است. باور کنيد برخي مواقع با خواندن اشعار مولانا ياد نيما مي‌افتم! مولانا در پاره‌اي موارد شعرش را با "و" آغاز مي‌کند. اين در حالي است که در ميان قدما، هيچ شاعر ديگري در ايرانِ ما، شعرش را با "و" آغاز نکرده است. در جايي مي‌فرمايد: "تو اندر هيچ کويي درنگنجي / و من در جستن تو کو به کويم/ زهي مشکل که تو خود سو نداري/ و من در جستن تو سو به سويم". يا اينکه وقتي مي‌گويد: "تلخي نکند شيرين ذقنم/ خالي نکند از مي دهنم/ عريان کندم هر صبحدمي/ گويد که بيا من جامه کنم" شما داريد المان‌هاي شعر نيما يا حداقل نزديک به نيما را مي‌شنويد. گويش مولانا واقعا عجيب و شگفت آور است.
امروز بزرگان فلسفه زبان را غايت هر چيز مي‌دانند. از سويي عده‌اي بر اين اعتقاد پافشاري مي‌کنند که مولانا زبان را به هيچ گرفته و عده ديگري هم در اين بين هستند که مي‌گويند او به زبان آبرو داده است. او خلق مي‌کند چون بدون خلق کردن واژگان جديد نمي‌تواند منظور خود را به طور کامل بيان کند. شما جزو کداميک از اين افراد هستيد؟
پاسخ اين سوال کاملا واضح است. او قطعا جزو معدود انسان‌هايي است که در طول تاريخ به زبان آبرو داده‌اند. نگاه او وراي واژه است. وقتي به آفرينش واژه‌اي چون "سلسله بندنده" دست مي‌زند در واقع به دنبال نهايت معنا ست. به همين خاطر زبان آبرو مي‌يابد و از داشتن او به خود خواهد باليد. از سوي ديگر صميميت در کلام او به اوج خود مي‌رسد. شاعران ديگر عموما ترجيح مي‌دهند با زبان با وقار و مدرسه‌اي سخن بگويند اما استفاده مولانا از واژه هاي کليشه‌اي هم او را به مقصودش مي‌رساند. درست به همين خاطر است که آفرينش و خلق واژه از ملزومات هميشگي کلام مولاناست. نگاه کردن به طريقه‌اي که ديگران مي‌نگرند براي او کوچک است. او در اين باره مي‌گويد: "آينه‌ام آينه‌ام مرد مقالات نيم/ ديده شود حال اگر چشم شود گوش شما"... مي‌گويد شما بايد با گوشتان ببينيد تا متوجه آنچه مي‌گويم بشويد. دليل آنکه از درک آنچه مي‌گويم عاجزيد آن است که تنها با چشم مرا مي‌بينيد. بايد چشم‌تان بشنود و گوش‌تان ببيند تا از ماجرا سر درآوريد و مرا بشناسيد. اتفاقا در ادامه همان شعر سخن را اينگونه به اوج مي‌رساند: "قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر/ پوست بود پوست در خو مغز شعرا/ مُردم از اين بيت و غزل، اي شه سلطان عزل/مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا". در واقع مي‌شود گفت به قدري جهان اين مرد بزرگ است که زبان و طرز فکر انسان(درون شناسي، جامعه شناسي و انسان شناسي) براي داشتنش به خود مي‌بالد. مولانا فخر همه زبان‌هاست.
با اين وجود شما در روز بزرگداشت حافظ شيرازي، حافظ را بزرگ ترين شاعر جهان نام نهاده‌ايد. به نظر مي‌رسد در اينجا با نوعي تناقض مواجه هستيم!
درست است. من دقيقا همين جمله را در سر مزار حافظ شيرازي از دهان خارج کردم اما نگاه من به مولانا باعث چنين سخني است. حافظ در مقام شاعري جايگاهي بالا و دست نايافتني براي ديگر شاعران جهان دارد اما مسئله آن است که مولانا را نبايد شاعر بدانيم. او وراي يک شاعر صرف است. ذکر اين نکته هم ضروري است که به نظر خود حضرت مولانا، شاعري خيال پردازي است اما خود او تمام آنچه گفته را تجربه کرده بنابراين وقتي داريم از مولانا حرف مي‌زنيم منظورمان صرفا يک خيال شاعرانه زيبا نيست. او هر آنچه گفته را با گوشت و پوستش و چه بسا با تمام وجودش تجربه کرده است. شاعران ديگر تنها وهم و خيالي زيبا را به رشته تحرير در مي‌آورند. نمونه آنها ه.الف.سايه است که البته سال‌ها شاگرد او بودم اما بايد بپذيريم شعر او با مولانا از زمين تا آسمان فرق دارد. "سايه خدمات" زيادي به شعر و موسيقي ايران ارائه داده اما پا را از خيال فراتر نگذاشته است. به همين خاطر است که بعيد مي‌دانم نامش آنچنان که نام مولانا در تاريخ ماندگار و ابدي شد ماندگار بماند.
- قرائتي که مولانا از حال و عشق دارد فراحسي است يا مي‌شود آن را ضد احساس تلقي کرد؟با اين توضيح که در پاره اي موارد نمي‌شود آن واژه را با عقل مآل انديش درک کرد. گويي از حس عبور کرده و به ساخت ديگري تکيه کرده است.
