صفحه نخست >> اجتماعی تعداد نظرات: 0

پدر و مادر را به اينجا نبريد!

سخت است از سپيده صبح تا غروب آفتاب جايي بماني که به آن تعلق نداري و روزها را همچون يک زنداني روي چوب خط نشانه بگذاري، بي‌هيچ اميدي به آينده فقط منتظر بماني تا روزي چوب خط پر شود.

کد خبر: 1736

سخت است از سپيده صبح تا غروب آفتاب جايي بماني که به آن تعلق نداري و روزها را همچون يک زنداني روي چوب خط نشانه بگذاري، بي‌هيچ اميدي به آينده فقط منتظر بماني تا روزي چوب خط پر شود.
نشسته‌اند. چاره‌اي جز نشستن ندارند. دورهم حلقه زده‌اند و خاطرات تلخ و شيرين گذشته را براي يکديگر روايت مي‌کنند. دسته‌اي هم چشم انتظار آشنايي هستند تا همکلام شوند و براي لحظاتي غم دوري را فراموش کنند.
سخت است از سپيده صبح تا غروب آفتاب جايي بماني که به آن تعلق نداري و روزها را همچون يک زنداني روي چوب خط نشانه بگذاري، بي‌هيچ اميدي به آينده فقط منتظر بماني تا روزي چوب خط پر شود.
«حاج رضا» جزو همان کساني است که روزگار پيري و آرامشش را نه خودخواسته در سرايي خاموش با دلي غمگين به اميد مرگ، روزها را يک به يک سپري مي‌کند. گاه حرف مي‌زند و گاه نمي‌تواند بغضش را که چنگ به گلويش انداخته تحمل کند. گريه مي‌کند و اشک‌هايش روي گونه‌هاي چروک و چين خورده‌اش همچون سيلابي در شيارهاي کوهستاني فرتوت سرازير مي‌شود. به دنبال همدمي مي‌گردد تا دقايقي با او فقط حرف بزند و از بي‌رحمي‌هايي که به او شده تعريف کند.
قديمي‌ها مي‌گفتند براي بيدار شدن وجدان بايد سري به قبرستان بزني، به خود بيايي و با اين تلنگر بداني که روزي مرگ در خانه تو را هم خواهد زد. چرا قبرستان؟ چرا سري به سرايي که سالمندانش روزي جوان بوده‌اند نزنيم؟
مدت‌ها بود از کنارش مي‌گذشتم و تنها به ساختمانش نگاهم مي‌افتاد نه براي جست‌و‌جو کردن بلکه نگاهي بي‌معنا و سرد. نمي‌خواستم يا نمي‌شد ذهنم را درگير کنم. اما دست روزگار هلم داد به جايي که هيچگاه فکرش را نمي‌کردم. سراي سالمندان آذرشهر در آذربايجان شرقي!
براي گزارش نيامده‌ام براي رساندن امانتي آمده‌ام. حدس مي‌زنم کارم ۱۰يا۱۵ دقيقه‌اي بيشتر طول نکشد. هوا سرد است ولي آفتابي. پيرمردي آن سوي در بزرگ آهنين که بي‌شباهت به در سلول زندان نيست و دولنگه‌اش به هم زنجير شده‌اند ايستاده و به من نگاه مي‌کند، خيره شده انگار چيزي مي‌خواهد بگويد اما فقط نگاه مي‌کند، فقط نگاه. از محوطه‌اي که چند پيرمرد عصا به دست در حال قدم زدن هستند به داخل ساختمان سه طبقه مي‌روم.
در باز مي‌شود چشم‌ها به من خيره است، عده‌اي نشسته‌اند، چند نفري روي صندلي به ديوار تکيه زده‌اند و برخي هم روي تخت‌هايشان خوابيده‌اند؛ از ميان‌شان عبور مي‌کنم پيرمردي که پايش را روي پايش انداخته، نگاهم مي‌کند. نگاهم به نگاهش گره مي‌خورد، با نگاهش همراهي‌ام مي‌کند، بدرقه‌ام مي‌کند. هنوز چند قدمي دور نشده‌ام که با زبان آذري صدايم مي‌کند«حسين، حسين. بالا سن سن؟» (حسين، حسين پسرم تويي؟) برمي‌گردم و مي‌گويم پدرجان من حسين نيستم اگرکاري‌داري بگو برايت انجام بدهم؟


