صفحه نخست >> اخبار تعداد نظرات: 0

مارکوس اورلیوس کیست؟ فیلسوفی که امپراتور شد / از اورلیوس چه بخوانیم؟

مارکوس اورلیوس تأملات خود را همچون برخی از فلاسفه در پشت میز تحریر اتاق ننوشته است، بلکه ثبت آنها مربوط به سالهای 169 ـ 175 در کارزار جنگ است. در نبردی که به گفته مورخان با متجاوزگران قبایل سارماتی‌ها و ... داشته است.

کد خبر: 72639

برترین ها- محمودرضا حائری: در طول تاریخ پادشاهان مشهور به خون ریزی، خودکامگی و جنون بوده اند؛ اما در این میان مارکوس اورلیوس امپراتوری بود که میل به فرمانروایی نداشت. مارکوس از کودکی قصد داشت که فیلسوف شود. مطالعه زندگی سقراط او را به هیجان آورده بود.

درستی و شرافت برایش از قدرت و ثروت عزیزتر بودند. او همچون روستاییان لباس های ساده می پوشید و بر تخت های سخت و خشن می خوابید تا این که در هیجده سالگی عمویش امپراتور آنتونیوس او را به ولی عهدی برگزید. و این شاهزاده ی زاهد مسلک را وارد دنیایی کرد که چندان میلی به آن نداشت.

مارکوس اورلیوس تأملات خود را همچون برخی از فلاسفه در پشت میز تحریر اتاق ننوشته است، بلکه ثبت آنها مربوط به سالهای 169 ـ 175 در کارزار جنگ است. در نبردی که به گفته مورخان با متجاوزگران قبایل سارماتی‌ها و ... داشته است.
 

مارکوس اورلیوس، فیلسوفی که امپراتور شد


مطابق گزارش ویل دورانت می‌توان  او را دید که پس از نبردی سنگین در روز، شب‌هنگام در اردوگاه سربازان در حوالی یکی از آبریزهای فرعی دانوب در حالی که مقابل چادر خود آتش بزرگی برپا کرده، درباره‌ عمل و تصورات خود در آن روز می‌اندیشد: «هنگام روز سرمتها [یا سارماتی‌ها، آلمانی‌های بربر در آن ایام] را تعقیب می‌کرد، و شب هنگام می‌توانست درباره ایشان با همدردی بنویسد.»

« در نهاد او نیرویی بود که می بایست همواره کشش و کوشش از سر گیرد. همین که بیدار می شد خود را در تنگنا می یافت. افکاری به وی روی می آورد که آشفته اش می ساخت، دیگران به سبب آنچه اورلیوس آن را نیکو می شمرد بر او ملامت روا می داشتند. از دربار خود رنج می برد، جامعه او را می آزرد، احساس خلاء می نمود، همه چیز را یک نواخت و ناچیز می شمرد. از هوس جسم پرهیز داشت، شدت خشم را نکوهش می کرد.... می دانست که آن چه به مردم تعلیم می شود نمایش بیهوده ای ست و می گفت که سرزنش مردم که با خشونت همراه است روش نیکویی نیست، تأثیر نمی بخشد، از مردمی به دور است.

نظر اصلی او همیشه و در همه جا پیوستگی فرد به کل عالم است؛ تنها همین یک امر است که به زندگی آدمی که چنین بی قرار و ناپایدار است معنی می دهد.» اورلیوس با این که امپراتور روم بود اما خود را شهروند عالم تلقی می کرد و خود را دارای دو وطن می  دانست:  « از آن حیث که انسانم جهان را وطن خود می شمارم، می دانم که موجودی عاقلم، می دانم که دو وطن دارم: از آن حیث که نام من مارکوس اورلیوس است وطنم روم است و از آن حیث جهان را وطن خود می شمارم، می دانم تنها چیزی نیکوست که به این هر دو وطن سود رساند.»

تأملات این فیلسوف- امپراتور رواقی در طول تاریخ بر روی بسیاری تأثیر گذاشته از آنها می توان به گوته، فردریک کبیر، جان استیوارت میل و بیل کلینتون اشاره کرد. تأملات اثری شامل دوازده کتاب که اورلیوس اندیشه های خود را در آن در قالب کلمات قصار بیان کرده است. این اثر در دنیای غرب بسیار مورد توجه است و بارها به زبان های اروپایی ترجمه شده است.
 

