صفحه نخست >> سرگرمی تعداد نظرات: 0

هشت آرزوي عجيبي که برآورده شد!

سم درست مانند خيلي از بچه‌هاي همسن‌وسالش در آمريکا، بيسبال را دوست دارد. اما در سال‌هاي اخير با ابتلا به سرطان خون و تخريب سلول‌هاي عصبي‌اش، قادر به بازي در زمين بيسبال نبود و تنها از قاب تلويزيون بازي‌هاي مهم را دنبال مي‌کرد.

کد خبر: 8201

فرارو/ *سم در بزرگ‌ترين ليگ دنيا شرکت کرد
سم درست مانند خيلي از بچه‌هاي همسن‌وسالش در آمريکا، بيسبال را دوست دارد. اما در سال‌هاي اخير با ابتلا به سرطان خون و تخريب سلول‌هاي عصبي‌اش، قادر به بازي در زمين بيسبال نبود و تنها از قاب تلويزيون بازي‌هاي مهم را دنبال مي‌کرد. يکي از بزرگ‌ترين آرزوهاي سم، بيسبال بازي‌کردن بود، اما از آنجايي که نمي‌توانست، دوست داشت حداقل يک مکان مناسب کنار زمين داشته باشد تا بتواند از نزديک، هم‌تيمي‌هايش را راهنمايي کند. اينجا بود که بنياد «يک آرزو کن» دست به کار شد. آنها براي او يک جاي کوچک درست کردند که بتواند با دستگاه‌هايي که به بدن او وصل بود، کنار زمين بيسبال دراز بکشد و از همان‌جا بازي را تماشا کند و براي دوستان و هم‌تيمي‌هايش راهنماي خوبي باشد. براي اين کار دانشگاه‌هاي زيادي دست‌به‌کار شدند و زمين بزرگ و حرفه‌ايشان را در اختيار هم‌تيمي‌هاي سم گذاشتند. با مقدار پولي که در مراسم‌هاي مختلف دانشکده‌هاي مي‌سي‌سي‌پي، آيوا و... برگزار شد، دانشجويان توانستند يک مکان را براي سم در نظر بگيرند، دورش را حصار بکشند و تمام موارد امنيتي را در نظر بگيرند تا سم ١١ساله بتواند به يکي از آرزوهاي بزرگش برسد!

