صفحه نخست >> فرهنگی تعداد نظرات: 0

مجيد انتظامي : دغدغه هنر متعهد و اصيل بيشتر يک شعار تکراري نزد مسئولان است

يک تماس ساده… دولت حاکم گرچه مدعي است که نگاه ويژه‌اي به موسيقي فاخر و پيشکسوتان هنري دارد، اما به نظر مي‌رسد دغدغه هنر متعهد و اصيل بيش‌تر يک شعار تکراري نزد مسئولان است… من که هيچ نگاه ويژه‌اي نديده‌ام، بلکه برعکس آن را ديده‌ام. براي کاري يک‌‌سال و نيم است که به اداره‌اي مي‌روم، در‌ حالي‌‌که همه کساني که پايين‌تر از من بوده‌اند، کارشان را انجام داده‌اند. حالا که نوبت من شده، کار درگير پيچ و خم اداري شده است. با اين‌که تازه مرا مي‌شناسند، با اين همه يک‌سال و نيم است که دنبال اين کار هستم و هنوز به هيچ نتيجه‌اي نرسيده و اصلاً رهايش کرده‌ام. توقع هم ندارم که مسئولين نگاه ويژه‌اي داشته باشند. مشکلات اقتصادي و گرفتاري‌هاي کشور را مي‌فهمم و واقعاً توقعي ندارم، اما اين‌که بي‌دليل و از روي حسادت‌ها و دشمني‌ها انگ‌هاي مختلف مي‌زنند، اذيت مي‌شوم. از تيم جديد دولت يک‌نفر هم سراغ ما نيامده‌ است و ما نديده‌ايم که از پيشکسوت‌ها تقدير شود. اصلاً فکر نمي‌کنند که اين فرد مال اين مملکت است، براي اعتلاي فرهنگ اين کشور تلاش کرده و از هيچ کاري دريغ نداشته ‌است. من خودم هميشه بي‌حاشيه و گوشه‌گير بوده‌ام. هميشه هم فشارها را در خودم نگه داشته‌ و توقعي هم نداشته‌ام، ولي بالاخره همين مسئولان يک تماس ساده که مي‌توانند بگيرند. شرايط طوري شده که گاهي دلم مي‌خواهد گوشه‌اي بنشينم و با همان مداد و پاک کن شروع به نوشتن ‌کنم و به موسيقي گوش ‌بدهم. بعد از شدت گرسنگي به خودم مي‌آيم و مي‌بينم چند ساعت گذشته است.

کد خبر: 8130

شفاف/ متن پيش رو در شفاف منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست.
-----------------------------------------------------
من هم مي‌توانم با تغيير کارم که ساده‌تر هم هست، درآمد بسيار بيش‌تري پيدا کنم و با پرکردن يک سي دي براي خوانندگان چند برابر درآمد الان را بگيرم، اما تخصص من چيز ديگري است. نمي‌توانم موسيقي روزمره کار کنم. دوست دارم موسيقي‌اي کار کنم که هميشه محل مراجعه و برگي از تاريخ ملي ما باشد. اما من کارهايم را با عشق انجام مي‌دهم و به آن‌ها معتقدم. سمفوني‌هايي مانند «ايثار»، «مقاومت»، «انقلاب» و... کارهاي روزمره نيستند، برگ‌هايي از تاريخ اين کشورند.

"مجيد انتظامي” موسيقي‌دان پيشکسوت از نسل آهنگسازان متعهد و پيشرويي به شمار مي‌رود که اکنون نيم قرن فعاليت حرفه‌اي را در کارنامه هنري خود دارد. او در اين گفت‌وگوي انتقادي که با اعتراض او به متوليان فرهنگي کشور همراه شده، صداي همه چهره‌هايي است که در اين سال‌ها و ماه‌ها از ذائقه‌هاي مبتذل و سليقه‌هاي سطحي به ستوه آمده‌اند. انتظامي از نگاهي انتقادي، جريان‌هاي اصلي در موسيقي معاصر را واکاوي مي‌کند و هم‌چنين به ريشه‌شناسيِ فرآيندي مي‌پردازد که به توليد ابتذال هنري و سطحي‌نگري فرهنگي مي‌انجامد.

او ۱۸ اسفند ۱۳۲۶ در تهران به ‌دنيا آمد و پس از دريافت ديپلم هنر در «کنسرواتوار تهران» در دانشگاه مشغول به تحصيل شد. انتظامي زير نظر «آنتوان کاتلوس» ساز بادي چوبي «ابوا» را آموخت. سلفژ، تئوري و هارموني را نزد «ثمين باغچه‌بان» و «مصطفي کمال‌پورتراب» آموزش ديد و اولين نت موسيقي را به کمک پورتراب نوشت. پس از آن به آلمان سفر کرد و در دانشگاه «برلين» نزد افرادي چون «کارل اشتاين»، تحصيلات موسيقي خود را ادامه داد و با ارکسترهايي ‌چون «ارکستر سمفونيک برلين» و «ارکستر فيلارمونيک» آلمان همکاري کرد. انتظامي در شهرهاي برلين آلمان و «ليون» فرانسه به عنوان سوليست روي صحنه رفت. در سال ۱۳۵۳ در «ارکستر سمفونيک تهران» به فعاليت پرداخت و تدريس در «دانشگاه تهران» و «هنرستان عالي موسيقي» را آغاز کرد. اولين تجربه پيوند موسيقي و تصوير با ساخت موسيقي فيلم کوتاه «زال و سيمرغ» در سال ۱۳۵۶ در کارنامه هنري او شکل گرفت و پس از آن در فيلم «سفر سنگ» با مسعود کيميايي همکاري کرد.

انتظامي بيش از ۱۰۰ موسيقي فيلم و نزديک به ۱۰ موسيقي صحنه‌اي نوشته که در اجراي تعدادي از آن‌ها به عنوان نوازنده حضور داشته است. او پس از انقلاب براي فيلم کوتاه «زال و سيمرغ» (اکبر صادقي) موسيقي ساخت و قسمتي از اين موسيقي براي تيتراژ کارتون «مارکوپولو» و بخشي ديگر براي تيتراژ «بچه‌هاي مدرسه آلپ» استفاده شد که هردو تا مدت‌ها در ميان مردم زمزمه مي‌شدند. در بحبوحه جنگ تحميلي، انتظامي موسيقي فيلم‌هايي نظير «سناتور» (۱۳۶۲)، «گردباد» و «عقاب‌ها» (۱۳۶۴) را ساخت و کارش به فروش اين فيلم‌ها کمک فراواني ‌کرد. سمفوني‌هاي «ايثار»، «مقاومت»، «خرمشهر»، «اين فصل را با من بخوان»، «صلح» و… نيز از آثار فاخر و ماندگار او هستند.

سال ۱۳۷۱ زماني بود که انتظامي موسيقي فيلم «از کرخه تا راين» (ابراهيم حاتمي کيا) را ساخت؛ موسيقي‌اي که به اعتقاد بسياري از موسيقي‌دانان و مخاطبان پديده‌اي تکرارناپذير است. از آن پس موسيقي اين فيلم الگوي ساخت بسياري از آهنگ‌سازان جوان قرار گرفت و هر روز چيزي شبيه آن مي‌ساختند.