مارکوس اورلیوس، فیلسوفی که امپراتور شد


گزیده ای از تأملات مارکوس اورلیوس (ترجمه عرفان ثابتی)

** عمر آدمی لحظه ای بیش نیست، وجودش جریانی گذرا، احساساتش مبهم، جسمش طعمه ی کرم ها، نفسش گردبادی ناآرام، سرنوشتش نامعلوم و شهرتش ناپایدار است. مختصر این که آدمی از لحاظ جسمانی همچون آب جاری، و از لحاظ نفسانی همچون خواب و خیال و بخار است؛ زندگی چیزی نیست جز نبرد، اقامتی کوتاه در سرزمینی بیگانه؛ و پس از شهرت، گمنامی فرا می رسد. پس چه چیزی می تواند راهنما و پاسدار آدمی باشد؟ فقط و فقط یک چیز: فلسفه.

فیلسوف بودن یعنی پاک و سالم نگه داشتن روح الهی خود، یعنی روحی  فارغ از لذت و درد داشتن، یعنی هدف داشتن و از کذب و ریا مبرا بودن، یعنی در قید کرده ها و نکرده های دیگران نبودن، یعنی تن به قضا دادن و خدایان را منشاء امور دانستن- و از همه مهم تر یعنی با متانت در انتظار مرگ بودن و مرگ را جز انحلال ساده ی عناصر سازنده ی موجودات زنده ندانستن. اگر این عناصر بنفسه از ترکیب و بازترکیب بی پایان خود آسیب نمی بینند، چرا باید به تغییر و انحلال کل ظنین باشیم؟ تغییر جزیی از راه و رسم طبیعت است؛ و در راه و رسم طبیعت هیچ شری وجود ندارد.

** همچون دماغه ای باش که همواره امواج را می شکند: او محکم و استوار می ایستد، در حالی که هیاهوی امواج به سرعت فرو می نشیند. «چقدر بد اقبالم که چنین اتفاقی برایم افتاد!» به هیچ وجه این طور نیست؛ در عوض بگو: «چقدر خوش اقبالم که این اتفاق موجب تلخکامی ام نشد؛ نه از امروز می ترسم و نه از فردا بیمناکم.» این اتفاق ممکن بود برای هر کسی پیش آید، ولی هر کسی نمی توانست بدون تلخکامی آن را از سر بگذراند.

پس چرا اتفاقی را که نشانه ی خوش اقبالی و اتفاقی دیگر را حاکی از بد اقبالی بدانیم؟ آیا می توان چیزی را خلاف طبیعت انسان نیست نوعی بد اقبالی شمرد؟ و آیا اگر این چیز خلاف اراده ی طبیعت نباشد، ممکن است خلاف طبیعت انسان باشد؟ ولی تو که اراده طبیعت را می شناسی.

آیا اتفاقی که برایت رخ داده تو را از عدالت، بلند همتی، اعتدال، خردمندی، دوراندیشی، صداقت، عزت نفس، استقلال و تمام خصایل مختص طبیعت انسان باز می دارد؟ در آینده هر وقت خواستی از چیزی احساس تلخکامی کنی، این قاعده را به یاد داشته باش: «این اتفاق به هیچ وجه حاکی از بد اقبالی نبود؛ تحملش نوعی خوش اقبالی عظیم بود.»

** به زودی  خاکستر و استخوان خواهی بود، تنها نامی از تو باقی می ماند، یا شاید حتی نامی هم از تو بر جای نماند- گرچه حتی نام هم چیزی جز صدایی تو خالی و تکرار آن نیست. تمام آنچه آدمی در زندگی بدان دل می بندد پوچ و تباه و به درد نخور است؛ انسان ها همچون سگ هایی غران یا کودکانی در حال نزاعند که لحظه ای می خندند و لحظه ای دیگر می گریند. امانت، نزاکت، عدالت و حقیقت «از زمین رخت بربسته و به المپ پر کشیده اند» پس چرا هنوز این جا هستی؟

مارکوس اورلیوس، فیلسوفی که امپراتور شد


اشیای محسوس متغیر و ناپایدارند؛ اندام های حسی ما ضعیفند و به آسانی فریب می خورند، نفس بی چاره خودش جز بخاری از خون نیست، و شهرت در چنین جهانی بی ارزش است. پس چه باید کرد؟ امیدوار باش و در انتظار فرجام بمان، خواه نیستی باشد خواه تغییر شکل. تا فرا رسیدن آن ساعت چه باید کرد؟ فقط خدایان را تعظیم و تکریم کن؛ به انسان ها نیکی کن؛ صبر و تحمل پیشه کن؛ و به یاد داشته باش که چیزی جز این جسم مفلوک و نفست نداری، و بر هیچ چیز دیگری فرمان نمی رانی.

از مارکوس اورلیوس چه بخوانیم؟

تأملات، ترجمه ی عرفان ثابتی، انتشارات ققنوس، چاپ پنجم: 93

 

 

برای آگاهی از آخرین اخبار و پیوستن به کانال تلگرامی «جدیدترین اخبار» اینجا کلیک کنید

نظرات بینندگان

ارسال نظر