صفحه نخست >> سیاسی تعداد نظرات: 0

گفتگوي منتشرنشده از صادق طباطبايي:

بعضي‌ها به رابطه من با امام حسادت مي‌کردند

آنچه درپي مي‌آيد، گفت و شنود يکي از تاريخ پژوهان تاريخ معاصر است که با زنده ياد دکتر سيدصادق طباطبايي و پس از انتشار مجموعه سه جلدي خاطرات وي انجام داده است. در اين اثر نفيس، تصاويري ماندگار از امام خميني، آيت الله سيد محمدباقرصدر و امام موسي صدر براي آغازين بار نشريافته بود که مرحوم طباطبايي خود آنها را عکاسي کرده است.آنچه در اين گفت وشنود آمده، خاطرات دکتر طباطبايي از حواشي اين عکاسي‌هاي ماندگار است.

کد خبر: 14708

متن پيش رو در مشرق منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست.

براي ديدن امام بسيار هيجان داشتم. همين که وارد اتاق ايشان شدم و نشستم و خواستم حرف بزنم، ايشان پرسيدند: شما آقا صادق هستيد يا آقا جواد؟
چند روز پس از آنکه تصاوير مرحوم آيت الله سيد محمد باقر سلطاني را در مشرق منتشر نموديم؛ فردي از طرف آقاي صادق طباطبايي با دفتر سايت تماس گرفت و خود را نماينده وي معرفي کرد. پيغام تشکر ايشان را رساند و قول داد زماني که حالشان کمي بهتر شد و به تهران آمدند وقتي براي گفتگو تعيين نمايند. اما اين امر هيچ گاه ميسر نشد.

آنچه درپي مي‌آيد، گفت و شنود يکي از تاريخ پژوهان تاريخ معاصر است که با زنده ياد دکتر سيدصادق طباطبايي و پس از انتشار مجموعه سه جلدي خاطرات وي انجام داده است. در اين اثر نفيس، تصاويري ماندگار از امام خميني، آيت الله سيد محمدباقرصدر و امام موسي صدر براي آغازين بار نشريافته بود که مرحوم طباطبايي خود آنها را عکاسي کرده است.آنچه در اين گفت وشنود آمده، خاطرات دکتر طباطبايي از حواشي اين عکاسي‌هاي ماندگار است.

*جنابعالي مجموعه ارزشمندي از تصاوير شخصيت‌هاي بزرگ مذهبي و سياسي تاريخ معاصر، به ويژه امام خميني را عکاسي کرده‌ايد. در آغاز بفرمائيد که از چه زماني و چگونه عکاسي را شروع کرديد؟

من از کودکي به عکاسي علاقمند بودم. در عيد سال 1333 دوربين بسياري ابتدايي را از يکي از اقوام عيدي گرفتم که با آن نه مي‌توانستم فاصله را تنظيم کنم نه نور را! بعد هم که به مدرسه رفتم، در کلاس‌هاي فوق برنامه روزنامه‌نگاري فعاليت کردم و مراسم جشن و گردهمايي هم داشتيم که از آنها عکس مي‌گرفتم. اسم روزنامه ديواري ما «انوار دانش» بود.

*کي به آلمان رفتيد؟ چگونه عکاسي را ادامه داديد؟

بعد از ديپلم به آلمان رفتم. در آنجا هر کلاس رايگاني را که دستم مي‌رسيد شرکت مي‌کردم. مثلاً يک دوره فيلمبرداري شبانه، چهار ترم ادبيات عالي آلماني، عکاسي، موسيقي و بسياري رشته‌هاي ديگر را در همين کلاس‌هاي رايگان شبانه آموختم. در سال‌هاي 46، 47 بود که در دوره دکترا درس مي‌خواندم و وضع مالي بهتري پيدا کرده بودم، يک دوربين خوب خريدم که آن را هنوز هم نگه داشته‌ام. يکي از علايق اصلي‌ام گرفتن اسلايد بود و حدود 16 هزار اسلايد منحصر به فرد دارم.

*بيشتر از چه صحنه هايي اسلايد تهيه کرده‌ايد؟

از مناظر طبيعي، مخصوصاً از لبنان. همزمان با عکاسي، موسيقي، خطاطي و پرورش گل را هم دنبال کردم.