در سال‌هاي بعد هم انتظامي اگرچه بيش‌تر مايل بود تا وقتش را صرف ساخت موسيقي‌هاي صحنه‌اي و سمفونيک کند، اما به خاطر تقاضاهاي زياد براي ساخت فيلم، هم‌چنان به صورت جدي اين کار را ادامه ‌داد. در سال‌هاي ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۰ او در کنار ساخت موسيقي فيلم براي فيلم‌هاي «ضربه آخر»، «آرزوي بزرگ»، «راه افتخار»، «حمله به اچ ۳»، «آتش پنهان»، «بازمانده»، آثار ارزشمندي چون «روز واقعه»، «آژانس شيشه‌اي»، «اعتراض» و «دوئل» را پديدآورد. مجيد انتظامي ماجراي خواندني و شنيدني شکل‌گيري ايده و چگونگي ساخت موسيقي فيلم «روز واقعه» را در گفت‌وگوي خود با «عصر انديشه» بيان کرده است.

انتظامي گرچه به سبب آهنگ‌سازي فيلم «نورا» (ديپلم افتخار از ششمين جشن خانه سينما)، «ترن» (لوح زرين ششمين جشنواره فجر)، «باي‌سيکل ران» (سيمرغ بلورين از جشنواره هفتم)، «ناصرالدين شاه آکتور سينما» (تقدير از جشنواره دهم) و… جوايز بسياري را گرفته است، اما هم شخصيت هنري و هم آثار حرفه‌اي او جايگاهي در تاريخ هنر متعهد ايران دارد که وراي همه اين جايزه‌ها و تقديرها ماندگار است.

ويژگي اغلب آثار انتظامي اين است که چه مخاطب خاص و چه عام، هردو مي‌توانند نقش تفکر و عنصر انديشه و حکمتِ تعقل را در آثار او حس کنند و با آن به لايه‌هايي عميق‌تر از حيات فرهنگي انساني سفر کنند. انتظامي را مي‌توان مرد هنرمندي دانست که هيچ‌گاه پروايي از شنا بر خلاف جريان موجود نداشته است و ندارد.

«معجزه‌ غريبي در اين صدا هست که همه را به سکوت و تحسين وا مي‌دارد»

گويا علاقه شما به موسيقي از دورن نوجواني و از رهگذر آشنايي با صداي ويولن شکل گرفته‌است. مي‌خواهيم داستان عشق شما را به اين هنر بدانيم و اين‌که نخستين مواجهه شما با موسيقي به چه زماني برمي‌گردد؟
از شش هفت سالگي به موسيقي علاقه پيدا کردم. خاطرم هست اولين‌‌بار که سيم ويولن عمويم را کشيدم، صداي «دنگ» آن بند دلم را پاره کرد. همان‌‌جا به خود گفتم چه معجزه‌ غريبي در اين صدا هست که همه را به سکوت و تحسين وا مي‌دارد و از همان وقت بود که عاشق اين صدا شدم. پدرم دوست نداشت وارد سينما شوم و گفت مدرک ششم ابتدايي را که بگيرم، مرا به جايي مي‌فرستاد تا بتوانم موسيقي کار کنم. من هم اين کار را کردم و پدر مرا به هنرستان موسيقي برد.

يعني استاد عزت‌الله انتظامي با فعاليت سينمايي شما مخالف بود، اما با کار موسيقي مشکلي نداشتند؟
بله؛ ايشان بيش‌تر تلاش مي‌کرد که وارد حرفه تئاتر و سينما نشوم. حتي وقتي دخترم هم مي‌خواست بازيگري را انتخاب کند، به او گفت فراموشش کن. البته دخترم منشي صحنه شد و در کارش هم بسيار موفق بود، ولي من و پدر هر دو موسيقي را دوست داشتيم و ايشان هميشه در اين زمينه مشوقم بود.

بدين ترتيب شما وارد هنرستان موسيقي شديد؟
براي ورود به هنرستان موسيقي امتحان‌ مي‌گرفتند و چندين استاد تشخيص مي‌دادند که بهتر است هر متقاضي‌اي‌ چه سازي را انتخاب کند. به يکي ني و به ديگري فلوت را پيشنهاد مي‌دادند، اما هيچ‌يک از آن‌ها مرا تحويل نگرفتند! در کودکي خيلي بازيگوش بودم و بعضي از اعضاي خانواده مي‌گفتند تو به ‌درد هيچ کاري نمي‌خوري. در آنجا هم فکر کردم لابد به درد هيچ کاري نمي‌خورم، تا اين‌که يکي از استادان اتريشي مرا که ديد، با لبخند گفت: «اين پسر به درد نواختن «ابوا» مي‌خورد.» من با اين‌که اصلاً اين ساز را نمي‌شناختم، اما از اين‌که به درد کاري خورده بودم، خيلي خوشحال شدم. در سال‌هاي کودکي و نوجواني، مسير خانه تا هنرستان را با خوشحالي در کوچه پس‌کوچه‌ها مي‌دويدم و مدام صداهايي را زمزمه مي‌کردم: بُم‌ بُم بُم. بعدها همان‌ها به آهنگ و موسيقي تبديل شدند.

به کسب درآمد از راه موسيقي نيز فکر مي‌کرديد؟
خانواده ما از قشر مرفه جامعه نبود و دغدغه‌هاي مالي زيادي داشتيم. من در هنرستان سازي را که چندان هم سالم نبود، عاريه گرفتم، ولي با پشتکاري که داشتم، حدود شش ماه بعد به عضويت ارکستر سمفونيک درآمدم. پدر خيلي تشويقم مي‌کردند. اولين حقوقم را هم هنوز به ياد دارم که ۲۰۰ تومان و به نسبت رقم خوبي بود. در سال‌هاي کودکي و نوجواني به خاطر اين‌که صداي ساز همسايه‌ها را اذيت نکند، ساعت‌ها داخل کمد مي‌رفتم و در را مي‌بستم و ساز مي‌زدم. حالا مي‌فهمم تنها عاشق بودن است که تحمل اين سختي‌ها را امکان‌پذير مي‌کند.

پس از اين‌که دوره هنرستان موسيقي را سپري کرديد، ظاهراً براي درمان به آلمان رفتيد، ولي ماندگار شديد و تحصيل در موسيقي را ادامه داديد. به نظر مي‌رسد آن دوره يکي از سخت‌ترين دوران زندگي شما به‌شمار مي‌رود؟
سال ۱۹۶۹ وقتي ديپلم هنرستان گرفتم براي درمان بيماري کليوي‌ام به آلمان رفتم. موقع برگشتن، صحبت‌هاي پدر يکي از دلايلي بود که باعث شد آنجا بمانم و در رشته موسيقي ادامه تحصيل بدهم. من نامه‌هاي پدرم را هنوز دارم. يک‌بار به او گفتم از اينجا خسته شده‌ام و زندگي سخت است. غربت کلافه‌ام کرده و نمي‌توانم پيشرفت کنم، اما ايشان به من گفت آدم تا به کوه و کمر نخورد آدم نمي‌‌شود و اين جمله هميشه در ذهنم ماند. در خارج خيلي احساس غربت مي‌کردم. بيمار بودم و براي امرار معاش هم بايد کارهاي سخت دانشجويي انجام مي‌دادم. من هم مثل بسياري از دانشجويان ايراني خارج از کشور زندگي سختي داشتم و هر قدر هم کار مي‌کردم، فقط کفاف تحصيل و گذران حداقل زندگي را مي‌داد، اما سختي‌ها باعث شدند روي پاي خود ايستادن را بياموزم و جدي‌تر و متمرکزتر به سوي هدف حرکت کنم.در آن ايام يکي از دلخوشي‌هايم اين بود که ظهر يا شب هر طور که بود خودم را به خانه مي‌رساندم و به اذان مرحوم موذن‌زاده گوش مي‌دادم‌ و بي‌اختيار حس مي‌کردم در ايران هستم.

