صفحه نخست >> اجتماعی تعداد نظرات: 0

گسترش فرديت افراط‌گونه و مُخَرِّب در جامعه

مدت‌هاست که از وجود نوعي فرديت افراط‌گونه و مخرب و بي‌توجه به ديگران در جامعه ايران سخن گفته مي‌شود، اين گزاره کمابيش مورد قبول بيشتر صاحب‌نظران است و کمتر ديده شده که کسي آن را قبول نداشته باشد. ولي اختلاف در تحليل علل و چرايي به وجود آمدن آن است، و اين تفاوت در تحليل بسيار مهم است، زيرا برحسب اين‌که شکل‌گيري اين پديده را متأثر از چه عوامل و دلايلي بدانيم، ارايه راه‌حل براي آن نيز متفاوت خواهد بود، مثل يک فرد بيمار است که تب و درد دارد، همه مي‌دانند که تب دارد ولي تجويز نسخه‌اي براي درمان آن بستگي دارد به اينکه علامت و منشاء تب را چه بدانيم.

کد خبر: 4075

«فرديت مُخَرِّب در جامعه ما» عنوان يادداشت روز روزنامه شهروند به قلم مصطفي عابدي است که مي‌توانيد آن را در ادامه بخوانيد:

مدت‌هاست که از وجود نوعي فرديت افراط‌گونه و مخرب و بي‌توجه به ديگران در جامعه ايران سخن گفته مي‌شود، اين گزاره کمابيش مورد قبول بيشتر صاحب‌نظران است و کمتر ديده شده که کسي آن را قبول نداشته باشد. ولي اختلاف در تحليل علل و چرايي به وجود آمدن آن است، و اين تفاوت در تحليل بسيار مهم است، زيرا برحسب اين‌که شکل‌گيري اين پديده را متأثر از چه عوامل و دلايلي بدانيم، ارايه راه‌حل براي آن نيز متفاوت خواهد بود، مثل يک فرد بيمار است که تب و درد دارد، همه مي‌دانند که تب دارد ولي تجويز نسخه‌اي براي درمان آن بستگي دارد به اينکه علامت و منشاء تب را چه بدانيم. اگر دو تشخيص گوناگون از علت بيماري باشد، دو درمان متفاوت نيز ارايه خواهد شد. اين يادداشت مي‌کوشد در حد مقدور به ريشه اين فرديت مخرب بپردازد.
در جوامع ماقبل توسعه‌يافتگي و يا به عبارت ديگر جوامع ماقبل صنعتي، فرديت و اهميت قايل شدن براي فرد در برابر جمع به‌معناي امروزي وجود نداشت. افراد تمايز چنداني با يکديگر نداشتند. همه افراد از طريق ويژگي‌هايي معرفي مي‌شدند که با به‌دنيا آمدن آنها همراه آنان مي‌شد.