اشک در چشمانش حلقه مي‌زند: «تو را با پسرم اشتباه گرفتم، پسرم حسين شباهت زيادي به تو دارد خيلي وقت است منتظرم به ملاقاتم بيايد يک لحظه فکر کردم حسينم آمده! پسرم را چند هفته‌اي است نديده‌ام دلم براي او و بچه‌هايش خيلي تنگ شده است.» با گوشه آستينش اشک هايش را پاک مي‌کند. دلداريش مي‌دهم که حسين خواهد آمد و نوه‌هايش را خواهد ديد. سعي مي‌کنم با حرف‌هاي اميد بخش کمي او را اميدوار کنم. چه مي‌دانم حسين مي‌آيد يا نه؟
مي‌روم تا امانتي را به يکي از مددکاران که آن طرف ايستاده برسانم. پيرمردها سکوت کرده‌اند و دستشان را روي عصا و چانه را روي دست‌هايشان گذاشته‌اند. پيرمردي روبه‌رويم نشسته و سرش را تکان مي‌دهد و به ترکي مي‌گويد: «از خدا مي‌خواهم نفسم را ببرد و از اين زندگي نکبت بار راحت شوم.»
- از کجا آمده‌اي پدرجان؟
- تبريز
چند وقت است اينجايي؟
- ۵ ماهي مي‌شود.
- خودت اينجا آمدي يا بچه‌ها...؟
- پسرم ودامادهايم به بهانه اينکه مي‌خواهيم برويم زيارت. وقتي به خودم آمدم هر دوي‌شان رفته بودند.
- اينجا اذيت مي‌شوي؟
- نه پسرم. اينجا بگي نگي خوب است ولي هيچ جا خانه خودم نمي‌شود دلم براي خانه و زندگي‌ام، بچه‌ها و نوه‌هام، حتي همسايه‌ها تنگ شده... بغضش مي‌ترکد مثل بچه‌اي که پدر و مادرش را گم کرده است.
کمي که آرام مي‌شود سفره دلش را بدون اينکه سؤال ديگري بپرسم باز مي‌کند: «فلان منطقه را مي‌شناسي؟ آنجا ملک دارم، خانه‌ام هم خيلي بزرگ است. يک پسر و ۳دختر دارم. همسرم چند سال پيش از دنيا رفت. پير شده بودم و نمي‌توانستم خانه و زندگي‌ام را اداره کنم. ديگر حساب دو دوتا چهارتايم از دستم مي‌رفت. همه مال و اموالم را بخشيدم به بچه‌هايم که‌اي کاش نمي‌کردم وگرنه اينجا نبودم.»