*هنر خطاطي را از کي شروع کرديد و اساتيد شما چه کساني بودند؟

خطاطي را از دوره دبيرستان شروع کردم و استادم منجم معروف، آقاي مصباح‌زاده بودند که خط ثلث را نزد ايشان آموختم. نقاشي سياه‌قلم را هم از همان زمان آموختم، اما به هيچ چيزي به اندازه عکاسي و موسيقي علاقمند نبودم.

*و پرورش گل؟

به پرورش گل در اين ده پانزده سال اخير پرداخته‌ و تا به حال حدود 130 نوع لاله را پرورش داده‌ام! به‌ قدري به اين کار علاقه دارم که کافي بود بدانم مثلاً در يکي از شهرهاي اسپانيا نوعي لاله جديد وجود دارد. هر جور شده بود مي‌رفتم و آن لاله را تهيه مي‌کردم و مي‌آوردم و در باغچه خانه‌ام پرورش مي‌دادم.

*از چه زماني از شخصيت‌هاي تاريخي عکس گرفتيد؟

از وقتي به انجمن‌هاي اسلامي رفتم. در آن جلسه آقاي صدر، دکتر چمران، دکتر حبيبي، بني‌صدر و عده ديگري هم بودند.

*در اين انجمن‌ها چه مسئوليتي داشتيد؟

اين انجمن در سال 48 تأسيس شد و من هم مسئول روابط بين‌الملل آن بودم.

*نقش شما در ايجاد ارتباط بين اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي و حضرت امام که در نجف بودند، برجسته است. از چگونگي ايجاد اين ارتباط بفرماييد؟

با آقاي دعايي مکاتبه کردم و گفتم: مي‌خواهم به نجف بيايم. ايشان استقبال کرد و به نجف و حجره ايشان در مدرسه مرحوم سيد محمدکاظم يزدي رفتم. در آنجا از ايشان خواهش کردم مرا به عنوان دانشجويي که از اروپا آمده است، به امام معرفي کنند و نامم را نگويند تا ببينم برخورد امام با امثال من که در خارج درس مي‌خوانديم، چيست؟ از طرفي امام و پدرم خيلي با هم مأنوس بودند و دلم نمي‌خواست اين آشنايي، در رفتار امام با من تغييري ايجاد کند. قرار شد آقاي دعايي مرا تا جلوي خانه امام برسانند و خودشان بروند. آقاي رضواني مرا به عنوان دانشجويي که خارج از کشور تحصيل مي‌کند، معرفي کرد.

براي ديدن امام بسيار هيجان داشتم. همين که وارد اتاق ايشان شدم و نشستم و خواستم حرف بزنم، ايشان پرسيدند: «شما آقا صادق هستيد يا آقا جواد؟» در کودکي من و برادرم در سال 34 همراه پدرم به حمام رفته بوديم. امام در آنجا مرا ديده بودند. در سال 43 به ايران آمدم و چند باري هم با حاج‌آقا مصطفي ملاقات کرده بودم، اما امام را نديده بودم. از اين همه تيزهوشي امام جداً يکه خوردم و گفتم: «آقا شما همه نقشه‌هاي ما را نقش بر آب کرديد، مي‌خواستم ناشناس نزد شما بيايم.»

بعدها هر چه زمان گذشت، بيشتر متوجه نکته‌سنجي و قدرت روحي امام شدم و فهميدم چه زجري از دست اهالي نجف کشيده‌اند. گاهي اوقات آقا مصطفي به شوخي مي‌گفت: «نمي‌دانم چه گناهي کرده‌ايم که بايد يک عمر در جوار مولا باشيم؟ ذوق اين عرب‌ها در اين حد است که براي تخلّي 80 تا فعل دارند، ولي اسم چهار تا گل را بلد نيستند!» هميشه فکرش را که مي‌کردم، از تصور زجري که امام با آن همه تيزهوشي و لطافت طبع در آنجا کشيدند، و آن فضاي آلوده کوچه‌ها و خيابان‌هاي نجف، متاثر مي شوم.

فرداي آن روز خدمت امام رفتم و از ايشان خواستم اجازه بدهند صحبت‌هايشان را ضبط کنم، چون درباره اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي نکات بسيار مهمي را بيان کردند.

