صفحه نخست >> اجتماعی تعداد نظرات: 0

شعر طنز / آرزوي غيرممکن!

شعر طنز/ آرزوي غيرممکن!

کد خبر: 2389

خراسان/ داخل انباري مادربزرگ
بود يک صندوق دقيقا قد اُرگ

داخلش کلي لوازم جمع بود
ظرف و تسبيح و سفال و شمع بود

در ميان آن وسايل ناگهان
ديد چشمانم چراغي را نهان

زود آن را بهر خود برداشتم
بعد آن را پيش خود بگذاشتم

تا که انگشتان من بر آن رسيد
غولي از سوراخ آن بيرون جهيد

من کمي ترسيدم و رفتم عقب
او ولي خنديد و گفتش با ادب:

«هرچه مي خواهي شما از من بخواه
خانه اي سازم برايت روي ماه؟

قصر مي خواهي بسازم با طلا؟
کفش هايت را دهم هرشب جلا؟

سکه هاي ناب مي خواهي عزيز؟!
کلِ هفته، خواب مي خواهي عزيز؟!

دوست‌داري خوشگل و زيبا شوي؟
يا شوي شاعر، سرايي مثنوي؟»

گفتمش: «هرچه بخواهم مي دهي؟»
گفت: «معلوم است خيلي ابلهي!

من که گفتم هرچه مي خواهي بخواه
برج مي خواهي بسازم روي ماه؟»

گفتمش: « کاري بکن با اين نيت
واحد* شهري شود کم جمعيت!

يا که در باران خيابان هاي شهر
بعد ازاين ديگر نباشد مثل نهر!»

غول بيچاره کمي ترسيد و گفت:
«هرچه گفتم بود کلاً حرف مفت!

آرزوهايت دل ما را شکست
آنچه مي خواهيد غيرممکن است

بنده گفتم هرچه خواهي مي دهم
حال فهميدم که خيلي ابلهم!»

آمدم با دست خالي در اتاق
غول هم برگشت فوري در چراغ
اميرحسين خوش حال
* واحد= اتوبوس

نظرات بینندگان

ارسال نظر