* ٣٥ميليون کارت اميد
بعضي آدم‌ها از همان ابتدا با يک‌روحيه مبارز به دنيا مي‌آيند. آنها هميشه به برنده‌بودن احتياج دارند؛ اگر مايکل جردن تنها فقط براي سرگرمي بسکتبال بازي مي‌کرد، هيچ‌وقت مايکل جردني که امروز مي‌شناسيم، نبود. دانلد ترامپ فقط به‌دنبال پول نيست، او تمام اسکناس‌هاي روي زمين را مي‌خواهد و دوست دارد توجه تمام مردم دنيا را به خودش جلب کند و همين شاخصه است که او را به دانلد ترامپ تبديل مي‌کند. آدم‌هاي مبارز در هرجايي که باشند، بازهم مبارز هستند و آمده‌اند که برنده باشند. در سال١٩٨٩ کريگ ٩ساله با تومور مغزي در رينگ قرار داشت. دوستانش براي او کارت‌هاي اميدبخش مي‌فرستادند و آرزو مي‌کردند که خوب شود. اما کريگ تنها به چندکارت راضي نمي‌شد، او تمام کارت‌هاي دنيا را مي‌خواست و آرزويش همين بود. اينجا بود که بنياد «يک آرزو کن» وارد شد و در يک بيانيه اعلام کرد آرزوي يک‌کودک ٩ساله، تنها فرستادن يک کارت آرزو براي سلامتي اوست. کارت‌هاي زيادي به سوي کريگ ٩ساله روانه شد و همان‌موقع يک معجزه رخ داد. يک تاجر متمول تصميم گرفت تا هزينه جراحي کريگ را برعهده بگيرد و او تحت‌عمل قرار گرفت. اما نکته قابل‌توجه اينجا بود که کريگ تا سال٩١ نزديک به ٣٥ميليون‌کارت دريافت کرد و تا همين امروز هم زنده است. او يکي از بزرگ‌ترين مبارزاني است که به جنگ با سرطان رفته و توانسته آن را شکست دهد.
* آدمخوارها
«جزيره جيليان» عنوان سريالي است که در دهه٦٠ به‌شدت محبوب بود؛ سريالي که با رسيدن به فصل‌سوم به تعطيلي کشيده شد و مخاطبان را با يک دنيا علامت سوال در مورد قهرمانان داستان رها کرد. اين سريال سال‌ها و سال‌ها به‌صورت بازپخش از شبکه‌هاي مختلف روي آنتن مي‌رفت و هربار سيل عظيمي از مخاطبان را براي بارچندم نااميد مي‌کرد. در ميان تمام اين مخاطبان يک دختر ١٠ساله مبتلا به سرطان حضور داشت. او دوست داشت بداند که چه بر سر جيليان و همراهانش آمده است، آيا طعمه آدم‌خواران جزيره شدند يا اينکه توانستند راه فرار از جزيره را پيدا کنند. باز هم «يک آرزو کن» دست‌به‌کار شد. با تمام بازيگران سريال تماس گرفت و از آنها خواست تا براي برآورده‌کردن آرزوي يک‌دختر ١٠ساله به آنها کمک کنند. خب اينطور شد که گروه توليد و فيلمبرداري دست‌به‌کار شدند و يک‌قسمت نهايي براي دختري که دوست داشت بداند سرنوشت جيليان و دوستانش چه شده است، درست کردند؛ آرزويي که توانست اميد زيادي به سامانتا دهد تا توان بيشتري براي جنگ با سرطان پيدا کند.
* آشپز بي‌احساس
اما يکي از عجيب‌ترين آرزو‌ها، آرزوي انزوي شش‌ساله بود. او يکي از طرفداران پروپا قرص برنامه «آشپزي با اينا گارتن» بود. انزوي با سرطان خون در جنگ بود و هميشه برنامه‌هاي آشپزي را روي تختخوابش تماشا مي‌کرد. او يک آرزوي کوچک داشت و مي‌خواست از نزديک اينا را ببيند و براي او به‌صورت زنده غذاي مورد علاقه‌اش را درست کند. خب، آرزوي خيلي بزرگي نبود! اما آشپز موردنظر علاقه‌اي به انجام‌دادن اين کار نداشت!! تمام رسانه‌ها وارد عمل شدند و تلاش کردند او را راضي کنند، اما هيچ‌راهي وجود نداشت. سه‌سال از مطرح‌کردن اين آرزو مي‌گذشت و اينا گاردن راضي نمي‌شد و هربار اعلام مي‌کرد علاقه‌اي به انجام اين کار ندارد!!! رسانه‌ها به او حمله کردند و بعد از مدت کوتاهي هيچ‌تهيه‌کننده‌اي حاضر به ‌کارکردن با او نشد تا در نهايت نامش از خاطره‌ها گم شد. بنياد «يک آرزو کن» بعد از تلاش‌هاي شبانه‌روزي از انزو خواست تا يک آرزوي ديگر داشته باشد و در نهايت انزو به رقصيدن و شناکردن با دلفين‌ها راضي شد... .
* خرس بزرگ