*عکاسي را از سفر دوم به نجف آغاز کرديد؟

بله،در سفر دوم که شش هفت ماه بعد صورت گرفت، به آقا مصطفي گفتم: مي‌خواهم از امام به شکل مفصل عکس بگيرم! البته مزاحم ايشان هم نمي‌شوم، ايشان کار خودشان را بکنند، من هم عکاسي مي‌کنم.

گفت: برو و فردا بيا. فردا با تجهيزات کامل عکاسي، لنز و پايه برگشتم و يک حلقه کامل عکس گرفتم. امام پرسيدند: «با اين عکس‌ها مي‌خواهي چه کار کني؟» گفتم: «براي خودم مي‌خواهم» خيلي‌ها حضور عکاس‌ها را تحمل نمي‌کنند، ولي امام اين‌طور نبودند و نهايتاً فقط نبايد مزاحمشان مي‌شديد.

مي‌دانستم هنوز دو فريم ديگر در دوربينم دارم و هنوز هم مي‌توانم عکس بگيرم، ولي ديدم دوربين کار نمي‌کند! ترسيدم فيلم پاره شده باشد. دوربين را به عکاسي بردم و گفتم: در تاريکخانه‌اش فيلم را در بياورد و ببيند پاره نشده است؟ رفت و برگشت و گفت: در دوربين فيلمي نيست! خيلي به او شک کردم و با خودم گفتم: لابد بعثي است و مأمور مراقب خانه امام! خيلي ناراحت شدم. بعد از ظهر رفتم پيش آقا مصطفي و گفتم: اين بلا سر حلقه فيلمم آمده است، همه عکس‌هايم نابود شدند. او خيلي خونسرد گفت: «طوري نيست، عصر بيا و دوباره عکس بگير.»

گفتم: «خجالت مي‌کشم بگويم چه پيش آمده است؟» گفت: «مي‌گويم همه عکس‌هايت ضايع شده است!» عصرها آقا در حياط مي‌نشينند و منظره‌اش هم بهتر است.

عصر برگشتم و عذرخواهي کردم که مزاحم شده‌ام. امام گفتند: مسئله‌اي نيست، چند عکس گرفتم و آقا مصطفي آمد. به او گفتم: کنار آقا بنشين، عکس دو تايي بگيرم. گفت: اگر عکس‌ها دست ساواک بيفتد، براي آقا بد مي‌شود. امام هم به شوخي جوابش را دادند. آن روز توانستم عکس‌هاي خوبي بگيرم، مخصوصاً عکس‌هاي رنگي، خيلي جالب شدند. چند روز بعد به بيروت رفتم و دايي‌جان (امام موسي صدر) گفتند: «شنيده‌ام بعثي‌ها دوربينت را خالي کرده‌اند.»

گفتم: «بله.»

گفت: «مي‌خواهي بگويم فيلمت را بياورند؟»

گفتم: «فقط از ارتباط شما با بعثي‌ها خبر نداشتم که الحمدلله امروز باخبر شدم!»

بعد يکمرتبه فهميدم موضوع از چه قرار است. آن روز در فاصله‌اي که رفته بودم آبي به سر و صورتم بزنم، صادق قطب‌زاده فيلم را از دوربينم در آورده بود. او گفت: «مي‌خواستم به تو اين درس را بدهم که هر جا مي‌روي، اسناد و مدارکت را همراهت ببري»

گفتم: «تو با اين کار به من درس دادي که وقتي همسفرم هستي، به تو اعتماد نکنم.» در هر حال فيلم را دادم ظاهر کردند، ولي دواهاي ظهورشان خوب نبود و کيفيت عکس‌ها پايين است. از حاج‌آقا مصطفي هم عکس‌هاي زيادي گرفتم. خاطرات بسيار شيريني از دوستي با او دارم.

*بد نيست به برخي از آنها اشاره کنيد؟

حاج‌آقا مصطفي فوق‌العاده خوش‌مشرب، خوش‌خلق و با روحيه بود. شعارش هم اين بود که: سور يعني دعوت! هر جا ديدي مهماني است، يعني دعوتي! دوست صميمي ايشان آقاي فقيه که به او مي‌گفتند حاج داداش، مي‌گفت: ما عضو حزب سور هستيم، خروشچف و لنين هم سور بدهند مي‌رويم!