پدر شما در آن هنگام يکي از ستاره‌هاي سينما بود و به نظر نمي‌رسد خانواده شما دغدغه‌هاي مالي زيادي داشته باشد…
خير اين‌طور نبود. پدرم در آن زمان کارمند وزارت فرهنگ بود و حقوق کارمندي مي‌گرفت؛ در هر فيلمي هم بازي نمي‌کرد. گزيده کار بود و فقط فيلم‌هايي را انتخاب مي‌کرد که ارزش هنري داشته باشد. دستمزدش هم براي اين فيلم‌ها خيلي معمولي بود. از آن طرف سه فرزند دانشجو داشت که بايد هزينه آن‌ها را هم مي‌داد، با اين احوال گاهي هم براي من پول مي‌فرستاد که البته کفاف حداقل‌هاي زندگي در آنجا را هم نمي‌کرد و من بايد کار و با قناعت زندگي مي‌کردم. شش هفت سالي را که آنجا بودم خيلي به من سخت گذشت و پس از اين‌که به ايران برگشتم، انقلاب شد.

پس از اين‌که به ايران آمديد، کوشش بسياري براي احياء موسيقي سمفونيک داشتيد و اين تکاپوها مصادف با جنگ تحميلي شد. در آن فضا بيش‌تر به دنبال چه نوع سليقه موسيقيايي بوديد؟
بعد از انقلاب همه افراد خارجي ارکستر سمفونيک که حدود ۸۰ نفر بودند، رفتند و فقط ۱۵ نفر ماندند. با اين افراد در خيابان‌ها، جبهه و هر جا که لازم بود موسيقي و کنسرت برگزار مي‌کرديم تا هم چراغ سمفوني را روشن نگاه داريم و هم به سهم خود با ابزاري که در اختيار داشتيم، در کاهش مشکلات روحي مردممان بکوشيم. نتيجه اين تلاش منجر به تشکيل يک ارکستر بزرگ شد. متاسفانه بعدها به علت نبود بودجه، غلط بودن مديريت‌ها و مهجور واقع شدن موسيقي و… اين ارکسترها تعطيل شدند. اکنون هم وقتي مي‌خواهند کنسرت برگزار کنند، چند نوازنده را دعوت مي‌کنند و مبلغي را به آن‌ها مي‌دهند و دوباره ارکستر تعطيل مي‌شود. اين وضعيت شايسته کشوري که ادعاي فرهنگ و هنر دارد و مي‌خواهد فرهنگ خود را صادر کند، نيست. مسئولين هنري، مسئول حفظ و حراست هنرها هستند، اما متاسفانه به علل گوناگون نتوانسته‌اند آن‌گونه که بايد نقش خود را به‌درستي ايفا کنند.

در برابر هنرمنداني مانند شما که پس از انقلاب از خارج به کشور بازگشتند و از هنر خود براي انقلاب و دفاع مقدس مايه گذاشتند، هنرمنداني نيز هستند که چشم بر اين رويدادها بستند و حتي عده‌اي گفتند که جنگ براي ما نامفهوم بود…
همه کارهاي من به‌نوعي به دفاع مقدس مربوط مي‌شوند، زيرا اين زمينه، علاقه شخصي‌ام من بوده است. ما به کسي حمله نکرديم و آن‌ها بودند که مي‌خواستند مملکت ما را اشغال‌کنند. اگر همين حالا هم به کشور حمله شود، من اولين نفري هستم که اسلحه دست مي‌گيرم و به جبهه مي‌روم. من مي‌گويم انسان حتي اگر به چيزي هم اعتقاد نداشته باشد، وطن، خانه و کاشانه خود را که بايد حفظ کند. بله؛ عده‌اي مي‌گويند جنگ نامفهوم بود! من متوجه نمي‌شوم نامفهوم بودن اين دفاع در کجاست؟ در هر کشوري وقتي مردم احساس خطر کنند، راهي جبهه‌‌ها مي‌شوند.

«من مادامي که بتوانم کاري براي شهدا انجام دهم، کوتاهي نخواهم کرد»

چگونه موسيقي و جنگ را به يکديگر آميختيد؟ در واقع، گونه‌اي به نام «موسيقيِ» جنگ شامل چه عناصر و متکي به چه تکنيکي بود؟
آن زمان ما يک گروه سازهاي بادي تشکيل داده بوديم و با آن به جبهه مي‌رفتيم و مارش‌هاي نظامي را مي‌نواختيم. البته براي اين‌که جنگ را حس کنيد، ضرورتاً نبايد به جبهه مي‌رفتيد، بلکه کساني هم ‌که در شهرها بودند، جنگ را با پوست و استخوانشان حس مي‌کردند. وقتي هوايپما بالاي سر ما مي‌آمد همان حس ‌و ‌حال حضور در جبهه جنگ را پيدا مي‌کرديم. پسر من که در آن دوران به دنيا آمد، به ‌خاطر بمباران‌هاي مکرر مشکل عصبي پيدا کرد. من و خانواده‌ام همراه با مردم و با گوشت و پوستمان اين جنگ را حس کرديم. حالا هم اعتقاد دارم هر کسي بايد حتي شده يک قدم براي مملکت خود بردارد. آرامش امروز ما ثمره تلاش آن رزمندگان است و من همواره با کارم از آن‌ها قدرداني کردم و تمام قطعاتي که ساخته‌ام در ارتباط با شهدا يا دفاع مقدس است. به اين دليل به من انگ‌ها زده‌اند و هم‌چنان خواهند زد، ولي من مادامي که بتوانم کاري براي شهدا انجام دهم، کوتاهي نخواهم کرد.

چون براي دفاع مقدس کار کرده‌ايد به شما انگ مي‌زنند؟
بله؛ البته هر انگي هم که در اين زمينه به ‌من بزنند، برايم مهم نيست.