«پسرم گفت مي‌خواهيم برويم زيارت امام رضا(ع) خوشحال بودم. خيلي وقتي مي‌شد نرفته بودم پابوس آقا. ساکم را جمع و جور کردم، دامادهايم هم آمدند. چند ساعتي در راه بوديم خوابم برد، بيدار که شدم جلوي سراي سالمندان بوديم به زور مرا اينجا نگه داشتند، پسرم گفت اين وضعيت چند هفته‌اي بيشتر طول نمي‌کشد و مي‌خواهد برايم آپارتمان کوچکي بخرد. مي‌دانستم دروغ مي‌گويد ولي چاره‌اي جز اعتماد نداشتم. چند هفته که هيچ چند ماه است اينجايم.»
هنوزمشغول صحبتيم. پيرمردي تلفن همراه به دست را مي‌بينم که با کسي حرف مي‌زند، روبه‌روي‌مان ايستاده، دستپاچه است، به حدي که دستانش مي‌لرزد مدام مي‌گويد: «دخترم مواظب خودت باش، مواظب باش، به من فکر نکن اصلاً وقتي از اتاق عمل بيرون آمدي به من زنگ بزن...» حرف مي‌زند تند تند و با مکثي نه کوتاه بغض مي‌کند و چشمانش پر از اشک مي‌شود.
حالا تلفنش تمام شده ولي دلواپسي‌اش نه! قدم‌هاي رعشه‌وار برمي‌دارد و راهش را کج مي‌کند سمت اتاقي که روبه‌روي ماست. با گريه‌هايي که شانه‌اش را به لرزه درآورده به دوستش که روي سجاده نشسته و در حال ذکر گفتن است مي‌گويد: «کربلايي، دخترم را به اتاق عمل برده‌اند دعايش کن تا چيزيش نشود و سالم برگردد به خانه‌اش.»کربلايي هم جواب مي‌دهد: «همان دخترت که تو را به اينجا آورد؟»
پيرمرد سکوت مي‌کند و سر به زير مي‌اندازد و درحالي که از اتاق بيرون مي‌رود: «اولاد است ديگر!تو دعايش کن.»
عرق سرد روي پيشاني‌ام را پاک مي‌کنم و سرپا مي‌شوم و قدمي مي‌زنم، جلوي در پيرمردي با لباس فرم آبي و کلاه قهوه‌اي صدايم مي‌کند، عصايش را به زور در هوا مي‌چرخاند و اشاره مي‌کند بروم کنارش. همان تخت چوبي بزرگي که جلوي در ورودي است.
- اينجا چه مي‌کني پسرم؟نکند آمدي به پدرت سر بزني؟
- نه امانتي آورده بودم.
- پدرت زنده است؟
- نه به رحمت خدا رفته.
- خدابيامرزد مادرت چطور؟
- خدا را شکر سايه‌اش بالاي سرمان است.
- تو را به خدا يک روز از خانه بيرونش نيندازيد و به خانه سالمندان نبريدش؟
- لبخندي مي‌زنم و مي‌گويم نه هيچ وقت چنين کاري نمي‌کنيم.
شروع مي‌کند به حرف زدن انگار اينجا همه دلشان بدجور پر است و دو گوش و دو چشم مي‌خواهند تا به چشم‌هايشان زل بزنند و درد و دل‌شان را گوش کنند: «سربازي پسر نامردم را زمان شاه ۱۰۰تومان خريدم، راستي چند ساله هستي؟سن تو قد مي‌دهد به زمان شاه؟ اين پول آن زمان خيلي بود. هنوز انقلاب نشده بود که مي‌خواستم دستي برايش بالا بزنم. ديگر نوبت زن گرفتنش بود ولي بايد کسب و کاري برايش مهيا مي‌کردم، رفتم خيابان تربيت تبريز، آنجا را که مي‌شناسي؟مغازه‌اي خريدم و بعدش هم عروسي و... حالا که پير شده‌ام به جاي اينکه پسرم عصاي دستم شود، شده بلاي جانم، خيلي نامرد است نامرد!»
- دخترانت اينجا مي‌آيند؟
-گه گدار، از آنها که نمي‌توانم انتظاري داشته باشم بالاخره خودشان جيره خوار شوهرانشان هستند و نمي‌شود ايرادي گرفت.
- اينجا روزها را چطور مي‌گذراني؟
- هر روز مثل ديروز. صبح براي نماز بيدار مي‌شويم، بيدارم تا صبحانه، بعد از آن هم کاري ندارم، نه پارک سرکوچه‌اي نه همسايه‌اي که گپي بزنم، مي خوابم تا ساعت ۱۲-۱۱ بعد سالن را متر مي‌کنم. گاهي با پيرمردهاي ديگر ياد گذشته‌ها مي‌کنيم، نماز، ناهار، شام گاهي تلويزيون، خسته‌کننده شده به‌خدا. اعصاب هم ديگر ندارم. دوست دارم همين امروز بميرم و خلاص شوم... سيگار داري؟
زمان ناهار است، کم کم پيرمردها گرم مي‌شوند و تکاني مي‌خورند، آنهايي که توان راه رفتن ندارند روي تخت‌هايشان نشسته‌اند و آنهايي که دست و پاي سالمي دارند مي‌روند و کمک مي‌کنند زير بغل بقيه را مي‌گيرند و به سوي ميزهاي غذاخوري مي‌برند. مي‌شود ديد که اينجا همه به هم کمک مي‌کنند به هم اميد مي‌دهند و ناراحتي هريک غم مي‌شود و پخش مي‌شود در اتاق‌ها.
مي‌روم و خودم را جاي تک تک اين آدم‌ها مي‌گذارم. آدم‌هايي که روزي جوان بودند براي خودشان کسي بودند، احترامي، برو بيايي، شهرتي، سلام و عليکي ولي حالا چه؟چرا اينجايند؟چه اتفاقي افتاده؟سؤال‌هايم بي‌جوابند شايد.
حاج رضا هم مي‌رود براي ناهار، با لهجه شيرين آذري‌اش تعارف مي‌کند بيا پسرم نمک ندارد. خداحافظي مي‌کنم، دستي به شانه‌هايم مي‌کوبد: «پدر و مادر ۱۰۰تا بچه را بزرگ مي‌کنند ولي ۱۰۰تا بچه نمي‌توانند از پدر و مادرشان مراقبت کنند. به امان خدا»

ايران/

نظرات بینندگان

ارسال نظر