صفحه نخست >> دسته بندی نشده تعداد نظرات: 0

حکايت/

روايت ملانصرالدين و دانشمند

کد خبر: 1065

روزي دانشمندي به شهر ملانصرالدين وارد مي‌شود و مي‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگويي داشته باشد. مردم، چون کسي را نداشتند، او را نزد ملانصرالدين مي‌برند. آندو روبروي هم مي‌نشينند و مردم هم گرد آنها حلقه مي‌زنند. آن دانشمند دايره‌اي روي زمين مي‌کشد. ملانصرالدين با خطي آن را دو نيم مي‌کند. دانشمند تخم مرغي از جيب درمي‌آورد و کنار دايره مي‌گذارد. ملانصرالدين هم پيازي را در کنار آن قرار مي‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز مي‌کند و به سوي ملانصرالدين حواله مي‌دهد.


ملانصرالدين هم با دو انگشت سبابه و مياني به سوي او نشانه مي‌رود. دانشمند برمي‌خيزد، ازملانصرالدين تشکر مي‌کند و به شهر خود بازمي‌گردد. مردم شهرش از او درباره ي گفتگويش مي‌پرسند و او پاسخ مي‌دهد که: ملانصرالدين دانشمند بزرگي است. من در ابتدادايره‌اي روي زمين کشيدم که يعني زمين گرد است. او خطي ميانش کشيد که يعني خط استواهم دارد. من تخم مرغي نشان او دادم که يعني به عقيده ي بعضيها زمين به شکل تخم مرغاست. و او پيازي نشان داد که يعني شايد هم به شکل پياز. من پنجة دستم را باز کردم که يعني اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنيا درست مي‌شد و او دو انگشتش را نشان دادکه يعني فعلاً ما دو نفريم.

مردم شهر ملانصرالدين هم از او پرسيدند که گفتگو درمورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دايره‌اي روي زمين کشيد که يعني من يک قرص نان مي‌خورم. من هم خطي ميانش کشيدم که يعني من نصف نان مي‌خورم. آن دانشمند تخم مرغي نشان داد که يعني من نان و تخم مرغ مي‌خورم. و من هم پيازي نشانش دادم که يعنيمن نان و پياز مي‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوي من نشانه رفت که يعني خاکبر سرت. من هم دو انگشتم را به سوي او نشانه رفتم که يعني دو تا چشمت کور شود .

سيمرغ/

نظرات بینندگان

ارسال نظر