امروزه سطح کيفي «موسيقي فيلم» در ايران تنزل فاحشي يافته است و از سوي ديگر گرايش‌هاي جديدي ميان فيلم‌سازان کشورمان پديد آمده که آنان را به سوي استفاده از آهنگ‌سازان خارجي سوق داده است. دليل چنين وضعيتي چيست؟
استفاده از سينتي سايزرها هزينه‌ را بسيار پايين مي‌آورد، اما موسيقي زنده هزينه‌هاي زيادي را مي‌طلبد. من وقتي کار مي‌کنم سعي مي‌کنم از بهترين نوازنده‌ها استفاده ‌کنم، به‌همين دليل هزينه کار بالا مي‌رود. وقتي دستم باز است از نوازنده درجه يک استفاده مي‌کنم و البته هزينه بيش‌تري را بايد به او پرداخت کنم. از سوي ديگر، شايد افرادي که فيلم‌هاي بزرگ با هزينه زياد مي‌سازند، فکر مي‌کنند خارجي‌ها به علت اين‌که فيلم‌هاي بزرگ بيش‌تري کار کرده‌اند و در فستيوال‌ها چندين بار برنده شده‌اند، بهتر موضوعات ديني ما را حس مي‌کنند که نمونه بارز آن فيلم «محمد رسول‌الله» بود. البته اين هم نظري است، اما در ايران براي موسيقي فيلم‌هاي مذهبي تلاش زيادي شده است.

وقتي ساخت موسيقي يک فيلم مذهبي در اختيار آهنگ‌ساز خارجي قرار مي‌گيرد که فرهنگ شرق يا سنت ديني با روح او عجين نشده، آيا مي‌توان انتظار خلق يک موسيقي اصيل را داشت؟
درست است؛ من هم بر اين باور هستم و فکر مي‌کنم. مثلاً يک موسيقي‌دان خارجي متوجه نمي‌شود که معني غذاي نذري روز عاشورا چيست. حتي ممکن است سينه‌زني را يک نوع بربريت ‌بداند و بنابراين براي ساخت موسيقي فيلم‌هاي مذهبي ايراني مناسب نيست. در صورتي که اين امور در خون و پوست ما هستند و ما از ريتم زنجيززني و سينه‌زني، موسيقي‌ مذهبي مي‌سازيم. مانند کاري که من در «روز واقعه» با ظرف‌ و سنگ و وسايل ساده و معمولي انجام دادم. اين فرم نوعي از موسيقي و نزديک به زندگي مردم آن دوران بود. يک آهنگ‌ساز خارجي اين مفاهيم را لمس نمي‌کند. ممکن است موسيقي خوبي هم بسازد، ولي بدون شک، حس و حالي که يک ايراني به موسيقي مذهبي مي‌دهد، فرد خارجي نمي‌دهد. البته آن‌ها مزيت‌هاي مثبت زيادي هم دارند. کارشان را با ارکستر بزرگ ضبط مي‌کنند و همه صداها با هم ضبط ‌شوند. مثل ايران نيست که صداها تک تک ضبط مي‌شوند و نوازنده ‌نداند که اين موسيقي قرار است براي چه فيلمي و با چه احساسي ساخته شود. طبيعتاً وقتي موسيقي در استوديو درجه يک ضبط مي‌شود کيفيت بهتري دارد.

شايد کيفيت تکنيکال بهتري داشته باشد، اما روح فرهنگ ديني هم در آن جاري است؟
نه، از فرهنگ ما دور است، به‌خصوص که ما جوانان مستعد زيادي داريم و پيشکسوت‌هايمان هم پس از انقلاب به اندازه کافي براي فيلم‌هاي متعددي موسيقي نوشتند و تجربه کسب کردند.

به موسيقي «روز واقعه» اشاره کرديد؛ موسيقي‌اي که روح انسان را به «عاشورا» مي‌برد و به جاي آن‌که از امکانات فوق پيشرفته استوديوهاي بزرگ دنيا بهره بگيريد، از سنگ و چوب و قابلمه استفاده کرديد. اين موسيقي اصيل در ابتداي دهه ۱۳۷۰ چگونه خلق شد؟

«روز واقعه» را در ابتدا به‌ عنوان يک راف‌کات خام براي يک سريال به من دادند. من هم موسيقي را براي سريال نوشتم و سعي کردم که موسيقي به آن دوران نزديک باشد. به ‌همين دليل هم از سنگ و چوب و قابلمه و وسايل ساده‌ براي ساخت موسيقي «روز واقعه» استفاده کردم. روز پيش از ضبط به کوه رفتم و يک گوني سنگ جمع کردم. روزي که براي ضبط به استوديو رفته بوديم، مسئول آنجا وقتي اين گوني را ديد گفت اين آت و آشغال‌ها چيست که دستت گرفته‌اي؟ وقتي گفتم قرار است موسيقي فيلم را اينبار با اين سنگ‌ها ضبط کنيم، خيلي تعجب کرد. يادم هست بعد از ضبط تعداد زيادي از آن سنگ‌ها خرد شده ‌بودند. اغلب قابلمه‌ها هم آن‌قدر با سنگ رويشان کوبيده بوديم که قر شده بودند. خلاصه اغلب آن وسايل از بين رفتند و داخل استوديو هم پر از سنگريزه و خاک و چوب شد! موسيقي به اين صورت ضبط شد، اما بعد گفتند اين کار قرار است فقط يک فيلم سينمايي باشد. آن وقت‌ها هم مثل حالا نبود که با دستگاه‌‌هاي کامپيوتري بشود کوتاه و بلندش کرد. بايد قيچي مي‌زديم. بالاخره با وسواس و سختي زياد اين‌کار را انجام داديم و الحمدالله اين برش‌ها با فيلم هماهنگ شدند. وقتي تازه «روز واقعه» تمام شده‌ بود مرحوم «علي حاتمي» براي ديدن فيلم در سينما کنارم نشسته ‌بود . بعد از اتمام فيلم به من گفت : «اين اولين موسيقي فيلم به معناي واقعي بود که شنيدم.» اينقدر اثر گذار بود.

شما موسيقي برخي از فيلم‌هايي را که از قضا در شرايط جنگ و بمباران ساختيد، هنوز ماندگارند، مانند موسيقي فيلم «گذرگاه». چرا ديگر چنين آثاري ساخته نمي‌شوند يا انگشت‌شمارند و جاي آن‌ها را موسيقي‌هاي سطحي و نازل گرفته است؟ آن کارها را در چه شرايطي ساختيد که در تاريخ موسيقي جاودانه شد؟
چند کار من در موشک باران ضبط شد. خانواده من در تهران نبودند و من به همراه پدرم در تهران کار مي‌کردم. پدر، سريال هزار دستان را کار مي‌کرد و من هم موسيقي فيلم‌ها را براي حوزه هنري مي‌ساختم. اين ماندگاري موسيقي به خود فيلم‌ها نيز بر مي‌گردد. فيلم‌هاي امروز سينماي ايران ديگر مثل گذشته نيستند. سوبسيد دولت برداشته شده است و فيلم‌هاي خانوادگي با پول تهيه‌کننده ساخته مي‌شود. آن‌ها هم سعي مي‌کنند از همه عوامل کم بگذارند و از ارزان‌ترين‌ها استفاده کنند. موسيقي هم حرفه گراني است. به‌همين دليل هم شايد بشود به تهيه‌کننده حق داد به سراغ فردي برود که با سينتي‌سايزر و سازهاي کامپيوتري کار مي‌کند، حتي اگر اثر ماندگاري هم نسازد. من تمام انرژي‌ام را براي ساخت يک اثر مي‌گذارم. حتي موقع ضبط هم همين‌طور است. مثلاً يک صدا را با پنج شش ساز مي‌گيرم تا کاري که به دلم مي‌نشيند ساخته شود. چند وقت پيش موسيقي يک فيلم را کار مي‌کردم و دوستي در استوديو پرسيد چرا اين همه ساز مي‌گذاري؟ با يک ساز بگير، اما واقعيت اين است که من نمي‌توانم اين کار را بکنم. من با کارهايم زندگي مي‌کنم. وقتي براي دل خودت کار مي‌کني نمي‌تواني از سر و ته آن بزني. کارهاي من پر از رنگ و حس و درد هستند. رنگ‌هايي که وظيفه خلق‌شان با سازهاي مختلف است. ما خود پر از درددل هستيم. اين هنجارها و ناهنجارهايي که روزمره با آن‌ها‌ درگيريم، حس‌ها را مي‌سازند.