قطعا بيان او فرا حسي است. از سوي ديگر يکي از خصوصيات قابل تامل در مورد او آن است که دائم با رويش‌اش مواجهيم. در جايي مي‌گويد: "آتشي نو در وجود اندر زدي/در ميان محو نو اندر شدي". منظورش آن است که به تازگي وارد نوعي مردن جديد شده است. به اين موضوع فکر کنيد که آتش نو چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟ اصلا چرا مولانا تا اين حد از واژه نو استفاده مي‌کند. جالب است در مصرع بعد هم صحبت از نويي است اما اين بار از محو نو سخن مي‌گويد. اصلا مي‌توانيد تصور کنيد محو نو يعني چه؟ به گمان ما محو شدن، نو و کهنه ندارد اما او مي‌گويد محو شدن هم نو و کهنه دارد. او باز هم دارد از جهان ديگري که به تازگي واردش شده سخن مي‌گويد. به بياني مي‌شود گفت اين مفهوم دقيقا خودِ مفهومِ فراعقلي ست و در هيچ قالب پيشيني و کليشه‌اي نخواهد گنجيد. به بيان عقل قالب و پيشيني محو شدن آخر هر چيزي است اما مولانا باز هم داشته‌ها و باورهاي غالب را در هم مي‌شکند و مي‌گويد پس از محو، تازه آغاز ماجراست. مولانا ست ديگر!
آنگونه که شما هم مي‌دانيد ضرب و ريتم در شعرهاي مولانا وجود دارد. با اين وجود برخي از کارهاي شما که بر سر زبان ها افتاده مواجهه ديگرگونه شما در مواجهه با مولانا را نشان مي‌دهد و در مقايسه با ساير خوانندگان ايراني متفاوت است. چگونه به اين بيان رسيده‌ايد؟
در ابتدا بايد بگويم خواندن شعر مولانا نيازمند مواجهه‌اي خاص و متفاوت است. شما بايد آنچه مولانا مي‌گويد را درک کرده باشي، به بيان بهتر بايد آن را زندگي کرده باشي تا کار مولانا را از اعماق وجودت حس کني. شايد يکي از دلايلي که باعث شده خوانندگان ما روي شعرهاي تغزلي کارهاي فاخري انجام بدهند همين باشد.
تا به امروز زيباترين نسخه هاي آوازي که از صد سال پيش تاکنون به جا مانده است و حتي امروز شنونده آنها هستيم روي غزليات سعدي خوانده شده‌اند. البته در اين بين نيم نگاهي هم به اشعار حافظ شده و بنابراين خواندن روي اشعار او درصد کوچکي از کارنامه ما در آواز يک سده اخير را شامل مي‌شود. اين در حالي است که اصلا خبري از کار کردن روي اشعار مولانا نيست. هيچ کدام از آوازخوانان ما به سراغ مولانا نرفته‌اند. ترجيح مي‌دهم دلايل اين ماجرا را به صورت واضح مطرح نکنم چون ممکن است زمينه ساز به وجود آمدن سوء تفاهم‌هاي پر شماري بشود.
به علاوه تک نفراتي هم که در تجربه‌هاي محدود به خواندن مولانا پرداخته‌اند نتوانستند شعر مولانا را درک کنند. از سوي ديگر با توجه به رويکرد عده‌اي از اهل هنر، خواننده وقتي شعري را براي خواندن انتخاب مي‌کند مي‌خواهد پيام آن کلام را به بهترين وجه انتقال دهد تا حرف واضح‌تر به گوش مخاطب برسد. با اين وجود در بسياري از موارد به عوض آنکه حرف مولانا بهتر بيان شود، خواننده طوري شعر را مي‌خواند که کلام را خوار و خفيف مي‌کند و اين کار اصلا درست نيست. خواندن شعر مولانا از سوي اهل فن و تنها به صورت دکلمه صدها برابر بهتر از آن است که کسي بيايد با آوازي بد شعر او را بخواند.
مشکل آنجاست که يا شعر را درک نمي‌کنند(که در اين صورت طبيعي است که آواز خوبي هم ارائه ندهند) يا گمان مي‌کنند چون شعر مولانا ريتميک هست حتما بايد به صورتي عجيب و غريب خوانده شود و زرق و برق‌هاي آنچناني به آن افزود. بعضي از آوازخوان‌ها بعد از آموختن مي‌خواهند مولانا بخوانند. معلوم است که از پس کار بر نمي‌آيند.
شما بر خلاف خيلي از سنت گرايان عرصه موسيقي سنتي، با شعر نو به خوبي کنار آمده‌ايد. تا آنجا که مي‌دانم خودتان هم در سرودن اين نوع از شعر دستي بر آتش داريد. اين رويکرد متوجه چه معنايي است؟
شما مطمئن باشيد کسي که با مولانا هم نشيني کند و او را بشناسد عاشق شعر نو هم مي‌شود. از سوي ديگر بايد بپذيريم ادبيات در ايران بيشتر از موسيقي رشد کرده و موسيقي ما عقب‌مانده است. ما در موسيقي اثري که همپاي مولانا و فردوسي يا در شعر معاصر همپاي اشعار ملک‌الشعراي بهار و نيما باشد نداريم. موسيقي گنجينه بزرگي است، اما به دليل مسائل تاريخي، موسيقيدان‌ها از همه شايستگي‌هايشان استفاده نکردند. در چنين شرايطي موسيقيدان مجبور مي‌شود دست به دامان ادبيات شود. به طور مثال در يک محيط بي‌انگيزه وقتي موسيقيدان به فردوسي روي مي‌آورد با دريايي از مفاهيم ژرف و دنيايي از ترکيبات موسيقايي کلام و واژه مواجه مي‌شود و همين مي‌تواند دريچه بزرگي را به روي موسيقيدان بگشايد، حتي اگر اثرش بي‌کلام باشد.

هنر آنلاين

نظرات بینندگان

ارسال نظر