يک شب حاج‌آقا محمود مرعشي، ما را براي شام فردا شب دعوت کرد. من بايد به اصفهان مي‌رفتم، چون فردا ظهرش با آقاي مستجابي قرار داشتم. فردا صبح با سواري به اصفهان رفتم. ساعت حدود 5/2 بود که به منزل آقاي مستجابي رسيدم و ديدم اصحاب ديشب، گوش تا گوش آنجا نشسته‌اند! با حيرت از آقاي مستجابي پرسيدم: اينها اينجا چه کار مي‌کنند؟

ايشان گفتند: «اين کاروانسرايي است که تو برايم درست کرده‌اي!»

بعد از صرف غذا و استراحت حاج‌آقا مصطفي گفت: بد نيست سري هم به آقاي خادمي بزنيم. فکر کردم شايد از امام براي ايشان پيغامي دارد و گفتم: من هم مي‌آيم. مي‌دانستم خانه آقاي خادمي، خيلي از خانه آقاي مستجابي دور نيست، ولي بعد فهميدم حاج‌آقا مصطفي به راننده گفته است: برگرديم قم که به سور آن شب برسند!

*عکس‌هايي که از حضور امام در حرم حضرت علي(ع) گرفته‌ايد منحصر به فرد هستند. از اين تصوير برداري‌ها، چه خاطراتي داريد؟

بله، از حضور امام در حرم حضرت علي(ع)، کسي جز من عکس نگرفته است. احمد آقا مدتي قبل از فوت به من گفت: اين عکس‌ها را بده به من!

به شوخي گفتم: «چند مي‌خري؟» گفت: «عکسي هزار تومان!» گفتم: «اين همه ولخرجي نکن، ورشکست مي‌شوي!» خدا رحمتش کند.

*عکس‌هاي شهيد آيت الله سيد محمدباقر صدر را کجا گرفتيد؟

در خانه خودشان. ايشان علاقه عجيبي به خانه و خانواده‌اش داشت. خاله‌ام حدود ساعت ده صبح، تازه چاي دم مي‌کرد و ايشان انگار اولين ديدارش با يار است، سراسيمه به خانه برمي‌گشت، با خانم چاي مي‌خورد و دوباره برمي‌گشت سر کارش. عکس‌هاي فراواني از ايشان و خاله‌ام گرفته‌ام.

*همين‌طور از امام موسي صدر؟

از ايشان که از دوران جواني تا اواخر عکس‌هاي فراواني گرفته‌ام. اين عکس‌ها عمدتاً مربوط به محافل و مجالس است. چمران هم زياد عکس مي‌گرفت.

*چطور در نوفل‌لوشاتو از امام عکس نگرفتيد؟

نه، فرصتش بود، نه شرايط مهيا بود. افرادي همراه امام از نجف آمده بودند که بسيار به رابطه ما با امام حسادت مي‌کردند! گاهي حتي پيغام‌هاي ما را هم به امام نمي‌رساندند!

*عکس‌هاي مراسم چهلم دکتر شريعتي را هم شما گرفتيد؟

بله، ما در بيروت براي اين مراسم، عکاس دعوت کرديم، ولي ظاهراً در وسط راه، بچه‌هاي جلال فارسي او را منصرف مي‌کنند! دوربينم همراهم نبود و در ماشين قطب‌زاده بود. در آخرين لحظات وقتي ديدم عکاس نيامد، خودم تصميم گرفتم عکس بگيرم. فيلم دوربين اسلايد بود و خيلي خوب نمي‌شد عکس گرفت و کيفيت عکس‌ها پايين آمد. نور سالن هم مناسب نبود. باتري فلاش هم بايد شارژ مي‌شد و آن شب فرصت براي اين کار نبود، به همين دليل از هر ده عکس يکي سالم در آمد! از تشييع جنازه دکتر شريعتي، چمران که دوربينش نگاتيو بود، عکس گرفت. او عاشق عکس گرفتن بود. اگر من 16 هزار اسلايد دارم، چمران 100 هزار تا داشت. نمي‌دانم آنها کجا هستند.

نظرات بینندگان

ارسال نظر