در تحليل خود از شرايط موسيقي و موسيقي فيلم چند عامل از جمله عدم حمايت دولت و محدوديت‌هاي اقتصادي را برشمرديد. آيا اين شرايط در روند حرفه‌اي شما اثر گذار بود؛ بدين معني که آيا اين معضلات مالي سبب شد تا آثاري را که دوست داشتيد، نسازيد؟
بله، من و «ابراهيم حاتمي‌کيا» مدت‌ها با هم کار کرديم، اما فشارهاي اقتصادي امکان ادامه همکاري را از ما گرفت. ما چهار کار با هم انجام داديم. همان‌طور که آهنگ‌ساز در کارش از تنوع رنگ و افراد استفاده مي‌کند، هر کارگرداني هم مي‌تواند از عوامل مختلفي که تشخيص مي‌دهد در ساخت اثرش استفاده کند. در تمام سال‌هايي که با حاتمي‌کيا کار مي‌کردم، از همکاري با او و نقش داشتن در فيلم‌هايش لذت مي‌بردم. فيلم‌هاي او اغلب به موسيقي اجازه صحبت مي‌داد و براي من به‌ عنوان آهنگ‌ساز خيلي خوب بود که بتوانم روي اين فيلم‌ها کار کنم. گاهي درباره فيلمي که دوست دارم مي‌گويم کاش موسيقي‌اش را من مي‌ساختم و بستري را براي عظمت و شکوهي که در آن فيلم وجود دارد، مهيا مي‌کردم.

شما در انجام کار دقت و وسواس خاصي داريد. کاري را که مي‌توانيد با يک ساز انجام دهيد، با چهل ساز مي‌سازيد. اگر پس از اين همه زحمت، فيلم خوبي روي پرده نرود، چه حسي به‌ شما دست مي‌دهد؟
خيلي سخت است. اگر چه من اعتقاد دارم موسيقي فيلم به ‌تنهايي هم بايد تشخص داشته باشد، اما بالاخره آن‌چه لذت‌بخش است، هماهنگي بين موسيقي و فيلم است. وقتي فيلم خوب نشود، گويي اتفاق تلخي برايم افتاده است. موسيقي‌هايم مثل بچه‌هاي من هستند و اين اتفاق، يعني رفتن آن‌ها‌ به مسيري که درست نبوده و اين برايم آزاردهنده است. پدر هم همين ‌طور است. تمام ديالوگ‌ها را تغيير مي‌دهد. گاهي کاغذها و وسايل کار من و ايشان خط‌خطي مي‌شوند، چون فکر مي‌کنيم تغيير فلان نت از سوي من يا فلان ديالوگ از طرف پدر ممکن است به کار کمک کند. واقعيت اين است که ما هر دو عاشقانه کار مي‌کنيم.


«متاسفانه موسيقي ايران بعد از ۳ دهه پس از صرف انرژي و هزينه‌ زياد، به جاي شکوفايي به سمت ويراني است»

ما در عرصه موسيقي، همانند عرصه‌هايي مثل تئاتر سينما و…، با روندي رو به زوال روبه‌رو بوده‌ايم که نشان از يک آشفتگي هنري دارد. در اين آشفتگي که ما آن ‌را «تراژدي هنر معاصر» مي‌دانيم، عوامل مهمي به صورت زنجيره‌اي به هم پيوسته نقش داشته که آسيب‌شناسي و علل و دلايل آن مي‌تواند هم به دولت و هم به مردم کمک کند. به بازشناسي ريشه‌هاي اين وضع اسف‌بار بپردازيم. از نگاه شما اين روند رو به زوال چگونه شکل گرفت؟
پس از انقلاب بسياري از نهادها دوباره شکل گرفتند، ولي متاسفانه موسيقي ايران بعد از ۳ دهه پس از صرف انرژي و هزينه‌ زياد، به جاي شکوفايي به سمت ويراني است. در حال حاضر ما فقط يک هنرستان داريم و ارکستري هم وجود ندارد. در کشورهاي مترقي فرهنگ تعطيل نمي‌شود، ولي اينجا اولين چيزي که تعطيل مي‌شود فرهنگ است؛ مخصوصاً موسيقي.

اکنون هرکسي سعي مي‌کند توان خودش را به رخ ‌بکشد، ولي در سال‌هاي اول انقلاب با تمام گرفتاري‌ها و سختي‌ها، کارها درخشان‌تر بودند، چون همدلي زيادي وجود داشت. فيلم‌هاي کارگردان‌هاي مطرح را در سال‌هاي اول انقلاب با کارهاي جديدشان مقايسه کنيد و ببينيد که چقدر افت داشته‌اند؟ موسيقي هم همين‌‌‌طور است. آن روزها به علت نبود کامپيوتر، کساني که موسيقي کار مي‌کردند موزيسين بودند، چون موزيک فقط يک مداد، پاک کن و کاغذ مي‌خواهد، اکنون آن‌قدر همه ‌چيز کامپيوتري شده‌ که کاغذ نت پيدا نمي‌شود. با اين همه من هنوز مثل قديم کار مي‌کنم و کاغذ را مي‌دهم برايم چاپ کنند و دفتر نت درست مي‌کنم. شايد به همين دلايل ساده‌ است که برخي از کارهاي قديمي شور و حال و ماندگاري بيش‌تري دارند. حکايت موسيقي اصيل با کامپيوتري، حکايت فرش ماشيني و دستباف است. هر دو يک نقش و رنگ دارند، ولي وقتي روي آن‌ها مي‌خوابيد متوجه مي‌شويد کدام دستباف است و کدام ماشيني. فرش دستباف هر روز با ارزش‌تر مي‌شود و نقش‌هاي آن برجسته‌تر و خواناتر.


در اين ميان «موسيقي فيلم» چه وضعي دارد؟
موسيقي فيلم هنوز چندان از سوي سينماگران ما به رسميت شناخته نمي‌شود و آن را به عنوان يک عنصر تاثيرگذار روي فيلم آن چنان‌که بايد جدي نمي‌گيرند. در شرايطي که هنوز تکليف خود موسيقي هم روشن نشده، نمي‌توانيم به اين موضوع فکر کنيم که چرا «موسيقي فيلم» جدي گرفته نمي‌شود.