پسر فلان شخص، عضو بهمان خانواده يا طايفه يا قبيله و... موجوديت فرد را مي‌ساخت. افراد وجودشان به گونه‌اي تعريف مي‌شد که از پيش مقرر گرديده بود. ولي توسعه اجتماعي و اقتصادي همراه با تقسيم کار اين فرآيند را تغيير داد. سرنوشت و ماهيت انسان‌ها در بدو تولد تعيين نمي‌شد. افراد جامعه از طريق مشابهت با يکديگر پيوند برقرار نمي‌کردند، بلکه از طريق تمايزات، فرديت خود را مي‌سازند. هرکس بايد سرنوشت خود را تعيين کند، و براساس علايق و توانايي‌هايش جايگاه خود را در جامعه معين کند و با گذشت زمان هرچه بيشتر از ديگران متمايز مي‌شود. اين روند به صورت آرام‌آرام طي چند قرن به وجود آمده و هنوز هم درحال تداوم است. ولي اين تمايزها موجب نمي‌شود که افراد از يکديگر دور شوند، زيرا به همان اندازه که از يکديگر متمايز مي‌شوند و به فرديت خود مي‌پردازند، متوجه مي‌شوند که برخلاف جوامع توسعه‌نيافته افراد
متمايز شده در جوامع جديد به يکديگر وابسته و نيازمندتر هستند. اگر کسي يک پزشک حاذق و مشهور مي‌شود، به همان اندازه به يک مکانيک نيازمند است که مکانيک به پزشک نيازمند است. بنابراين همبستگي و اتحاد در جامعه توسعه‌يافته از طريق نياز متقابل شکل مي‌گيرد، درحالي‌که در جامعه ماقبل توسعه، همبستگي به‌صورت مشابهت افراد با يکديگر بود، و فرد بدون جمع هويت و اعتباري نداشت. در حالي که در جامعه پيشرفته فرديت هر فرد مهم و اساسي است ولي از طريق نياز متقابل همبستگي قدرتمندي با سايرين پيدا مي‌کند و جامعه جديد هم از اين طريق قدرتمندتر مي‌شود. به عبارت ديگر جامعه جديد نسبت به گذشته هم افراد قدرتمندتر و متکي به خود بيشتري دارد و هم جامعه نسبت به گذشته قدرتمندتر شده است.
اگر در جامعه‌اي فرآيند فرديت رشد کند ولي به موازات آن زمينه براي همبستگي و احساس نياز متقابل شکل نگيرد، با نوعي ازهم‌گسيختگي اجتماعي مواجه و شاهد فرديت مخرب مي‌شويم. جامعه‌اي که قادر نيست پيوندهاي اجتماعي را از طريق نهادهاي لازم ميان افراد برقرار کند، دچار اين عدم انسجام و فرديت مخرب مي‌شود. نهاد آموزش، نهاد رسانه، نهادهاي صنفي و مدني، نهاد دين، نهاد دولت، و حتي نهادهاي اقتصادي بايد در شرايط آزاد و طبيعي خود باشند تا اين همبستگي اجتماعي را ايجاد کنند. موضوعاتي از قبيل فرهنگ و هنر و ادبيات انعکاس‌دهنده اين نيازهاي اساسي انسان‌هاي فرديت‌يافته به يکديگرند.
متأسفانه جامعه ما درحال طي کردن بخشي از اين فرآيند، يعني همان متمايز شدن افراد از يکديگر و کوشش هر فرد براي به فعليت درآوردن علايق و استعدادهاي خود است. يکي از نمونه‌هاي روشن آن خواست زنان براي فعليت بخشيدن به اين فرديت است. يک نمونه ديگر آن، اهميت يافتن به خود از طريق کاهش زاد و ولد است. ولي مشکل جامعه ايران از آن‌جايي آغاز مي‌شود که اين فرديت رو به رشد که بسيار هم مفيد و ضروري است، از طريق يک مفهوم برتر همبستگي اجتماعي و با حمايت نهادهاي اجتماعي، به يکديگر متصل نمي‌شود تا واقعيتي فراتر از افراد را شکل دهد. در جامعه پيشرفته، حس همبستگي اجتماعي کمتر از جوامع ماقبل مدرن نيست، اتفاقاً پيوندها عميق‌تر و مستحکم‌تر است. نمونه‌اش را در همين حوادث اخير پاريس و ترور چند تن از روزنامه‌نگاران فرانسوي مي‌توان ديد. تفاوت پيوند در جامعه ماقبل مدرن و مدرن مثل تفاوت پيوندهاي کووالانس و الکترووالانس در شيمي است که در پيوند الکترووالانس بايد الکترون و فرديت خود را فدا کرد تا جزء يک ماده جديد شد، ولي در کووالانس الکترون‌ها به اشتراک گذاشته مي‌شوند. ولي مشکل امروز جامعه ما اين است که نمي‌توانيم اصولاً پيوند مناسب خود را با ديگر اعضاي جامعه برقرار کنيم. نه در موقعيت پيوند الکترووالانس هستيم که فرديت خود را از دست داده و فداي جامعه کنيم و نه مي‌توانيم پيوند کووالانس تشکيل دهيم و چيزي را با جامعه به اشتراک بگذاريم و ماده جديدي خلق کنيم؛ و درنتيجه فرديتي که منشاء خير و برکت براي جامعه است به عنصري مخرب براي ما تبديل مي‌شود. از اين‌جا رانده و از آن‌جا مانده‌ايم. براي حل مشکل نمي‌توان به آموزش اخلاقي افراد بسنده کرد؛ بلکه بايد وضع جامعه را براي ايجاد چنين پيوندهايي آماده کرد در اين صورت مردم خودشان براي ايجاد پيوند با جامعه پيشگام خواهند شد.

نظرات بینندگان

ارسال نظر