در سال١٩٩٦ اريک ١٧ساله که از تومور مغزي رنج مي‌برد، آرزوي عجيبي داشت. او آرزوي کشتن يک‌خرس بزرگ را داشت!!! «يک آرزو کن» تمام راه‌ها را رفت و خرس‌قهوه‌اي بزرگي براي اين کار انتخاب شد. اينجا بود که انجمن حمايت از حيوانات وارد کار شد و جنگ و دعوا به راه افتاد. بعد از صحبت‌هاي فراوان، اريک راضي شد تا به جاي اينکه خرس را بکشد، با او يک عکس يادگاري بگيرد! پيرس برانسون براي اين کار داوطلب شد و خانواده اريک را به يک ميهماني شام دعوت کرد و قرار شد همراه آنها تا جنگلي که خرس در آن زندگي مي‌کند، بروند و خرس را با آمپول بيهوشي شکار کنند تا اريک بتواند مانند شکارچي‌ها با خرس بيهوش عکس بگيرد. اما اين تمام ماجرا نبود. بعد از اينکه اريک راضي شد، يک روز بدون اينکه به کسي خبر دهد، همراه با پدر و شکارچي‌اي که براي اين کار انتخاب شده بود، صبح زود به جنگل رفتند و تا به همين امروز هيچ‌کس خبر ندارد که آيا اريک واقعا يک‌خرس را کشته يا اينکه... . بعد از اين ماجرا «يک آرزو کن» خودش را از تمام آرزوهايي که به شکارکردن و کشتار مربوط مي‌شد، جدا کرد.
* نبرد مجازي
بن، ٩ساله بعد از اينکه به سرطان خون مبتلا شد، راه‌حل جديد و تازه‌اي را براي مبارزه با سرطان و پشت‌سرگذاشتن عوارض بعد از شيمي‌درماني براي خودش انتخاب کرد. او فکر کرد به جاي اينکه بعد از شيمي‌درماني يک‌جا بنشيند و تنها به اين بينديشد که قرار است به‌زودي بميرد، تصميم به مبارزه گرفت؛ يک مبارزه با دشمني به نام سرطان. او آرزو کرد در يک بازي کامپيوتري حضور داشته باشد و به جنگ با سرطان برود؛ جنگي که در آن تمام سلول‌هاي سرطاني قرار بود نابود شود. از توليد‌کنندگان بازي دعوت شد تا براي بازي‌اي که مخصوص بن بود، سناريو نوشته شود. طراحي شخصيت شود و در نهايت بازي طوري جلو برود که بن بتواند در آن تمام سلول‌هاي سرطاني را نابود کند. شش‌ماه بعد کمپاني «لوکاس» بازي بن را طراحي و توليد کرد. از آنجايي که بن يکي از دوست‌داشتني‌ترين بچه‌هاي دنيا است، از کمپاني لوکاس درخواست کرد اين بازي تنها به او تعلق نداشته باشد. کاراکتر‌هاي ديگري هم وارد بازي شدند و هربچه‌اي که با سرطان دست‌وپنجه نرم مي‌کرد، مي‌توانست نام خودش را به‌عنوان جنگجو وارد بازي کند و به نبرد با سلول‌هاي سرطاني برود.
* بازي سه‌بعدي
درحالي‌که بازي «ورلد آف‌کرفت» همه‌گير شده بود و تمام معتادان به بازي‌هاي کامپيوتري درگير آن بودند. ازرا چارلتون پسربچه ١٠ساله با تومور مغزي در جدال بود. از همکلاسي‌هايش شنيده بود که اين بازي چقدر هيجان‌انگيز است، اما پدر خانواده توانايي مالي براي خريد يک کامپيوتر مناسب و يک‌اکانت براي ورود به بازي را نداشت. چندماه پيش خانه آنها در يک حادثه آتش‌سوزي سوخته و همه‌چيز از بين رفته بود. بنياد «يک آرزو کن» زماني که از اين ماجرا باخبر شد، تصميم گرفت تا يک هديه هيجان‌انگيز به ازرا و خانواده‌اش بدهد. آنها با کمپاني‌اي که بازي کامپيوتري «ورلد آف‌کرفت» را طراحي کرده بود، تماس گرفتند و از آن خواستند يک‌تور هيجان‌انگيز براي ازرا در کمپاني در نظر بگيرد. اينطور شد که ازرا به‌عنوان ميهمان افتخاري وارد شرکتي شد که تمام همکلاسي‌هايش آرزوي ورود به آن را داشتند. آنجا بود که او با عينک سه‌بعدي وارد بازي شد و به صورت زنده يک‌روز تمام بازي کرد.
* گاتهام واقعي
اما عجيب‌ترين و دوست‌داشتني‌ترين آرزويي که بنياد «يک آرزو کن» برآورده کرده است، «بت کيد» است. براي برآورده‌کردن اين آرزو يک‌روز تمام شهر سانفرانسيسکو دست‌به‌دست هم دادند تا آرزوي يک‌کودک پنج‌ساله برآورده شود. مايل سه‌سال بود که با سرطان در جدال بود و زماني که بنياد «يک آرزو کن» از آرزوي عجيب او باخبر شد، يک اعلان به شهر سانفرانسيسکو داد و از شهروندان درخواست همکاري کرد. در اين واقعه نه‌تنها شهروندان، بلکه نيروي پليس و حتي شهردار هم وارد بازي شدند و به مدت چندساعت اسم شهرشان را به گاتهام تغيير دادند و بت کيد با لباس و البته موتور و ماشين بت من، وارد شهر شد و تمام شهر را از شر دزدان و شروران نجات داد و در پايان روز، کليد طلايي شهر را از دستان شهردار براي برقرارکردن امنيت به شهر دريافت کرد.

نظرات بینندگان

ارسال نظر