اين جدي نگرفتن موسيقي ناشي از چيست؟
ما هنوز در مواجهه با هر نوع موسيقي بلاتکليف هستيم. در ظرف ۳۰ سال گذشته کساني که دست اندرکار موسيقي هستند، انرژي زيادي را براي اثبات حقانيت موسيقي صرف کرده‌اند تا نشان دهند که موسيقي هم مانند هر هنر و پديده ديگر ابعادي دارد که مي‌تواند در خدمت انسانيت قرار گيرد، اما به‌رغم همه تلاش‌ها هنوز به نتيجه خوبي نرسيده‌ايم. به‌ قدري مشغله در ابعاد مختلف جامعه زياد است که هنر به ‌طور اعم و موسيقي به‌طور اخص در اولويت نيستند.

در جامعه موسيقي کشور نيز از نظر صنفي انسجامي به چشم نمي‌خورد که اميد داشت چنين معضلاتي مي‌تواند روزي حل شود. ما در عرصه موسيقي از پايه، يعني از سطح آموزش و تحصيلات تکميلي مشکل داريم…
در دانشگاه‌هاي زيادي در کشور موسيقي تدريس مي‌شود و سالانه تعداد زيادي از فارغ التحصيلان آهنگ‌سازي و نوازندگي وارد بازار کار مي‌شوند، ولي به دليل کمبود کار در عرصه موسيقي کشور، برخي ‌از همکاران موفق به فعاليت حرفه‌اي در اين زمينه نمي‌شوند. به نظر مي‌رسد عواملي از اين ‌دست باعث شده‌اند که همبستگي لازم و کافي بين اهالي موسيقي به وجود نيايد، بالاخص که موسيقي شامل شاخه‌هاي متعددي است مانند پاپ، کلاسيک، سنتي و… . پراکندگي موزيسين‌ها در اين شاخه‌ها باعث عدم همبستگي شده است. هنرمند زماني که اثري را خلق مي‌کند، مي‌خواهد هنرش مورد توجه قرار گيرد و ارزيابي شود. ديده شدن يک اثر هنري بيش‌تر از پول، هنرمند را راضي مي‌کند. هنرمند مي‌خواهد هنرش شنيده و ديده شود و پول برايش در مرحله دوم قرار دارد، اما در ايران هنر موسيقي چندان به عنوان يک شغل پذيرفته‌ نشده است. موسيقي يک هنر متعالي است که انديشه در آن موج مي‌زند. شما براي اين‌که آهنگ‌ساز شويد بايد ساليان دراز زمان صرف کنيد و زحمت بکشيد و مشقتي که براي موسيقي‌دان شدن مي‌کشيد، مي‌تواند به‌ مراتب بيش‌تر از يک جراح باشد. از طرفي يک پزشک جايگاهش در مملکت ما تعريف شده، اما به يک آهنگ‌ساز از سوي جامعه و مسئولان بهايي که بايد داده نمي‌شود.

با اين‌که به زعم شما موسيقي به رسميت شناخته نشده است، اما روندهاي جديدي در کشور ما در حال شکل‌گيري است که از هنرمندان تقلبي، بت ساخته مي‌شود و در مقابل «موسيقي فاخر» نيز روز به‌روز منزوي‌تر مي‌گردد. چرا اين معادله معکوس شکل گرفته‌است؟
متاسفانه حمايت از «موسيقي فاخر» در حد يک شعار باقي مانده است و در عمل حمايتي از موسيقي فاخر نمي‌بينيم. برخي از موسيقي‌هايي که امروز به ‌عنوان موسيقي فاخر معرفي مي‌شوند، فقط اشعارشان انقلابي است و از نظر موسيقايي ارزش و جايگاه چنداني ندارند، اما چون با يک گروه کوچک اجرا مي‌شوند و هزينه کم‌تري دارند، بيش‌تر مورد استفاده قرار مي‌گيرند. موسيقي فاخر که بسيار از آن حرف مي‌زنيم و سنگش را به سينه مي‌زنيم مهجور مانده است. حتي آثار موسيقيايي فاخر در کشور تکثير و توزيع هم نمي‌شوند تا مردم عادي بتوانند با آن‌ها ارتباط برقرار کنند. از اين آثار فاخر تعداد اندکي براي مقاصد خاص منتشر شده‌اند، اما بقيه از دسترس عموم مردم دورند. متاسفانه برخوردهاي آگاهانه و ناآگاهانه در موسيقي باعث مي‌شود که علم موسيقي زير سوال برود. مسئولان در حوزه موسيقي بدون برنامه و سياست منسجم عزل ‌و نصب مي‌شوند و هر مسئولي، به شکلي سليقه‌اي با يک اثر هنري برخورد مي‌کند. براي همين است که در هنر موسيقي رشد مورد انتظار را نداريم. موسيقي‌هاي سمفوني‌اي را که از اول انقلاب تا حالا ساخته شده‌اند، ببينيد. بيش از ۳۰ سال از انقلاب گذشته، اما تعداد اين آثار انگشت شمارند.

در کنار قصور دولت‌هاي پس از انقلاب که تراژدي موسيقي فاخر را پديد آورده، نقش مردم نيز قابل تامل است. استقبال از آثار مبتذل، امروزه حتي به يکي از دغدغه‌هاي جامعه‌شناسان بزرگ تبديل شده و بسياري از تحليلگران فرهنگي از اين وضع در حيرتند و مي‌پرسند چرا ملت به ابتذال افتاده‌اند؟
مردم عموماً از فشارهاي مختلف خسته‌اند، حوصله هنري که آنان را وادار به تفکر ‌کند ندارند و بيش‌تر علاقه‌مند به وقت‌گذراني هستند. به همين دليل جامعه به سمت هنرهاي به اصطلاح دم‌دستي‌تر سوق پيدا کرده است و نازل‌ترين فيلم‌ها و بنجل‌ترين موسيقي‌ها در بازار هنر امروز موفق مي‌شوند. امروز کساني بيش‌تر در عرصه هنر مورد استقبال قرار مي‌گيرند و از آن‌ها الگوسازي مي‌شود که حتي تحصيلات کافي را هم در زمينه هنري که در آن فعاليت مي‌کنند، ندارند و به کار خود عالم نيستند. ترانه‌هايي در کشور باب مي‌شوند که خواننده آن حتي به مباني اوليه موسيقي هم آگاه نيست و با يک ته‌صدا و با کمک دستگاه‌هاي کامپيوتري خواننده شده است.

از طرفي نگاه ما ايراني‌ها نسبت‌ به موسيقي نگاه جدي و مناسبي نيست. در اغلب نقاط دنيا ديدگاه‌ها نسبت به موسيقي جدي‌تر و متفاوت‌تر است. آن‌ها از همان ابتدا تاثير مثبت موسيقي روي نوزاد را در نظر مي‌گيرند و در مدارس تعليم مي‌دهند. حتي در دنياي پزشکي با موسيقي بيماري‌هاي روحي را درمان مي‌کنند، ولي موسيقي در مملکت ما در حد يک روزمرگي باقي مانده است. در سينما هم وضع به همين منوال است. فيلم‌ساز نمي‌تواند و نمي‌خواهد براي موسيقي فيلمش هزينه کند، براي همين سراغ آهنگ‌سازي مي‌رود که بيش‌تر با دستگاه‌هاي کامپيوتري کار مي‌کند. آهنگ‌سازهايي که اساس کارشان با کامپيوتر است و فقط دو ساز زنده به آن اضافه مي‌کنند، هزينه‌شان کم‌تر است و بيش‌تر در بين فيلم‌سازها مطرح مي‌شوند. فيلم‌ساز ترجيح مي‌دهد به جاي سرمايه‌گذاري براي موسيقي فيلم، سرمايه خود را روي انتخاب هنرپيشه بگذارد، چون هنرپيشه ويترين فيلم است. به نظرم موسيقي فيلمي موسيقي خوبي است که با بقيه عوامل حرکت کند و خودش به ‌تنهايي از فيلم بيرون نزند. منظور اين نيست که اگر موسيقي فيلمي ملوديک بود، موسيقي خوبي نيست. تجربه ثابت کرده که موسيقي فيلم برخي از آهنگ‌ساز‌هاي دنيا خارج از فيلم سي دي شده و در دسترس مردم قرار گرفته و با استقبال زيادي هم روبه‌رو بوده است، اما به هر حال موسيقي فيلم بايد با ساير عوامل فيلم همراه باشد.

اين بلاتکليفي و آشفتگي در موسيقي ايراني، آن ‌را از جهاني شدن عقب نگه‌داشته است؟
يکي از علت‌هايي که موسيقي ما مهجور و در همين چهارديواري‌هاي خودمان باقي مانده اين است‌ که آن ‌را به دنيا معرفي نکرده‌ايم. تلاش‌هايي شده تا فيلم‌هاي سينمايي را از طريق جشنواره‌هاي بين‌المللي به همه دنيا معرفي شوند، اما در‌ مورد موسيقي اين اتفاق نيفتاده است. امروز موسيقي در مرزهاي خودمان مانده و با استقبالي که شايسته آن است مواجه نمي‌شود. گروه‌هايي هم که در خارج کنسرت مي‌دهند، بدون حمايت دولت و با هزينه شخصي اين کار را انجام مي‌دهند.

ابتذال فراگيري که سبب شده تا موسيقي‌هاي بنجل مورد اقبال عمومي قرار گيرد را چگونه مي‌توان به حاشيه راند؟
صدا و سيما يک دانشگاه است. بايد از آنجا به جامعه آموزش داد. البته هر موسيقي‌اي جاي خودش را دارد و نمي‌توان در هر برنامه‌اي موسيقي علمي پخش کرد، اما بايد يک شبکه با برنامه‌هاي مختلفي داشته باشيم که به موسيقي علمي بپردازد تا گوش مردم به آن عادت کند و بتوانند از موسيقي اصيل و خوب لذت ببرند. موسيقي علمي حتماً آثار کلاسيک بتهوون و موتزارت نيست. موسيقي علمي مي‌تواند همين ترانه‌ها باشد با يک زيربناي علمي و آکادميک. منظورم اين نيست که مردم مدام بتهوون يا موسيقي‌هاي سنتي گوش کنند. همين ترانه‌هايي که امروزه خواننده‌ها مي‌خوانند مي‌توانند علمي باشند. آهنگ‌سازها اگر کمي بيش‌تر زحمت بکشند و نگاه خود را به موسيقي عوض کنند، موسيقي کشور عوض مي‌شود. در همه جاي دنيا کارهاي علمي و بزرگ با کمک و يارانه‌هاي دولتي پيش مي‌رود. حتي اپراها و ارکسترهاي بزرگ دنيا از هزينه دولتي بهره‌مندند، چون براي دولت‌ها حفظ آثار موسيقايي ارزشمند، همان‌قدر مهم است که حفظ بناهاي تاريخي. در دنيا بيش‌تر گروه‌هاي پاپ خودکفا هستند، ولي گروه‌هاي ارکستر از بودجه‌هاي دولتي کمک مي‌گيرند و حمايت مي‌شوند.


يکي از پديده‌هايي که با اتکاء به تکنولوژي کامپيوتري و تکنيک‌هاي غير اصيل در جامعه ما رواج يافته «موسيقي پاپ» است. در دو سال گذشته که بحث‌هايي مانند مجوز گرفتن خوانندگان زيرميزي و غيرمجاز طرح شد و انواع آهنگ‌هاي پاپ و رپ به بازار راه يافت ما با پديده جديدي مواجه شديم که يک زنگ خطر جدي محسوب مي‌شود و گويا مرگ ذائقه فرهنگي اصيل و غلبه نوعي موسيقي ماشيني غربزده و افسرده را شاهديم. دليل تفسير ذائقه مخاطبان چيست؟
من فقط اين را مي‌دانم که آن‌چه توليد مي‌شود، از طرف مردم خواهان داشته ‌است. چيزي را هم که مردم از آن استقبال مي‌کنند ممنوع نيست. هر موسيقي‌اي جايگاه خود را دارد. بعضي موسيقي‌ها فقط به ‌درد «عروسي»‌ مي‌خورند. نبايد انواع موسيقي را در يک سطح دانست و در يک سطح هم آن ‌را توزيع کرد. ابتداي انقلاب به ‌صورت جدي بحث خوبي مطرح بود که بايد انقلاب را صادر کنيم. انقلاب را فقط با فرهنگ مي‌توان صادر کرد، ولي وقتي الگوي موسيقي‌اي که نهادهاي دولتي مسئول توليد مي‌کنند غربي شود، ديگر صدور فرهنگ ممکن نيست. اين اتفاق هم فقط به خاطر اين مي‌افتد ‌که مردم به سراغ ماهواره نروند و آن چيزي را که مي‌خواهند از آنجا بشنوند، خودمان به آن‌ها بدهيم. اين سبب مي‌شود که از اصالت خود دور شويم و از اعتقاداتمان به خاطر خواسته مردم که اين نوع موسيقي را دوست دارند، فاصله بگيريم. درصورتي‌ که بايد فرهنگ‌سازي شود و کم‌کم رسانه‌ها بستري را آماده کنند که راجع به موسيقي جدي برنامه‌هايي تهيه شود. من نمي‌گويم مدام بتهوون گوش کنيد. در عروسي که نمي‌شود موسيقي سنگين گوش کرد. هر موسيقي‌اي جايگاه خود را دارد، ولي بها دادن به يک نوع موسيقي که به عقيده من هيچ ارزش هنري‌اي ندارد و بيش‌تر يک‌‌سري تکنيک است و خيلي نازل و بي محتواست، هيچ فايده‌اي‌ ندارد.

يک تماس ساده…
دولت حاکم گرچه مدعي است که نگاه ويژه‌اي به موسيقي فاخر و پيشکسوتان هنري دارد، اما به نظر مي‌رسد دغدغه هنر متعهد و اصيل بيش‌تر يک شعار تکراري نزد مسئولان است…
من که هيچ نگاه ويژه‌اي نديده‌ام، بلکه برعکس آن را ديده‌ام. براي کاري يک‌‌سال و نيم است که به اداره‌اي مي‌روم، در‌ حالي‌‌که همه کساني که پايين‌تر از من بوده‌اند، کارشان را انجام داده‌اند. حالا که نوبت من شده، کار درگير پيچ و خم اداري شده است. با اين‌که تازه مرا مي‌شناسند، با اين همه يک‌سال و نيم است که دنبال اين کار هستم و هنوز به هيچ نتيجه‌اي نرسيده و اصلاً رهايش کرده‌ام. توقع هم ندارم که مسئولين نگاه ويژه‌اي داشته باشند. مشکلات اقتصادي و گرفتاري‌هاي کشور را مي‌فهمم و واقعاً توقعي ندارم، اما اين‌که بي‌دليل و از روي حسادت‌ها و دشمني‌ها انگ‌هاي مختلف مي‌زنند، اذيت مي‌شوم. از تيم جديد دولت يک‌نفر هم سراغ ما نيامده‌ است و ما نديده‌ايم که از پيشکسوت‌ها تقدير شود. اصلاً فکر نمي‌کنند که اين فرد مال اين مملکت است، براي اعتلاي فرهنگ اين کشور تلاش کرده و از هيچ کاري دريغ نداشته ‌است. من خودم هميشه بي‌حاشيه و گوشه‌گير بوده‌ام. هميشه هم فشارها را در خودم نگه داشته‌ و توقعي هم نداشته‌ام، ولي بالاخره همين مسئولان يک تماس ساده که مي‌توانند بگيرند. شرايط طوري شده که گاهي دلم مي‌خواهد گوشه‌اي بنشينم و با همان مداد و پاک کن شروع به نوشتن ‌کنم و به موسيقي گوش ‌بدهم. بعد از شدت گرسنگي به خودم مي‌آيم و مي‌بينم چند ساعت گذشته است.

در حال حاضر وضعيت نشر آثار شما که به موسيقي ملي ايران تعلق دارد، چگونه است؟
اصلاً خوب نيست. اغلبشان تکثير و توزيع نمي‌شوند. بعضي‌ها هم که گم شده‌اند! من چهار پنج کار را به سفارش يک مدير ساختم، اما حالا که او تغيير کرده و فرد ديگري روي کار آمده، آن کارها گم شده‌اند! باورتان مي‌شود؟ يا مثلاً سي‌دي‌ کار پيدا نمي‌شود. يک کار وقتي توليد مي‌شود، بايد در دسترس باشد. مثلاً «کارون» کجاست؟ مردم بايد گوش کنند که فرق آن را با موسيقي‌هاي ديگر بدانند. به جاي اين‌که موسيقي را کالبد شکافي کنند که آهنگ‌ساز چه منظوري از ساخت اين موسيقي دارد و چرا اين تم ساخته شده و چرا اين خواننده و گروه کر را آورده، فقط به مناسبتي يک‌‌سري موسيقي ساخته مي‌‌شود و چند کپي از آن تکثير و به سفارتخانه‌ها هديه داده مي‌شود. اين خوب نيست و باعث مي‌شود موسيقي بميرد. مادام که اين‌گونه باشد، موسيقي ما به سمت سطحي‌گرايي، گيشه و پول مي‌رود و هنر جاي خود را به عام‌گرايي مي‌دهد.


در سال‌هاي گذشته کم‌تر به بازار موسيقي اثري جديد را عرضه کرده‌ايد و گزيده کار مي‌کنيد. چرا؟
چون مي‌گويند انتظامي گران است. انتظامي گران نيست، هزينه کارش گران است. چون من زنده ضبط مي‌کنم و بايد پول پرداخت کنم. اين مربوط به حوزه سينماست. فيلم‌ها اغلب خوب نيستند و طبيعتاً خوب هم نمي‌فروشند. از سوي ديگر بوروکراسي آزاردهنده شده ‌است و بعضي تبعيض‌ها اذيتتان مي‌کنند. روزي‌ که يک هنرمند احساس کند به درجه استادي رسيده، روز مرگ اوست. درياي هنرها، خصوصاً موسيقي به‌‌قدري عميق و ژرف است که وقتي چشمانت را مي‌بندي تا دانسته‌هايت را مرور کني، آن وقت مطمئن مي‌شوي که تنها يک قطره از آن دريا نصيبت شده‌است. اين‌که آدم‌ها در مراوداتشان به يکديگر لقب استاد مي‌دهند، فقط جنبه احترام دارد. هيچ‌‌کس نمي‌تواند خود را پربار و کامل بداند. مسير يادگيري هر انساني به‌‌قدري بلند و طولاني است که کفاف عمر ما را نمي‌دهد و حالا حالاها بايد آموخت، اما متاسفانه گويا اين روزها ديگر شاگرد پيدا نمي‌شود و همه استاد شده‌اند.


سمفوني‌هايي که برگ‌هايي از تاريخ اين کشورند
شما به سنت فرهنگي‌اي تعلق داريد که تسليم موسيقي بنجل و هنر تجاري نشديد. چرا در حوزه موسيقي عامه‌گرا کار نکرديد؟
من هم مي‌توانم با تغيير کارم که ساده‌تر هم هست، درآمد بسيار بيش‌تري پيدا کنم و با پرکردن يک سي دي براي خوانندگان چند برابر درآمد الان را بگيرم، اما تخصص من چيز ديگري است. نمي‌توانم موسيقي روزمره کار کنم. دوست دارم موسيقي‌اي کار کنم که هميشه محل مراجعه و برگي از تاريخ ملي ما باشد. بعضي‌ها مرا متهم مي‌کنند به مناسبتي کارکردن. بعد هم نتيجه مي‌گيرند که اين کار به درد نمي‌خورد، اما من کارهايم را با عشق انجام مي‌دهم و به آن‌ها معتقدم. در اين کشور بسياري از فعاليت‌هاي هنري مثل کار من پشتيباني دولتي مي‌خواهد. در بخش خصوصي هيچ‌کسي سرمايه‌اش را صرف کارهايي که ممکن است درآمد زيادي نداشته باشند، نمي‌کند. سمفوني‌هايي مانند «ايثار»، «مقاومت»، «انقلاب» و… کارهاي روزمره نيستند، برگ‌هايي از تاريخ اين کشورند.

با تحليلي که از وضع موسيقي معاصر داريم به نظر مي‌رسد موسيقي بنجل پيروز شده است و حرفه‌اي‌ها باختند. شما به عنوان هنرمندي اصيل در اين وضع چگونه زندگي را سپري مي‌کنيد؟
خسته‌ام. خيلي خسته. اغلب آدم‌ها در مقطعي از زندگي به دليل ناملايمات زندگي و اجتماع، دچار خستگي روحي مي‌شوند که به دنبالش خستگي جسم را هم مي‌آورد، اما هنوز وقتي کار خوبي پيشنهاد مي‌شود، بيش از آن‌که به بحث مالي و دستمزد فکر کنم، حس مي‌کنم يک اتفاق خوب برايم افتاده است که مي‌تواند دوباره به من انگيزه بدهد.

نظرات بینندگان

ارسال نظر